دوباره دارم می روم تبریز. غربت چند روزه و دوری یار عذاب دهنده بود. گرچه سرم خیلی بکار شلوغ شده بود. این نوع شلوغی خوب است. انسان بهر کار آفریده شده. والا می پوسد، از بین می رود، بی بهره می ماند. البته که هدف مادیات نیست اما همین ها ضرورت اند به زمانه ی ما چنانچه بخواهی زندگی تشکیل دهی بسیار با اهمیت هستند. امید دارم که آنجا خیلی زود به کاری مشغول شوم و حقوقی داشته باشم. عصرها و شبها هم که تحصیل فلسفه می کنم و به جد برای آزمون ورودی دکتری می خوانم. فی الحال زیاد هم نباید سخت گرفت؛ جهان سخت گیرد بر مردمان سخت گیر. حقیقتی است.
بانو که خود دانشمند است و مقالات بسیار در زمینه جامعه شناسی و فلسفه جامعه شناسی دارد گفت خیلی وقت است در صفحه ات چیزی ننوشتی و حالا که داری می آیی تا مدتها شاید نتوانی چیزی بنویسی. چون آنجا که رایانه و اینترنت ندارم. عصرها هم که بروم دانشکده یکراست باید بروم کتابخانه که حدود سی – چهل کتاب و رساله را تا به روز امتحان مطالعه کرده باشم. گفتم چیزی نوشته باشم به بضاعت اندکم که یادگار هم مانده باشد. امید که بتوانم اینجا را هر از گاهی به نو کنم. میبخشید که روزگار نگذاشته است آنچنان که شایسته بود رسم ادب بجا بیاورم و به دوستان سر بزنم و از نوشته جات شما بهره مند شوم.
هنگام مطالعه نت برداری می کنم. اسمش را گذاشته ام «مجرداته السهیلی». به نوعی تمرینی است برای آزمون تشریحی. گفتم یکی دو فراز کوتاه را که بیشتر نوشته بود تا رسم الخط و معادلات و عناوین و ... بویژه کاملاً نظر شخصی بوده است در گره ی کور بگذارم.
شاد باشید، امید داشته باشید و به انسان بیاندیشید.