«در (شعر استفان) مالارمه به طرح کلی یک بدبینی متافیزیکی پی می بریم که براساس
آن ماده یا نامتناهیِ بی شکل دارای گرایش مبهمی است... ماده به قصد روشن کردن نامتناهی تاریک و مبهمش، این تفکرات پاره پاره و شعله های پراکنده را که انسان می نامیم تولید می کند. اما اندیشه در میان پراکندگی نامتناهی ماده گم می شود. انسان و تصادف هر دو در یک زمان زاده شدند - هر یک زاییدۀ دیگری. انسان سراپا شکست است ... مالارمه، این جانور صرفاً مادی، کوشید تا نظامی از هستی مافوق ماده را ظاهر سازد. سترونی او بیانگر ضعفی تئولوژیک بود. مرگ خدا خلایی برجای گذارد که شاعر کوشید آن را پر کند، و شکست خورد.» (تأکید از من)
{درآمدی بر اشعار مالارمه، ژان پل سارتر، ترجمه مراد فرهادپور - فصلنامه ارغنون - هفتاد و هفت خورشیدی شماره چهاردهم}