قلم دست می گیرم. اول نگاه می کنم خودنویس را صاف گرفته باشم و جهت روی درب آن همتراز نوک شده باشد. مایل می گذارمش روی کاغذ. برش میدارم! دوباره مایل ش می کنم روی کاغذ، همین که می آیم فشار بدهم چیزی نوشته شود، برش می دارم! چندباری اینکار تکرار می شود. دست آخر چیزی می کشم روی ورق. چیزی ست شبیه: "بنام انسان". می خواستم بنویسم "بنام امید" دیدم انسان خالق امید است، گفتم اول خالق را سلام باید گفتن.
این داستان چند روز من است که می خواهم بنویسم برای شمایی که نشانم دادید امید هست، انسان هست؛ دوست هست، انسانیت هم هست. گرچه سختی ها بسیار، مقاومت جانانه می بایست بودن. اما از عوارض همان کسالت باید باشد که نشد چیز به درد بخوری برایتان حاضر کنم. وسواس دارم روی شما و زمانی که گرفته می شود تا اینجا را بخوانید. در توانم نیست وقت شما را با یک مطلب چرت بشکنم و دور بریزم و هدر بدهم. چند روزی را از دستگاه و رایانه و اکثریت اجزاء فنآوری ارتباطات به دورم. قول می دهم وقتی برگردم، چیز به درد بخور برایتان خواهم نوشت. اگر در توان داشته باشم تاریخ روز را در این صفحه پی خواهم گرفت و هر از گاهی چیزی در گره ی کور خواهم نبشت. اگر توانش نباشد به یکی از این دو بسنده کنم به گمانم بهتر باشد. و پیشاپیش پوزش بابت اینکه پیغامهای گهربارتان را تا به وقت بازگشتن نخواهم توانست دیدن و خواندن و پاسخ گفتن.
افتخار می کنم به انسان که همنوع خویش را همچنان دوست میدارد و او را به زمان سختی کمک می کند و دست می گیرد. افتخار می کنم به این بنی آدم که همه اعضای یک واحدند، کافی ست عضوی دردش آید، دیگر اعضا هم ماتم می گیرند، درد می کشند، به کمک آن عضو درد دیده می روند. (نقل به مضمون از عالیجناب سعدی) و در این میان چنانچه کسی از بدنه ی بنی آدم دیگر اعضا را بفریبد، آزار کند، عذاب دهد، توهین کند و ناراحت کند: همان عضو سرطانی بدنه ی بشریت است. همان عضوی که می بایست با بصیرت گرفت و کند و بیرونش انداخت. و ریشه کن ش کرد. همه ی ما یک پیکر واحدیم. اما پیکر واحدیم که چندین مرکز سرطانی دارد و می بایست آنها را ریشه کن کند.