تا بگویی دوستت دارم راه درازی پیمودیم به اندازه سی سال و یک ماه... ما همدیگر را در شب های تیره یافتیم و نوری در دلهایمان شروع به تابیدن گرفت که عشق را نیرویی ست برتر!!!
و من بیدار شدم از خوابی که مرا در خود ربوده بود، با صدایی که گفت عشق وجود دارد و انسانی که در همین نزدیکی ها سخنش را با نام انسان شروع می کند... روحی سپید دارد، سهیل را می گویم، چشمانی صادق و دلی دریایی و دستانی گرم...
آهسته گفتم دوستت دارم... زیرا آرامشت آرامشی عظیم است برای من، در کنار تو دنیا با تمام دغدغه هایش رنگ می بازد. من فقط به دوست داشتن می اندیشم و عشق و همین ما را بس...
پی نوشت: عشق، عشق می آفریند . عشق، زندگی می بخشد . زندگی، رنج به همراه دارد . رنج، دلشوره می آفریند . دلشوره، جرات می بخشد . جرات، اعتماد می آورد . اعتماد، امید می آفریند . امید، زندگی می بخشد . زندگی، عشق به همراه دارد . عشق، عشق می آفریند . مارکوس بیکل
دوباره دارم می روم تبریز. غربت چند روزه و دوری یار عذاب دهنده بود. گرچه سرم خیلی بکار شلوغ شده بود. این نوع شلوغی خوب است. انسان بهر کار آفریده شده. والا می پوسد، از بین می رود، بی بهره می ماند. البته که هدف مادیات نیست اما همین ها ضرورت اند به زمانه ی ما چنانچه بخواهی زندگی تشکیل دهی بسیار با اهمیت هستند. امید دارم که آنجا خیلی زود به کاری مشغول شوم و حقوقی داشته باشم. عصرها و شبها هم که تحصیل فلسفه می کنم و به جد برای آزمون ورودی دکتری می خوانم. فی الحال زیاد هم نباید سخت گرفت؛ جهان سخت گیرد بر مردمان سخت گیر. حقیقتی است.
بانو که خود دانشمند است و مقالات بسیار در زمینه جامعه شناسی و فلسفه جامعه شناسی دارد گفت خیلی وقت است در صفحه ات چیزی ننوشتی و حالا که داری می آیی تا مدتها شاید نتوانی چیزی بنویسی. چون آنجا که رایانه و اینترنت ندارم. عصرها هم که بروم دانشکده یکراست باید بروم کتابخانه که حدود سی – چهل کتاب و رساله را تا به روز امتحان مطالعه کرده باشم. گفتم چیزی نوشته باشم به بضاعت اندکم که یادگار هم مانده باشد. امید که بتوانم اینجا را هر از گاهی به نو کنم. میبخشید که روزگار نگذاشته است آنچنان که شایسته بود رسم ادب بجا بیاورم و به دوستان سر بزنم و از نوشته جات شما بهره مند شوم.
هنگام مطالعه نت برداری می کنم. اسمش را گذاشته ام «مجرداته السهیلی». به نوعی تمرینی است برای آزمون تشریحی. گفتم یکی دو فراز کوتاه را که بیشتر نوشته بود تا رسم الخط و معادلات و عناوین و ... بویژه کاملاً نظر شخصی بوده است در گره ی کور بگذارم.
شاد باشید، امید داشته باشید و به انسان بیاندیشید.
راهی شدم به صبح دوشنبه نهم شهریورماه ۱۳۸۸ خورشیدی و جمعه ساعت نه و سی دقیقه سیزدهم شهریورماه ترمزدستی را در پارکینگ کشیدم وقتی زندگی م از این رو به آن رو شده بود برگشته بودم تهران: این شهر خراب شده که دیگر بیش از هر وقت دیگری انگیزه دارم از آن فرار کنم. قصدم این بود که سفرنامه مازندران، گیلان و آذربایجان بنویسم که به دلایل شخصی منصرف شدم. از تهران به چالوس رفتم و از آنجا به رشت. رشت را یکشب ماندم که چه شهر زیبایی بود و چه مردمان غیوری داشت. فردا صبحش راهی شدم به سمت آذرآبادگان. گیلان را رفتم تا آستارا و سپس به سمت اردبیل و نهایتاً در تبریز بود که توقف کردم. خبر نداشتم، نمی دانستم به برق نگاهی عاشق خواهم شد. خبر نداشت، نمی دانست به برق نگاهی عاشق خواهد شد.
