تبليغاتX
تأملات واپسین - خانه پیرزن

Old Lady's House

دست آخر انتظار کشیدنمان به سر آمد. صبح روز پنج شنبه بود یا چهارشنبه، دقیق خاطرم نیست، یک نامه برای مونیکا رسید. رویش نوشته بود از طرف اداره مهاجرت بریتانیا کبیر شعبه رسیدگی به پرونده پناهندگان. با اینکه دلم مثل سیر و سرکه می جوشید دست نگه داشتم تا خودش بیاید و پاکت را باز کند. هزاربار به این فکر کردم چه کنیم اگر پرونده اش رد شده باشد. تا اینکه خودش آمد. کیفش را دم در پرت کرد. دوید به سمت من. وحشیانه پاکت را از دستم کشید. دیوانه وار پاره اش کرد و ... یک مکث کوتاه. چشمان مضطرب از حدقه بیرون زده اش با چه سرعتی روی جمله ها می دوید. ناگاه جیغی کشید. و پرید بالا و پشتش خود را پرت کرد روی تخت. قبول شده بود. یعنی پناهندگی اش مورد موافقت قرار گرفته بود... 

امروز مراسم را بجا آوردیم. او خیلی شیک و زیبا لباس پوشید. من هم که تصمیم داشتم با او بروم تحت تاثیر قرار گرفتم و کروات مچاله شده ای از ته کمد پیدا کردم. کت و شلوارم را تن کردم و رفتیم. آنجا که رسیدیم از قبل ترتیب همه چیز داده شده بود. ده-دوازده نفر دیگر هم مثل مونیکا آمده بودند. همه با خانواده هایشان بودند و شادی از صورتهایشان بشکل اشک و لبخند سرازیر می شد. خلاصه همه را بردند در یک اتاق بزرگ شیشه ای. یک نفر انگلیسی ایستاده بود کنار یک پرچم بزرگ بریتانیا. داشت چیزهایی می گفت. صدایی از اتاق بیرون نمی آمد. یکجا همه دست راستشان را گرفتند بالا. به نظر می آمد او چیزهایی گفت و همه تکرار کردند. همین. یکی دو ساعت هم برای کاغذ بازیها ایستادیم. گفتند شش ماه دیگر پاسپورت بریتانیایی مونیکا حاضر می شود. بی رگ و ریشه که باشی، وطنت روسیه را با تمام تاریخ و فرهنگ و عظمت و بالا و پائین اش می فروشی به یک پرچم راه راه و چند صفحه کاغذ خروس نشان انگلیسی. به مونیکا می گویم نخیر جانم! هویت که به این چند ورق پاره نیست. می گوید، «خفه شو». دیگر چیزی نمی گویم.    

مرا چه به سخن گفتن از ادبیات، جا پای بزرگان نهادن؟ نمی نویسم که عرض اندام کنم. می نویسم که یک حسی را روی کاغذ آورده باشم. حسی را که نمی دانم اسمش چیست. شاید اصلاً احساس نباشد، یک عقده باشد؛ یک عقده ی کور و بی معنی که نمی دانم از چه جنسی است. شاید هم واقعه نگاری خشک و خالی می کنم. نمی دانم! اما اینرا می دانم که بالاخره تمام شد. مونیکا را بردیم بچه اش را انداخت. البته که خواست خودش بود. بچه هم مال من نبود. وقتی سقط شد به من گفت. هرچه کردم بگوید پدر بچه چه کسی بود، نگفت که نگفت. من هم یکجا بیخیال شدم و دیگر پی قضیه را نگرفتم. پیرزن می گوید، «سیب زمینی که رگ و ریشه ندارد لااقل خاصیتی دارد، تو که خاصیت هم نداری.» به مونیکا می گویم چرا به این گفتی، با تعجب نگاهم می کند و می گوید، «خوب راست می گوید، حرف حق که ناراحتی ندارد!» یادم می آید صادق هدایت می گفت، «... هرچه قضاوت آنها درباره ی من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیش تر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام ...» بیچاره اینها. چه فقیر و یتیم هستند نه هدایت می شناسند، نه کافکا، و نه نیچه!

