راهی شدم به صبح دوشنبه نهم شهریورماه ۱۳۸۸ خورشیدی و جمعه ساعت نه و سی دقیقه سیزدهم شهریورماه ترمزدستی را در پارکینگ کشیدم وقتی زندگی م از این رو به آن رو شده بود برگشته بودم تهران: این شهر خراب شده که دیگر بیش از هر وقت دیگری انگیزه دارم از آن فرار کنم. قصدم این بود که سفرنامه مازندران، گیلان و آذربایجان بنویسم که به دلایل شخصی منصرف شدم. از تهران به چالوس رفتم و از آنجا به رشت. رشت را یکشب ماندم که چه شهر زیبایی بود و چه مردمان غیوری داشت. فردا صبحش راهی شدم به سمت آذرآبادگان. گیلان را رفتم تا آستارا و سپس به سمت اردبیل و نهایتاً در تبریز بود که توقف کردم. خبر نداشتم، نمی دانستم به برق نگاهی عاشق خواهم شد. خبر نداشت، نمی دانست به برق نگاهی عاشق خواهد شد.
و بالاخره یافتم او را که ایده آل ذهنی م ترسیم می کرد. کمرهمت بربسته ام که تشکیل زندگی دهم. اول اینکه دیگر یک پایم اینجاست و یک پایم تبریز که تلاش دارم پای تهران را بیشتر در همان تبریز بگذارم زمین. قصد کرده ایم در تبریز بمانیم که او اهل آذربایجان است. من عاشق آذربایجان بوده ام همیشه. دو سال تمام در ترکیه زندگی کردم، سه سال و نیم در قبرس ترکنشین تحصیل کرده ام و اینها همه قبل از آنکه به انگلستان می رفتم حادث شد و از آن وقت بود که عاشق صداقت، صمیمیت و انسان دوستی ترکها شده بودم. دوم اینکه آخر همین هفته دوباره می روم تبریز. به زودی، تلاش دارم البته، که نقل مکان کنم به آنجا: به سرزمین تاریخ سازان، به سرزمین بزرگان ایران، به سرزمین مردمان همیشه متعهد و پیشرو. سوم اینکه آبان ماه امتحان ورودی دکتری دارم. باید بخوانم برایش. مدتهاست که با محیط آکادمیا Academics بیگانه بوده ام. دو سال می شود.
او که برق نگاهش مرا بنده خود ساخت در شرف آغاز دوری دکتری جامعه شناسی است اما تنها چهار سال از آغاز بیست سالگی ش می گذرد: یک نخبه ی زیبارو و روشنفکر تمام عیار است. چهارم اینکه خربزه کمی آب است و چون آب زیاد دارد مثل نان نیست که شکم را سیر کند و ... آنچنان فرصت نوشتن در اینجا را ندارم. نیامده دارم بر می گردم تبریز تا بیشتر تلاش کنم برای تشکیل یک زندگی دیگر. زندگی خوب و شاداب و سالم و فرهنگی اما منهای سیاست که این آخری در خاورمیانه خربزه است پدرجان، باید فکر نان بود.