حوالی 1596 میلادی، دقیقاً همان وقت یا اطرافش، کشتی اسپانیایی خوش تراشی به سواحل دور دست ژاپن می رسد. سده ی شانزدهم میلادی چون امروز و کمی قبلتر که کپک آمریکا خروس می خواند، اسپانیا را عجیب خوش خوشانی بود در عالم بین الملل. پنداری هر غلطی دلش میخواست می کرد و بنی بشری را هم جوابگو نبود، عیناً آمریکای امروزی. حتمی او هم مثال امروز دستش به دو جین موهومات خود ساخته ای چون «حقوق بشر» و «سازمان ملل» و «اقتصاد بازار آزاد» بند بود و بدان واسطه هم دل بی دلان را می ربود و هم ذهن خالی از محتوای بیگانگان را مدهوش مزخرفات رنگ و رو باخته ای چون «دموکراسی» و «نظم نوین جهانی» اش می کرد. نتیجه اینکه، کوتاه و بی مقدمه گفته باشم، ابرقدرت، بی واسطه ی اینچنین موهوماتی نمی تواند اصلاً ابرقدرتی کند. یک مشت مترسک می خواهد خلاصه برای گول زدن من و ما...
آن کشتی که به سواحل ژاپن نزدیک می شد، شوگان بزرگ، هیده یوشی، فرهیخته ای سامورایی مسلک بر تخت امپراتوری ژاپن چنبره زده امور حکمت عملی را از نزدیک دنبال می کرد. رهبر نظام که از جانب خبرگان ملی پهلوان پهلوانان دانسته می شد و در علم و دانش نیز ید طویلی داشت حکم می کند که بیگانگان چون مرموز می باشند، حتماً رخصت بخواهند برای ورود و احیاناً خروج. دوست و دشمن بر او رسالات نوشته اند. اندر فضائل مملکت داری اش چه توصیفات که نکرده اند. "فدایت شوم" ها و "تصدقت" ها گفته اند. دشمنانش، هر چه بد و بیراه توانستند در کاغذ اخبار بر او نوشتند. لیک هیده یوشی را تاریخ نیک قضاوت کرده و بس! او مرد بزرگ مملکت سازی بود. چون رهبر مملکت سازی بود.
دو کشتی ژاپنی، آن از همه جا بی خبرِ اسپانیایی را به سمت بندر می کشانند و عمداً به سمت صخره هدایتش می کنند که تصادف کند و همانجا زمین گیر شود. همین هم می شود. کشتی اسپانیایی به صخره برخورد کرده، دو نیم می شود و هر چه مال و آذوقه در خود داشت بر امواج دریای ژاپن هموار می کند. ناخدای به خاک سیاه نشسته ی اسپانیایی، عاجل و بیچاره و درمانده چاره نمی بیند جز اینکه به سرای ماسودا – وزیر کاردان امپراتور – پناهنده شود و عریضه بنویسد و شکوایه سر دهد که این دیگر چه رسمی است؟ بنده نوازیتان اینگونه است یا که رخصت دادن ها به اجنبی رنگ و بوی تهاجم و صدمه دارد؟ گیرم نمی دانید من همانم که رستم بود پهلوان؛ جهان را در نوردیده و از ناکجاآبادها خبرها دارم، وانگهی وارث سفارتم و سفیر ابرقدرت زمین و زمانه...
نطقش که تمام می شود و عرایضش جملگی مطرح می شوند، وزیر کاردان بر تخت وزارت تکانی می خورد و از این دست به آن دست می شود و نگاهی به سر تا پای ناخدای اجنبی می اندازد و می گوید: از تو سئوالی می پرسم، خوب گوش فرا گیر. اگر جواب را درست و صحیح بدهی و بی غرض و مرضی عرض ادب و احترام نثار ملت ما کرده باشی که هیچ! از خطای این روده درازیهایت می گذریم و همه آنچه را در دریا از دست دادی دو چندان به تو بازگردانده، نظارت می کنیم به صحت و سلامت راهی دیار آشنایت باشی. چنین نکنی، شخصاً می دهم سر از تنت جدا کنند، آنرا چشم روشنی برای امپراتور روانه خواهم کرد.
بیچاره، ناخدا را ترسی عیان سر تا پا چیره می شود. ماسودا، وزیر کاردان چنین ادامه می دهد: بگو ببینم این چگونه است که کلیسای مسیحی و اربابان تو بیشمار سرزمین را از آن خود کرده، روز به روز بر مستعمرات خود افزوده، هیچ رحمی بر بومیان نمی کنند؟ چه سرّی است اندر ورود و خروج این کاهنان مسیحی که مردم ما را به گوشت خواری کشانده از آن بدتر آنان را به بازگشت از دین مقدس ملی ترویج می کنند، هرآنچه علمای ما گفته و می گویند را کفر و الحاد دانسته گفته های خودشان را که موهوماتی بیش نیست عین حقیقت دانسته بجز صراط نیکی و ثواب نمی شمارند؟
ناخدای اسپانیایی مکثی می کند، پا به پایی می مالد و اینگونه جواب می دهد:
«شاهان ما برای گرفتن هر کشور در ابتدا یک هیئت دینی می فرستند تا مردم را به قبول دین ما برانگیزند، و چون در این راه پیشرفت کافی صورت گرفت، سپاهیان خود را گسیل می دارند تا به مسیحیان ملحق شوند، و آن وقت بقیۀ کار برای شاهان ما آسان است.»
ماسودا که جواب می شنود دستور میدهد دو مقابل آنچه ناخدای اسپانیایی بر صخره از دست داده بود به او بخشیده شود. وانگهی نامه ای می نویسد خطاب به ارباب مطبوع ناخدای اجنبی و کاغذ را به او میدهد تا به مجرد رسیدن به بلاد اسپانیا آنرا برای چشم روشنی نثار شاه شاهان مملکتش کرده باشد. در آن کاغذ اندر رشادتهای ناخدای اسپانیایی غزل می نویسد، تعریف و تمجید ها می کند و ... !
ناخدای اسپانیایی که رخصت خروج گرفته شاد و سر زنده سوار بر کشتی نو رسیده به سمت بلاد آشنا در حرکت بود، ماسودا، وزیر کاردان امپراتور بزرگ هیده یوشی، دستور ممنوعیت تبلیغ آئین مسیحی را صادر می کند. بخشنامه می کند بر کل ولایت ژاپن اینگونه که هرآنکس، اعم از ژاپنی یا غیره، که بر دین اجنبی مسیحی باشد یا می بایست سرزمین را ترک کند یا به مرگ تن دهد. آنگاه دو کرور سامورای را با دستورات تازه به سرتاسر مملکت می فرستد که ناظر بر اجرای مقررات تازه باشند. سه ماه پس از این دستور، از سی و هفت هزار مسیحی ژاپنی تنها یکصد و پانزده نفر آنهم به دستور زنده مانده بودند.