وسطهای حمام گرفتنم بود که صدای در را شنیدم. بعد از چندین و چند ساعت شاید برگشته بود. من که تمام روز را سرکار بودم و تازه برگشته بودم منزل، نمی دانستم چقدر بیرون بوده. اصلاً برایم مهم نیست پیرزن کی می رود، کی می آید. با اینکه حمام دوش ندارد – این خسیس نکرده این همه از من اجاره می گیرد یک دوش به این شیر آب وصل کند – حمام گرفتن آنقدر سر و صدا دارد بفهمی یکی آن داخل است. بی جهت نروی گرمکن مرکزی خانه را خاموش کنی، آن بیچاره در این سرما با آب یخ حمام کند. با آفتابه حمام می کنیم! از بچگی عادت داشتم قانع باشم، صدایم در نیاید. در عوض این مونیکا، هر بار که میخواهد حمام بگیرد پدر از پدرجد من در می آورد. دست آخر اجیرم می کند که آفتابه به دست بایستم بالاسرشان خانم راحتر حمام بگیرند. وَاِلا تهدید کرده می گذارد می رود پشت سرش را هم نگاه نمی کند. پیرزن که این چیزها را نمی فهمد. مشامش فقط اسکناس را خوب می شناسد و بس! 

حالا صدای ما در نمی آید، هربار که مونیکا حمام می گیرد، فغانش آسمان هفتم را بر میدارد که این دوست دخترت خیلی آب مصرف می کند. مونیکا اگر بشنود پیرزن دارد چیزی علیه اش می گوید، بی وقفه می آید جوابش را با جیغ و داد می دهد. اینجا که می رسد می روم بطری زهرماری را بر میدارم، لاجرعه، تا آنجا که نفس دارم سر می کشم هوار و فغان این دو را نشنوم.

نمی دانم تا کجا باید با این بی کسی بسازم؟ تا کی باید در فراغ نداشتن ها و هیچ وقت نداشتنها به زار بنشینم؟ نداشتن و نرسیدن بر تمام تار و پودم رخنه کرده است. دیگر مرا یارای رفتن نیست. خواهی گفت که خسته شده ای از نفس کشیدن؟ جوابت را با عبارتی از هدایت پاسخ خواهم داد که، «همه از مرگ می هراسند و من از این زندگی سمج». زندگی سمجی که سایه های شومش بر پشتم سنگینی می کند. آنچنان فشار می آورد که همان گهگدار خوشی های نیم بند زندگی هم زهرمارم می شود.

یک وقت است می نشینی جلوی آینه گذر عمرت را آنچنان آهسته می بینی که خودت از دیده ات به خنده می افتی. زندگی هم در اصل چیز مضحکی است مثل همین. خوشبخت یا بدبختش به پشیزی نمی ارزد. سر تا ته اش به یک ارزن گوشه ی پشکل کلاغی اگر بیارزد. اینقدر هم ارزش ندارد! حالا این پیرزن از صبح تا شام سگدو می زند برای کلاشی، دورویی، فریب و ریا که شاید بتواند یک پاپاسی از من بدبخت بیشتر اجاره بگیرد.

خودش که می گوید سی سال پیش آمده به اینجا. پناهنده بود. از ویتنام می آمد. حالا دیگر اینجایی شده است. اینها تا عمرشان به دنیا باشد مهمان شهرداری هستند. هزینه اش را ما کارگرهای خارجی در غالب مالیات می پردازیم. خانه را شهرداری محل به او واگذار کرده و حالا که کلنگی شده میخواهند جای دیگری به او بدهند. لاغر است و کوتاه. بنیه ضعیفی دارد. گیسوان خرماییش همیشه برآشفته است و مغز سرش اندازه یک کف دست مو ندارد. چند دست لباس روی هم می پوشد. کفش کتانی به پا می کند و بریده بریده راه می رود. گمان می کنم هفتاد سال داشته باشد اما هنوز بدون عصا راه می رود و در کمال تعجب می تواند همچنان رانندگی کند. او را هم بهتر است کنار مجسمه ابوالهول از عجایب روزگار دانست.  