و بالاخره یافتم او را که ایده آل ذهنی م ترسیم می کرد. کمرهمت بربسته ام که تشکیل زندگی دهم. اول اینکه دیگر یک پایم اینجاست و یک پایم تبریز که تلاش دارم پای تهران را بیشتر در همان تبریز بگذارم زمین. قصد کرده ایم در تبریز بمانیم که او اهل آذربایجان است. من عاشق آذربایجان بوده ام همیشه. دو سال تمام در ترکیه زندگی کردم، سه سال و نیم در قبرس ترکنشین تحصیل کرده ام و اینها همه قبل از آنکه به انگلستان می رفتم حادث شد و از آن وقت بود که عاشق صداقت، صمیمیت و انسان دوستی ترکها شده بودم. دوم اینکه آخر همین هفته دوباره می روم تبریز. به زودی، تلاش دارم البته، که نقل مکان کنم به آنجا: به سرزمین تاریخ سازان، به سرزمین بزرگان ایران، به سرزمین مردمان همیشه متعهد و پیشرو. سوم اینکه آبان ماه امتحان ورودی دکتری دارم. باید بخوانم برایش. مدتهاست که با محیط آکادمیا Academics بیگانه بوده ام. دو سال می شود.
او که برق نگاهش مرا بنده خود ساخت در شرف آغاز دوری دکتری جامعه شناسی است اما تنها چهار سال از آغاز بیست سالگی ش می گذرد: یک نخبه ی زیبارو و روشنفکر تمام عیار است. چهارم اینکه خربزه کمی آب است و چون آب زیاد دارد مثل نان نیست که شکم را سیر کند و ... آنچنان فرصت نوشتن در اینجا را ندارم. نیامده دارم بر می گردم تبریز تا بیشتر تلاش کنم برای تشکیل یک زندگی دیگر. زندگی خوب و شاداب و سالم و فرهنگی اما منهای سیاست که این آخری در خاورمیانه خربزه است پدرجان، باید فکر نان بود.
Ben Bıraz Türkçe bılıurüm. Fars anadan dügülmoşam ama bır Türkam.
من کمی ترکی بلدم. فارس زاده شدم اما یک ترکم.
خلاصه تنها به آن روز می اندیشم که سر جاده ورودی به استان (ایالت) آذربایجان اول به این الفبای لاتین و سپس به فارسی بر تابلو نوشته باشند:
Azerbaycana Xoş Galmısınız
به آذربایجان خوش آمدید
قلم دست می گیرم. اول نگاه می کنم خودنویس را صاف گرفته باشم و جهت روی درب آن همتراز نوک شده باشد. مایل می گذارمش روی کاغذ. برش میدارم! دوباره مایل ش می کنم روی کاغذ، همین که می آیم فشار بدهم چیزی نوشته شود، برش می دارم! چندباری اینکار تکرار می شود. دست آخر چیزی می کشم روی ورق. چیزی ست شبیه: "بنام انسان". می خواستم بنویسم "بنام امید" دیدم انسان خالق امید است، گفتم اول خالق را سلام باید گفتن.
این داستان چند روز من است که می خواهم بنویسم برای شمایی که نشانم دادید امید هست، انسان هست؛ دوست هست، انسانیت هم هست. گرچه سختی ها بسیار، مقاومت جانانه می بایست بودن. اما از عوارض همان کسالت باید باشد که نشد چیز به درد بخوری برایتان حاضر کنم. وسواس دارم روی شما و زمانی که گرفته می شود تا اینجا را بخوانید. در توانم نیست وقت شما را با یک مطلب چرت بشکنم و دور بریزم و هدر بدهم. چند روزی را از دستگاه و رایانه و اکثریت اجزاء فنآوری ارتباطات به دورم. قول می دهم وقتی برگردم، چیز به درد بخور برایتان خواهم نوشت. اگر در توان داشته باشم تاریخ روز را در این صفحه پی خواهم گرفت و هر از گاهی چیزی در گره ی کور خواهم نبشت. اگر توانش نباشد به یکی از این دو بسنده کنم به گمانم بهتر باشد. و پیشاپیش پوزش بابت اینکه پیغامهای گهربارتان را تا به وقت بازگشتن نخواهم توانست دیدن و خواندن و پاسخ گفتن.
