در همسایگی ام «خس و خاشاکی» است. از دور می بینمش. خیلی سال است که اینجاست. در تمام این سالها که اینجا نبودم او اینجا بوده؛ نه جایی رفته، نه خیال آن دارد که جایی برود.
قدیمها زمستان، زمانی که سرما جولان می داد؛ هر شب وقتی شستن ظرفهای شام پایان می گرفت دو دست ظریفش را می چسباند به شیشه. بخار غلیظی دور دستهای ورم کرده اش را فرا می گرفت. می توانی حدس بزنی چه صحنه جالبی می شد از دوردست. جذابیتی که قطعاً برای چشمان تو بود، نه احساس او. تا به آنجا که به یاد می آورم کار هر شبش بود. آیا لذت می برد از این کار یا که اعتراض می کرد؟ خدا می داند. شاید هم هر دو؛ معترض بالاخره باید یکجا شروع کند به لذت بردن از اعتراض والا اعتراض برایش می شود عصی غورت دادن های شبانه. کما اینکه زن جماعت در خاورمیانه اسلامی، از وقتی که متولد می شود تا روزی که جهان را ترک کند آنقدر بایدها و نبایدها سرش خراب می شوند که نه تنها اعتراض بلکه تمامی زندگی اش بشود یک عصای غورت داده ی خیلی بزرگ!
کاری ندارم آنوقت به چه چیزی معترض بود. بد گفتم! باید بگویم نمی فهمم که او به چه چیز معترض بود. ذهن مردانه ام دست آخر پس از کلی کنکاش به عمق علل اعتراض زنان بخت برگشته ای که در خاورمیانه اسلامی متولد می شوند و در آن می پوسند قد نمی دهد. راحت و ساده و بدون دغدغه و غروری اگر گفته باشم ما مرد جماعت نمی دانیم عمق آتش درونی دل زنان خاورمیانه ای تا به کجاست. حالا که اینطور است من هم اینطور گفته باشم: پس کاری ندارم که به چه چیزی معترض بود آنوقت. اکنون هم معترض است.
حالا اعتراضش برایم ملموس تر و از جنس اعتراض توده ای «خس و خاشاک» است. هر شب پشت همان شیشه آشپزخانه شمعی روشن می کند. از خودم می پرسم کسی را از دست داده؟ به خودم می گویم: چه سئوال احمقانه ای! می تواند کسانی را از دست داده باشد و نداده باشد. کسانی در کنارش دیگر نباشند که برایش بیش از جهانی ارزش داشته اند. می تواند داغدار خیلی چیزها و خیلی افراد باشد. می تواند خیلی غصه ها داشته باشد. می تواند خسته و دل شکسته باشد. می تواند دلی پر از درد و ذهنی پر از آرمان داشته باشد. می تواند کلامی پر از بغض شکننده داشته باشد. و خیلی چیزهای دیگر. اما نمی تواند ناامید باشد چون اگر به فرداهای روشن امید نداشت هر شب شمعی در تاریکی نمی افروخت.
همسایه ی «خس و خاشاک»ی من، هر شب شمعی در تاریکی می افروزد.