یکی نیست از او بپرسد بعد از هفتاد سال زندگی مگر قرار است چقدر دیگر عمرش به این دنیا باشد که اینطور حرص پول می زند. البته اگر از او بپرسی شانه هایش را بالا می اندازد و در حالی که دارد مثلاً آن دورترها را نگاه می کند، برایت می گوید که قرار است برود به خانه ای که سی-چهل سال دیگر هم کوبیدنی نیست و کلنگی نمی شود. برایت خواهد گفت که اینجا را به زودی می خواهند خراب کنند. خوش اشتها هم هست! برای سی-چهل سال دیگرش هم برنامه دارد. سی-چهل سال دیگر هم میخواهد خون در شیشه کند. اجیر کند. کولی بکشد. مستأجر را در خرابه ای که شبیه اصطبل است جا دهد، بابتش هم کلی پول طلب کند.

خروس خوان بلند می شود. این آدم اصلاً خواب ندارد. وقتی بلند می شود هنوز سپیده نزده. می رود که چیزی بپزد. انواع غذاهای دریایی را بلد است. بجز غذای دریایی هم چیزی نمی خورد. یک ناشتایی چیزی می خورد، می نشیند پای تلویزیونش. هر از گاهی خنده ای سر می دهد. مونیکا کنارم تکانی می خورد و یک «کوفت» نثار پیرزن می کند. صدای تلویزیون کم است، خیلی کم. در خواب و بیداری نمی شود چیزی شنید. فقط خنده های گهگاهش را می شود شنید. ساعت هنوز شش نشده. ده و یازده که می شود لباس می پوشد می رود بیرون. خدا می داند کجا می رود که تا هفت بعدازظهر پیدایش نمی شود. وقتی هم که می آید می رود یک غذای دریایی برای خودش می پزد، جلو تلویزیون ولو می شود به خوردن و خندیدن. ساعت نه و نیم نشده می رود که بخوابد... چرا، بچه دارد. یکی دوتا پسر و یک دختر دارد. همه شان ازداوج کرده اند و هرکدام چندتا بچه دارند. آنها هم در این لندن ساکنند. به او سر نمی زنند. نمی دانم چرا. شاید او به آنها سر می زند.   

سه-چهار هفته ای گذشت. سه یا چهار هفته؟ راستش دقیق نمی دانم. دیگر هیچ چیز را دقیقاً نمی دانم. در این مدت هیچی ننوشتم. سابقاً می نوشتم که آرام شوم. در این مدت سراغ قلم و کاغذ نرفتم که آرامشم برهم نخورد. حالا هم آرامشم برهم نخورده، جنونم دو چندان شده. حالت تهوع دارم. می خواهم یک چیزی را استفراغ کنم. چه چیزی را نمی دانم. معده ام که خالی است. از صبح هیچ نخورده ام. میخواهم خون بالا بیاورم روی این کاغذ، بعد با ضرب انگشت از میانش نقش و نگاری درآورم به شکل شهوت، غیرت، یا شاید هم عشق...

حال و روز جالبی ندارم. دو هفته ای هست که ریشم را نتراشیده ام. حمام نرفته ام. ناخن نگرفته ام. لباس تمیز تن نکرده ام. آخر اینها دلخوشی می خواهد که من ندارم. فکر کنم همین یک ماه پیش بود که کارم را از دست دادم. بی دلیل جوابم کردند. بهانه شان بحران اقتصادی و کم شدن مشتریها بود. مونیکا فوراً ترکم کرد. پیرزن آن تبسم کثیف همیشگی اش را تحویلم داد و گفت، «پول که نداشته باشی همین است، دوست دخترت هم ترکت می کند. الان هم به بستر مرد دیگری رفته...» دیگر به ادامه اش گوش ندادم. چیزی هم نگفتم. سرم پائین بود. به این فکر می کردم که این آتش بیار معرکه چقدر ور می زند. داشتم قهوه درست می کردم. پنداری دسته هونگ بدست گرفته بود و مدام مثل پتک در ملاجم می کوبید. بعضی ها مریض اند. خیلی هم مرضشان حاد است. از خار و خورد شدنت لذت می برند.

