درآمد:
بی بهانه می روم سراغ عکسهای تکی که با آهنربای تزئیناتی و به همت یکی از افراد خانواده به در یخچال آویز شده است. از من، چندتایی می شوند. چندتایی هم مال اخوی است. با مال او کاری ندارم. به من چه؟ وکیل ملت که نیستم. طرفدار هیچ حزب و مرام و برنامه سوسیالیستی ای هم نیستم که هرآنچه برای خود مناسب ندانم به زور شمشیر عریان بر ملاج دیگری بنشانم... هرکدام از عکسهایم به زمان و مکانی دست نیافتنی تعلق دارند. به جاهایی که شاید دیگر هیچوقت نروم، از همه مهمتر، به زمانهایی که دیگر هیچگاه قادر به بازگشت به آنها نیستم. چرا؟ چون در گذشته واقع شده اند.
کار من نبود. اعتراف می کنم! عنصر خاص و مشکوکی در خانواده علاقه دارد عکس فرزندانش را چمن در قیچی وار از در یخچال آویزان کند. بی بهانه شاید، به سراغ آنها رفتم. تک تک و دانه دانه از در یخچال می گیرمشان و بدون اینکه نگاه آخر را در آنها غوطه ور شوم، پاره شان می کنم. بدون آنکه نگاهی برای واپسین بار به آنها انداخته باشم یا که مکثی کرده باشم، ولو به عظمت یک ثانیه ی ناقابل؛ درهم می شکنم گذشته ام را. تک تک و دانه دانه پاره شان می کنم. منکرشان می شوم. دلم اینطور می خواهد. توصیف دیگری هم برایش هست؟
همینم که هستم؛ همان که بودم، بی بهانه بود این عمل. غروب بود. پانسمان چشمهایم را تازه باز کرده بودم. کمی عصبی بودم؟ نه! کلافه بودم از این چند روز؟ شاید! در غروب زرد رنگ پر از گرد زرد تهران، تار می دیدم: خیلی تار. هنوز هم کمی تار می بینم: باور کن آینده ام را خیلی بیشتر از آن گذشته های لعنتی.
پیش درآمد:
غروب بود، پانسمان چشمهایم را تازه باز کرده بودم، تار می دیدم، دلم هوس قهوه کرد. فهوه ام را که آوردم روی میز پر از گرد و خاکی که این چند وقت کسی دستی به آن نکشیده، که نگذاشتم کسی به آن نزدیک شود، با کتابهای پخش و پلا و صفحات باز و مبهوت مانده در مقابلم نشستم و ادامه کار را که چند وقت پیش رها کرده بودم، از نو گرفتم. هنوز تار می بینم. می رسم به یک نقل قول شخصی اندیشمند قرن شانزدهمی از خودش. نامش «کامپانلا» است که در زبان محلی عصر خود معنای «زنگ» هم داشته است. می گوید: «من آن زنگم که سپیده جدید را اعلام میدارم.» می گویم:
تف به آن گذشته ای می اندازم که هیچگاه آینده نشود که نشد که نمی شود!
و می روم به آشپزخانه که فنجان خالی شده ی قهوه ام را بشویم. چشمم می افتد به آن عکسها؛ می روم طرفشان. بی بهانه شاید...