افتخار می کنم به انسان که همنوع خویش را همچنان دوست میدارد و او را به زمان سختی کمک می کند و دست می گیرد. افتخار می کنم به این بنی آدم که همه اعضای یک واحدند، کافی ست عضوی دردش آید، دیگر اعضا هم ماتم می گیرند، درد می کشند، به کمک آن عضو درد دیده می روند. (نقل به مضمون از عالیجناب سعدی) و در این میان چنانچه کسی از بدنه ی بنی آدم دیگر اعضا را بفریبد، آزار کند، عذاب دهد، توهین کند و ناراحت کند: همان عضو سرطانی بدنه ی بشریت است. همان عضوی که می بایست با بصیرت گرفت و کند و بیرونش انداخت. و ریشه کن ش کرد. همه ی ما یک پیکر واحدیم. اما پیکر واحدیم که چندین مرکز سرطانی دارد و می بایست آنها را ریشه کن کند.
سپاس می گزارم شما مخاطبان نازنین این درگاه را که هرچند پر ز مشغولیت و سختی و گرفتاری و کثیر دردهایی که می کشید اما مرا مداوم مورد الطاف بسیار زیبا و دلگرم کننده خودتان با روحیات بالای انسانی و بسیار گرم که الحق و النصاف تنها ایرانی را برازنده است و لاغیر قرار می دادید؛ سپاسگزام. به معنای کامل واژه ی سپاسگزاری دستتان را می فشارم، روی ماهتان را می بوسم و بابت این همراهی از شما تشکر می کنم. سپاسگزارم که می خواندید این خزعبلات را و هر "کامنت" تا "کامنت" کران از کرانی را برایم بازگشا بود و عمیق سوادم را بالا می برد. و این آموختن از شما بود که باعث شد مرا بنده ی خویش سازید دست آخر رسم اخلاق ندانم به نوشت نکردن این غمنامه – دردنامه. والا مثل خیلی ها که کرکره ی بلاگشان را بیخبر می کشند پائین و دیگر پنداری دود شدند و رفتند هوا یا آب شدند و رفتند در دل زمین پیدایم نمی شد.
سالها پیش، خیلی سال پیش، یکروز عزیزی به درد و از روی خیرخواهی بشارتی داد مرا که فلانی اینقدر فکر نکن. از زندگی ت مانده ای. اینقدر نخواه که بدانی و بفهمی و حقایق را یک به یک کاوش کنی و فراتر روی. آخر این راه به خیر نیست. گفت و رفت. من ماندم و این سخن. فهمش نکردم. درکش نکردم. آنچنان که شایسته ی کلام بود در آن غور نکردم. گذشت. به اشتباه برای فهم عمق انسان درمانده ی امورات سیاسی ش که مدام در آن دور باطل می زند گفتم که باید علوم سیاسی بخوانم تا پاسخی بر جوابهایم بیابم. وارد شدم. دوره ی چهار ساله را در دو سال نیم به اتمام رساندم با معدل کلی که در قاموس آکادمیای غرب A گفته می شود: یعنی نمره ای از نمارت دو سال و نیم گذایی کمتر از 88/100 نشد. جواب سئوالهایم را نگرفته بودم. فهم کرده بودم که علم سیاست زیربنا نیست. برای یافتن سئوالاتم در چیستی این هستی نیاز به دانستن فلسفه دارم. قوّت معدل آنچنان بود که با یک امتحان ورودی مرا به دپارتمان فلسفه راه دادند که می گفتند کسی را که از ابتدا فلسفه نخوانده باشد اصولاً نمی پذیرند. هرچه جز این خوانده باشد مزخرف است از گمانشان! عمیق نبوده... فهمش آنقدر نیست که بتواند این یکی را که مادر تمام رشته هاست فهم کند. اما تو را پذیرفتیم به قوّت همان جواب که بر سئوال دوم نگاشتی.
