تبليغاتX
تأملات واپسین - ندارم دیگر، ندارم...

- او اینگونه شروع کرد:

ناف مرا شاید از ابتدا با تنهایی بریدند. داستان نه چندان غم انگیز زندگی من از آنجا آغاز شد که والدینم دشمن خونی­م بودند. می پرسی مگر می شود؟ می گویم، می شود، باور کن که می شود.

شاید دو ساله بودم که شبها مدام کابوس می دیدم. راستش تا به آنجا که یادم می آید خوشی در کار بچگی­م نبود. چند جای بدنم می سوخت. یادم نمی آید چرا. همه­ش می سوخت...

پنج ساله بودم که مورد آزار دیگر کودکان مهد قرار می گرفتم و والدینم پی حال و روز من نبودند. بد نیست هر از گاهی از کودکانمان دفاع کنیم. بد نیست ها!

هفت سالم بود که معلم و والده هر دو به جانم یورش می بردند.

ده ساله بودم ...

سیزده ساله بودم ...

پانزده ساله نشده بودم که ...

سی سال و دو ماه ام که می گویم دیگر والدین ندارم. آیا کسی از شما میداند چطور می شود از پدر و مادری به دادگستری شکایت کرد؟ سهم ارث مرا برادرانم دارند می خورند و یک آب هم رویش. آن دو بی صفت پیش از مرگ دارند تمام دارائی­شان را حراج می کنند. کسی میداند چطور می توانم حقم را بگیرم؟

تنها مانده ام که خبر مرگشان را برسانند. شاید سر قبرشان هم نرفتم. بانو نمی خواهد اینطور شود. زن است دیگر. رحم و شفقت دارد. مادر من هم زن است، رحم و شفقت که هیچ، بویی از انسانیت نبرده است.

- حرفهایش که تمام شد نگاهش کردم، هیچ نگفتم. شب بود. رفت که برود خانه اش. فردای آنروز شنیدم که شب هنگام وقتی به سمت خانه می رفته تصادف بدی کرده است. اولین ها که جویای حالش شده بودند والدینش بودند.  

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط سهیل اسدی |