یک دولت مدرن را می بایست به واسطه ی قابلیتهایش شناخت. قابلیتهای دولتها در تخصص و تجربه رئیس و مشاوران، وزراء و معاونان آنها بویژه در رویارویی با بحرانها نمود می یابد. هنگامی که هنوز یک بحران فراگیر نشده چه بسا به وقوع نیافته است، وظیفه دولت وقت است که قادر باشد دست به پیش بینی زده راهکارهای موجود را بررسی کرده و سریعاً منابع ملی را به سمت مهار بحران متمرکز کند. پیش از آنکه مردم اثرات یک بحران را در زندگی روزانه خود احساس کنند، دولت وظیفه دارد آنرا پیش بینی و به موقع مهار کند. متأسفانه در ایران پس از انقلاب که ایدئولوژی به جای تخصص در تعیین صلاحیت قرار گرفته است بیشتر شاهد ناکامی دولتها در مهار بحرانها بوده ایم.
مهار بحران به معنای گذر از آن بدون ضربه خوردن به منافع ملی در داخل و خارج می باشد. حال اینکه در سی سال گذشته هر بار بحرانی از سرگذرانده شده بخشی از منافع ملی صدمه ها دیده است. صدماتی که گاهاً جبران ناپذیر نیز بوده است. بدترین چیز برای مواجهه با یک بحران اعلان آماده باش برای سرشاخ شدن با آن است. این رویه را محال است در دموکراسی های توسعه یافته جهان کنونی شاهد بود. چون آنها به خوبی در مسیر توسعه یافتگی با مطالعه تجربه پیشگامان و با آزمون و خطا دریافتند که بحران به مثابه ی مانعی است که در بهترین تلاش می توان از آن پرش کرد و عبور نمود. تعلل در مقابل یک بحران پیش رو خود به بحران عظیم تری منجر خواهد شد که منابع را به حداکثر دچار فرسایش می کند. ایستادگی در مقابل بحران نیز به فرسایش منابع و صدمه دیدن منافع ملی منجر خواهد شد. بدترین رویکرد اما سرشاخ شدن با بحران به مثابه چرخش بر مدار منطق بحرانی است. از آنجا که از نام و مفهوم بحران عیان است در خود قابلیتهای به سقوط و اضمحلال کشاندن را دارا می باشد بنابراین گلاویز شدن یا سرشاخ شدن با آن مثل سرشاخ شدن گاوچران با گاو وحشی است.
با مقایسه کارنامه دولتهای گذشته در سی سال اخیر، بهترین نمره ی مهار بحران را می توان نخست به دولت میرحسین موسوی و سپس محمد خاتمی داد. این دو دولت در مواجهه با بحرانها با رویکرد تعلل و ایستادگی در مقابل بحران درخشانترین نمرات در حد پتانسیل جمهوری اسلامی را از آن خود کردند و این در حالی است که با کمال تأسف دولت فعلی ایران بدترین نمره را در مقایسه با دولتهای پیش و پس از انقلاب در مواجهه با بحران در کارنامه خود ثبت کرده است. رویکرد دولت فعلی در مواجهه با بحران سرشاخ شدن با آن است که به جرأت می توان گفت نمونه ای کم نظیر در طول تاریخ مدیریت دولتی است.
قرارمان بر این بود که در صورت در دست گرفتن قدرت توسط مهندس موسوی برای نخستین بار در ایران پس از انقلاب رویکرد نوین پرش، عبور نرم و دور زدن در مهار بحرانها را به اجرا بگذاریم. برای این مهم قصد داشتیم یک اتاق فکر، جانب کابینه دولت مشتمل بر نخبگان اقتصادی – سیاسی – فرهنگی شکل دهیم که همچون "دولت در سایه بریتانیا" به سازماندهی منابع و انسجام ساختاری تشکیلاتی دست بزنند. وظیفه ی این اتاق در پیش بینی بحرانها، ارایه راهکارهای پیش رو، طرح برنامه های متعدد برای هر بحران و سپس جایگزین شدن موقتی آن تشکیلات با کابینه ی دولت در لحظه وقوع بحران بود. قرار بود اعضای آن فارغ از ایدئولوژیها و دسته بندیهای سیاسی امروز ایران بر اساس تخصص و تجربه انتخاب شوند و ... باری، مجالمان ندادند که معلق مانده است برای آینده.
امروز ۱۵۰ شرکت بزرگ ایرانی در سراشیبی سقوط قرار دارند که هر کدام از آنها به تناسب صنعت مادری که به آن وابسته اند بین پنج تا بیست شرکت دیگر را با خود به ورطه اضمحلال می کشانند. در طول چهار سال گذشته ۱۲ وزیر از مجموع ۲۱ وزیر کابینه تعویض شده اند و معاونان ارشد تمامی شرکتهای دولتی سالانه برکنار شده اند. تمامی سفیران با تجربه ی ما با دیپلوماتهای کم تجربه تعویض شدند و گاهاً در محدوده ای غیر از منطقه ی تخصص خود به خدمت گمارده شدند. کنسول و دبیران سفارتهایمان که در دولت هشت ساله ی محمد خاتمی از کارآزموده ترین و باسوادترین بچه های وزارت امورخارجه و فارغ التحصیلان داخلی و خارجی بودند با افراد بی تخصصی به اسم حزب الهی تعویض شدند و ... همه ی اینها برای این است که مداوماً با بحران مواجه بوده ایم و هربار با آنها سرشاخ شدیم و از هر مشکل بحرانی و از هر بحران، بحران عمیق تری آفریده ایم. گویا متأسفانه تصمیم نداریم بپذیریم که بحرانها از دولتها قوی ترند؛ آنها را می بایست دور زد، نه اینکه سرشاخ شد!