پرسیده بودند امید به حیات جاودان به میزان توان کیهان است یا توهم نوع بشر؟ ذیل ش نوشته بودند در بیست دقیقه لااقل سه صفحه پشت و رو پاسخ و ادله طرح کنید. تنها چند جمله نوشتم: نمی دانم! اما نیک می دانم که حق با یونانیان باستان بوده است! امید ناممکن ترین و مزخرفت ترین صبر «موجود ضعیف» است در برخورد با موانع فراتر از قدرت احساسات او. امید که چون دلبستگی آدم کور است به روشنایی یا شنیدن کری است اصوات را یا خواستن چلاقی است در رسیدن به دویدن، چگونه تواند از هستی نباشد که به مرگ ابرموجودی ممکن گشته و از توهم صرف بنده ای باشد که هنوز فکر می کند خدایی آن بالاهاست؟ وانگهی هستی بیکران چنانچه عمیق باشد حقارت شما را نشان میدهد در پذیرش فروتری و این البته که از روی توهم هم نیست. طرح سئوالتان ایراد دارد. من این پرسش مسخره را پاسخ نتوانم گفتن.
و چهار سال فلسفه خوانی ام آغاز شد. از عصر باستان آغاز کردیم در یک ترم. ترم دیگر مسیحیت را خواندیم و رسیدیم به قرون وسطی. دو ترم فلسفه مدرسی را دوره کردیم. رسیدیم به عصر شکوفایی دوباره ی فلسفه. واحدهای تکمیلی آغاز شد. گفتند گرایش انتخاب کن! گفتم اخلاقیات و سیاست. دیگر واحدها از این قرار شدند: «عصر وحشت فکر: ماکیاولی و هابز»، «لاک، روسو، برکلی، هیوم»، «بنتهام و میل؛ اصالت جویان اومانیست؟»، «کانت شناسی یک»، «کانت شناسی دو»، «هگل و سوبژه ی فعال»، «اسمیت و ریکاردو یا مارکس؟»، «راسل و چامسکی، مسالۀ رفع اصالت از سیاست»، «راولز و نوزیک؛ جهان ابژه ها»
واحدها ی تکمیلی دو به دو یک ترم یک ماهه بودند در کلاس نشینی که دو ماه را کتابخانه نشینی می خواست برای نوشتن هر واحد یک بیست صفحه که چنانچه پسند هیأت استادان نمی شد شاگرد را وظیفه بود در دوباره گذراندن آن. کانت شناسی دو را یکبار افتادم. بار دوم گذر کردم. دیگر جسته گریخته جواب سئوالاتم را گرفته بودم. اما هنوز ذهنم را اقناء نکرده بودند.
سه سال بعد
دو سه ماه است که روزها می خوابم از 9 صبح تا 7:30 بعدازظهر. همیشه بیدار که می شدم صرف تاریخ می کردم برای شما و چنانچه فرصت می شد یک مطلب هم هر از گاهی در گره ی کور می نوشتم. کار اصلی م شبها کار کردن بر روی کتابی است که اکنون به فصل دوم رسیده و نامش می شود: «تاریخ صد و پنجاه سال جنبش دموکراسی خواهی در ایران؛ نگاهی آسیب شناسانه و انتقادی بر شکست جنبش های اصلاحی ایران از عصر قاجارها تا پایان نخستین جمهوری» سه روز یکبار بعضی وقتها چهار روز یکبار تنها ده دقیقه از خانه می رفتم بیرون که به جوانک همیشه اخموی اولین دکه ی روزنامه فروشی بگویم: «سلام، یک بسته بهمن کوچک لطفاً» و جواب سلام که هیچوقت نداده پاکت سیگار را هم در جواب لطفاً و احیاناً بهمراه باقی پول پرت کرده جلویم! هربار به خود می گویم، چه انتظاری ست از آدمی که هزاران بدبختی روزانه دارد؟! چند روز پیش با دوست نویسنده ای آشنا شدم. رمان نویس است. به زودی اولین رمانش راهی بازار می شود. داستان زندگی م که شنید و دردها که از هر دو طرف به کران می کشید او را از روی اخلاق ابرانسان گونه که دارد واداشت مرا مجبور کند به شب خوابی و بیداری روز. گفتم، من خواب ندارم بدون قرص خواب. وقت خواب که می شود معمولاً 8:50 دقیقه صبح هر روز یکی می بلعم تا به خواب روم. اینکار را نکنم 48 ساعت ممتد بیدارم و هشیار. توان خاموش کردن ذهنم را ندارم. گفت قرص را شب بخور تا صبح بیدار باشی با هم برویم سفر یک روزه. او مثل من لائیک است. گفت، در این ماه نکبت که نمی توانیم جایی ناهار بخوریم احیاناً بنشینیم در قهوه خانه ای و قهوه ای داغ بنوشیم، راهی نیست جز اینکه سر به جاده بگذاریم که در جاده روزه گرفتن نیست و همه رستورانها بازند. گفت، تو نیاز داری به این سفر. گفت، داری از دست می روی و ... قبول کردم.