«حالا اجاره را چه می کنی؟» یکباره لحنش را تغییر داده بود و با حالتی که گویی خواهش می کند می پرسید.

گفتم، «نگران اجاره تان نباشید، آنقدر پس انداز دارم که...» بقیه اش را نگفتم. اصلاً به او چه ربطی دارد.

باز دارد باران می بارد. دیوارهای پوسیده ی این طویله اجاره ای به مجرد بارش باران هرچه نم و خیسی که در چنته دارد پس میدهد داخل. سه دست لباس تن می کنم. شبها با دو دست پتو می خوابم. باز هر وقت که می روم گرمکن مرکزی خانه را روشن کنم شاید شوفاژ فکستنی اتاقم زوری بزند و مدتی حریف سرما شود، صدایش در می آید. می گوید فقط روزی دو مرتبه و هر مرتبه سه ساعت گرمکن مرکزی را روشن می کند، نه بیشتر. اگر هم اعتراض بکنی سرت داد می کشد که پول بیشتری باید بدهی. حالا بین خودمان باشد که دارد هفته ای یک و نیم برابر معیار محله، پول اجاره یک اتاق را مفت به جیب می زند. گفته اگر به کسی بگویی بیایند از او مالیات بگیرند بیرونم می اندازد.

برایش مهم نیست که اتاقم همیشه نم دارد، که این باد موزی از لابلای آجرهای پوسیده همیشه راهی به داخل پیدا می کند، که جوار پنجره قدیمی پر از درز است. حتی برایش مهم نیست که سرما تا پوست و استخوانم لانه کرده، اینکه تنها در یک ماه گذشته سه مرتبه تب و لرز به سراغم آمد... هنوز سرفه که می کنم دیوار می لرزد. اینها که اصلاً اهمیتی ندارد. مهم این است که مستأجر این اصطبل می تواند سر موعد اجاره اش را پرداخت کند یا نه. که اگر داد، داد؛ وگرنه...

سرگیجه دارم. فکر کنم ضعف داشته باشم. میل به غذا ندارم. آخر چیزی از گلویم پائین نمی رود. فکر مونیکا آزارم می دهد. پیرزن هم بدجوری بلای جانم شده. مدام ایراد می گیرد. نه سر و صدایی دارم، نه برو بیایی باز مدام غُر می زند.

در خواب و بیداری بودم که تلفنم زنگ زد. دیروز هم یکبار زنگ زده بود. یک نامه سفارشی هم گویا همان دیروز آمده بود که نمی دانم چرا پیرزن نزدیکهای نصف شب آنرا به من داد. بازش نکردم. راستش ضعف داشتم. حال و حوصله هیچ کاری هم نداشتم. گوشی را که برداشتم یکنفر خیلی متشخص آنطرف بود. خیلی مودبانه سخن می گفت. از طرف بانک بود. اعتبارم را از دست داده بودم. به من خبر دادند که کارتم باطل شده و دیگر اعتباری نزد بانک ندارم. عصر می خواهم یک سر بروم کنار رودخانه. می روم حوالی واترلو و آنطرفها. پستخانه هم باید بروم. دلم می خواهد بعدش بروم کنار رودخانه کمی قدم بزنم. تیمز را وقتی سرد و آرام است بیشتر دوست میدارم. بویژه وقتی مه غلیظی هم روی آنرا پوشانده باشد.       

-----------------------------------------

این دست نوشتهای مخدوش بی تاریخ و بدون سربرگ از خانه شماره یکم پیشام هاوس نبش ایستگاه منورهاوس لندن بدستم رسید. جا خورده بودم. نه اینکه نویسنده اش را نشناسم، نه. او دوست سالیان دراز کودکی ام بود. از این نظر یکه خوردم که باورم نمی شد او اصلاً اهل قلم بوده باشد. البته بود! چند روز پیش تمام کرد.

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 توسط سهیل اسدی |