شاهزاده اشرف پهلوی، خواهر دوقلوی پهلوی دوم، به گفته ی بسیاری در رأس مافیای فساد رژیم سابق بود و بیشتر فعالیتهای غیرقانونی در زمینه ی فساد اخلاقی و قاچاق مواد مخدر تحت اراده ی عوامل او در دربار پهلویان صورت می گرفت. بنده این اطلاعات تاریخی را نه تأئید می کنم و نه تکذیب، چرا که به اسناد محکمه پسند که بتواند وجدان مورخ را قانع کند نرسیده ام؛ چنانچه موجودیت اسنادی در این زمینه را هم منکر نخواهم شد فرض بر آنکه تحقیقاتم جامع نبوده باشد. بساط دستگاه مافیای فساد او که گفته می شود در دهه ی آخر رژیم پهلوی دوم به ساختارهای سیاسی نیز وارد شده بود و بسیاری از دگراندیشان و هنرمندان مخالف را با عوامل پلیس سیاسی (ساواک) سرکوب می کرد، از روز به تخت نشستن محمدرضا خان جوان به جای پدر آغاز شد. او بسیار به برادر خود حسد می ورزید و علاقمند بود به جای او به تخت سلطنت نشیند. به هر تقدیر بسیاری او را صحنه گردان اصلی سیاست ایران در عصر پهلوی دوم دانسته اند که با ابزار مافیای قدرت اراده ی خود را همواره به شاه تحمیل کرد و حتی برای زندگی خصوصی برادرش تصمیم می گرفت.
در سراسر دوران سلطنت پهلوی دوم تنها یک نفر جرأت کرد که قدرت شاهزاده اشرف پهلوی را به چالش بکشد، البته چوبش خورد و فرجامش را دید. او کسی نبود بجز مرحوم محمد مصدق؛ دکتر مصدق فقید. ابتدا از طریق شاه متذکر می شد. او آنوقت میانسالی باتجربه بود و شاه جوان را نصیحت می کرد نگذارد خواهرش در امورات مملکتی دخالت کند. افاقه نکرد. شخصاً در مقام نخست وزیر ملت ایران به دربار اخطار فرستاد چنانچه دخالتهای فراقانونی شاهزاده در امورات مملکتی متوقف نشود چاره ای نخواهد داشت بجز تبعید ایشان. و چنین هم شد. در دهم امرداد ۱۳۳۱ خورشیدی حکمی صادر کرد و به فرماندهی نیروهای انتظامی تحت امر نخست وزیری داد تا با احترامات تمام در خور مقام سلطنتی آنرا به شاهزاده تحویل کنند و با همان احترامات ایشان را از کاخ گلستان به فرودگاه مهرآباد همراهی کنند. اشرف به اروپا تبعید شد. شاه جوان هم مجبور شد چندی بعد به او بپیوندد و ... مابقی این داستان غم انگیز را همگان می دانیم به کجا ختم شد. دولت دموکراتیک و قانونی محمد مصدق در یک کودتای خونین به رهبری آمریکا سرنگون شد.
ما هزاره هاست که تحت عوارض استبداد آموخته ایم که این "خانه پارسایان" (۱) را خود به آتش بکشیم. هزاره ها قبل در شبی که اسکندر مقدونی کاخ عظیم تخت جمشید را فتح می کند به آنچنان شعفی دست می یابد بی همتا که توانسته است بزرگترین امپراتوری وقت جهان را تسخیر کند. همانجا فرامین استادش سقراط Socrates را فراموش می کند. معشوقه ی ایرانی ش به او شراب بسیار می خوراند. عقل دلیرترین جنگاور زمان خاموش می شود. از زن زیباروی ایرانی می پرسد "با این کاخ چه کنیم؟" و جواب می شنود: "بسوزانش اسکندر، بسوزان ش!" و این را با لحنی آمیخته با شهوت و نفرت و حسد که تنها در توان یک بانوی خاورمیانه ای ست ادا می کند. مشعل آتش به دستان اسکندر مست می دهد تا با پرتاب به سمت پرده های کاخ، روشنایی مراسم همبستر شدن را دو چندان کرده باشد.
آتش که به جان این خاک می افتد، قهقهه ی تاریخ بلند می شود: بسوزانش بیگانه، بسوزان ش!
*****
(۱) اشاره به نخستین بیانیه ی رئیس جمهورم میرحسین موسوی در بخشی که با "خطاب به ملت شریف ایران" آغاز می شود: "... دشمنان ملت ابایی ندارند از اینکه این خانه پارسایان به آتش کشیده شود..."