دیروز قبل از ظهر راهی شدیم. کرج را که رد کردیم دیگر آزادانه در ماشین سیگار کشیدن و چای نوشین را آغاز کردیم منع شرعی نداشته باشد که در جاده افتاده ایم. رفتیم. ساعتها به آهستگی رفتیم. افتاده بودیم اول مازندران. رودخانه ای بود، خیلی زیبا. گفت بایست برویم کنارش. آنجا هم در نگاه کردن به طبیعت زیبا و رودخانه ی نیمه آرام سیگار را آتش زدیم. ناگاه از پشتمان گشت رسید. بسیجی پر ریش رو به من کرد و با آن لحن قمی ش گفت: «در چه ماهی هستیم برادر» در دلم گفتم من برادر تو نکبت نیستم و جوابش دادم با همین لحن: «میدانم عزیز، روزه که نیستیم چون در سفریم و تازه از جاده فاصله گرفته ایم که دیده هم نشویم.» گفت دیگر بدتر حالا باید برویم پاسگاه رابطه تان هم مشخص شود که مشکوک هستید! خودش و همراهش شاهد بود که ما دوست ساده هستیم بدون هیچ تماسی و همیشه با فاصله از یکدیگر قدم برداشته و ایستاده ایم. بحث بالا گرفت. ما معدبانه ادله می آوردیم از روی منطق و تا توانستیم در کله ی بی مغزشان فرو کردیم که اسلامشان ارزانی خودشان ما نمی خواهیم این دین را. خوشبختانه فهم نکردند که به "ارتداد و کفر" هم محکوم می شدیم. تا اینجای کار بخاطر یک تفریح سالم لذت بردن از طبیعت و دود کردن توتون باید شلاق می خوردیم. من در عوالم بحث و جدل بودم که دوستم ندا داد اینها راهزن اند و اینجا سر گردنه. پول می خواهند! به برادر بسیجی ندا که دادم گفت صد هزار تومان بده و برو اینجا نباش الان از مرکز یک واحد رد می شود آنرا نمی شود دیگر با این مبلغ راضی کرد. گفتیم اینقدر نداریم. حقیقت ش را گفتیم. روی هم صد هزار تا نداشتیم. همه ش را دادیم و برگشتیم که سفر دیگر کوفتمان شده بود. شب شده بود که رسیدیم تهران. رساندمش منزل. برگشتم منزل.
