خدای خدایان زئوس – با آنهمه کبر و غرور – یکوقت با معشوقه زمینی اش سیمیل و دور از اذهان اولیای الاهی دست به شیطنت می زند. نتیجتاً خدازاده ای بنام دیونیسوس متولد می شود. اما سوگلی و همسر آسمانی خدای خدایگان که هرا نامی باشد باخبر می شود و آنان را نفرین می کند. سخت هم نفرین می کند. دیونیسوس سلامت عقلش را از دست می دهد. سر به بیابانهای زمین می گذارد و آواره می گردد. نهایتاً از شرّ نفرینهای نامادریش در جایی خیلی دور و در هندوستان مخفی می گردد. از آن پس او را به خدای بیگانه ستایش می کنند. خدای بیگانه که از المپ رانده می شود اما روزی باز خواهد گشت. مردمان عصری از اعصار تمدن میانه اعتقاد بر این داشتند که او روزی بازخواهد گشت. و تنها آنوقت هشیاری خود را بدست خواهد آورد. لاجرم تا باز نگردد عاقل نخواهد شد.
دیونیسوس در اساطیر یونان باستان به خدای میگساری شهره است.