برگشتم منزل با حالتی منحوس تر از قبل. اهل خانواده ناراحت که فلانی مگر نرفته بودی سفر هوایی تازه کنی که داستان را برایشان گفتم. پدر که از مخالفان صد در صد حکومت ملایی است گفت: «تف به قبرت ... با این بختکی که بر مملکت نازل کردی، گورت آتش بگیرد – زمان شاه جوان نمازخوان نماز می خواند و من عرق خور هم مشروبم را می خوردم. این حرفها نبود. جوان نمی تواند حداقل تفریح هم داشته باشد؟!» و چند تا فحش بی ناموسی دیگر نثار بالا تا پائین ملاها کرد. مادر که خود نماز خوان است و از اهالی اسلام و کسی از ما جرأت ندارد وقتی ایشان هستند از قرآن ایراد بگیرد، نماز خوانده و تازه افطار کرده بود. گفت: «ای بسیجی های دزد! مادر، دوباره نماز میخوانم الان به حق علی برای آن شادی که مبدل به غم و غصه شد، قرآن بزند در کمرشان در همین ماه مبارک». سرم را انداختم و رفتم در اتاقم و در دل می گفتم، مادرم آخر هر چه می کشیم از همان همه گیر کردن قرآن است که فهم تکثر را از بین می برد و هرکه به دین خود را باطل می کند. من روزه بگیر نیستم و نخواهم بود. هرکس میخواد روزه بگیرد و روزی هفتادهزار بار نماز بخواند، آزاد است، به من چه؟ من گشنه ام بشود می خورم و تشنه ام بشود می نوشم و در همین بالکن خانه سیگارم را دود می کنم.
در همین احوالاتم که مادر نمازشان تمام شده با همان چادر سفید روی سرپوش و مانتوی بلند مثل یک راهب وارد اتاق می شوند و دستی می گذارند روی سری که دیگر پائین است روی میز و دو دستم آنرا از برخورد با زمین نگاه داشته. می گوید: «مادر اقامت انگلیس ت که هنوز تمام نشده، میخواهی بلیط بگیرم برگردی؟» نگاه غمگینی می کنم و می گویم، خاکم اینجاست، بروم آنجا چکار؟ کم نبود دوازده سال برای دیدن و شناختن مملکتشان که به درد من یکی نمی خورد؟ چگونه به او بگویم که دیگر به طریقه ای مطلق همه چیز دست به دست هم داد تا از یک سال پیش به اینطرف همه ی امیدم را ذره ذره ببازم و اینک دیگر صادق هدایتم! اتاقهای گاز هلند را می خواهم که برای خودکشی آن دسته از انسانهای امید باخته سراسر امستردام هموار کرده اند.
این همه روده درازی بی ربط و خرد کردن اعصاب شما از این بابت بود که بگویم دیگر نمی توانم بنویسم. دوست دارم نوشتن را ادامه دهم اما نمی توانم. لعنت به فرهنگ پوسیده ی ما که آزادی در آن جرم است و جوان بودن جرمی دوچندان سنگینتر.
۱
شصت و هشت سال پیش در چنین روزی قوای متحد شوروی و بریتانیا از شمال و جنوب مملکت، تجاوز نظامی خود را به خاک میهن آغاز کردند. این درحالی بود که ایران از قبل بیطرفی در نبرد دوم بین الملل را رسماً اعلام کرده بود. بالفور توجیه جریان هجوم نظامی توسط وابستگان سفارتخانه های متجاوز در نامه ای به حضور نخست وزیر وقت علی منصور رسید. ظهر هنگام جلسه ی هیأت وزیران به ریاست رضاشاه برگذار شد. اندیشه شد که وطن مقاومت کند. ستاد جنگ به ریاست سرلشکر ضرغامی تشکیل شد و واحدهایی به نقاط نفوذ دشمن فرستاده شدند. عدد سربازان میهن به سیصد هزار تن می رسید. بعدازظهر خبر رسید که ناوگان نیروی دریایی کشور در خلیج فارس درهم شکسته و بسیاران کشته شده اند، دریادار بایندر، ژنرال ارشد نیروی دریایی تا آخرین لحظه در دفاع از میهن مقاومت کرده و شهید شده است. سربازان بریتانی از بوشهر و هرمزگان داخل شدند. ارتش کمونیست شوروی نیز که در ارتفاعات گیلان با مقاومت وطن پرستان نیروی زمینی مواجه شده بود، دیگر واحدهایش از گذرگاه های آذربایجان خود را به سرعت به تهران می رساندند.
چون شکست آشکار گردید عده ای قلیل از عالی رتبگان نظامی خیانت کرده و دستور مرخص شدن سربازان را صادر کردند. سرباز و سرلشکر میهنی را وظیفه است تا به آخرین قطره ی خون خود از خاک کشور دفاع کرده، ولو آنکه شکست حتمی بنماید از هیچ مقاومتی دریغ نکند. برخی این نکردند. برخی دگر شهید شدند و برخی اسیر. شرف سرباز به شهادت است و اسیری برای خاک وطن. خبر خیانتها که به دربار رسید و دو لشکر بیگانه که با سرعت به سمت پایتخت می شتافتند، گفته می شود رضاشاه لگد محکمی به منقل نواخت و وافور شکست. کار تمام شده بود.
۲
"می خواهم به انسان ها معنای هستی شان را بیاموزانم؛ اَبَر انسان را که آذرخشی ست از ابر تیره ی انسان." چنین گفت زرتشت - کتاب یکم
همچنین بیست و پنجم ماه اوت مصادف است با سالروز مرگ فیلسوف کبیر ملل ژرمن، فردریش ویلهلم نیچه، که در سال ۱۹۰۰ میلادی و در ۵۶ سالگی دیده از جهان فرو بست. رهبران آلمان همواره او را احترام کرده اند. گفته می شود او یکی از دو شخصیت محبوب آدولف هیتلر نیز بوده است. در کنار تصویر ویلهلم دوم که هیتلر همواره آنرا تعظیم می کرد مجسمه ای از نیچه مورد احترامش بود. هیتلر تنها این دو شخصیت را احترام کرده بود و بس. به اجماع فلاسفه نیچه از ابرفلاسفه ی جهان ماست. حتی به عقیده ی برخی او از افلاطون و ارسطو والاتر بوده است چنانچه آنان را با منطق خودشان خوب نواخته است و اخلاقیاتشان را خط بطلانی کشیده است.
*****
و در گره ی کور! : « امین السلطان کاسه لیس روس »
از عوارض استبداد است متاسفانه که حاکم-شاه-ولی-رئیس مستبد برای آسایش خود مردمان را در جهل و بی خبری نگاه می دارد. هرآنچه دایره ی این عمل نادانی خود را گسترش می دهد آسایش بیشتری در جامعه برای بقاء او فراهم می شود. احساس رضایت می کند که باقی خواهد ماند. فارغ از اینکه آسایش و آرامش اجتماعی حاصله تنها سطحی است. یکجا دامنه ی جهل و بی خبری آنقدر گسترده می شود که دامان نزدیکان خود او را هم می گیرد. حوزه ی وظایف دولتی دگرگونه می شود. آنانی را که به حکم ضرورت حفظ منافع ملی می بایست از محرمانه ترین اسناد و مدارک باخبر باشند به دنبال نخود سیاه می فرستند. نتیجه این می شود که در دولت مستبد هیچ چرخی درست نمی چرخد و امورات آنقدر آشفته می گردد که از زاویه ی همین نقص مملکت و دولت استبدادی فروپاشد.
رضاشاه شصت و هشت سال پیش در دوم شهریورماه و یکروز پیش از اشغال نظامی ایران توسط قوای متفقین درگیر در جنگ دوم بین الملل، هیچ خبر از تحرکات مرزی مشکوک نداشت. پنداری ولو یک نفر صاحب نظر در معادلات سیاست بین الملل در جمع محدود عزیزان اندرونی خود نداشت. عمده وظیفه و ارجحیت وظایف وزارتخانه ی اطلاعات مرکزی در هر کشور در این است که از احوالات سری بیگانگان باخبر شود، نه آنکه در خفا سر وقت مخالفان داخلی رود! یک نفر در دایره ی اطلاعات و امنیت ملی مملکت وظیفه ی خود را به درستی انجام نمی داد که میهن به اشغال نظامی ارتشهای شوروی و بریتانیا در نیاید. همه ناشی از ترس از مستبد اعظم که آن بالا نشسته است. این ترس را خود او در کالبد اجتماع می دمد که یکجا بالاخره نفس خودش را می برد.
زاهدی بسیار اصرار بر آن داشت که «کودتا» کودتا جلوه نکند! اتفاقاً کودتاچیان نوع ایرانی همواره سعی فراوان در مخفی کردن عمل زشت خود داشته اند. باری، زاهدی در چنین روزی و در پنجاه و شش سال پیش کابینه ی خود را تشکیل داد و با ترفند و دغلبازی از رجال بدون پیشینه و نسبتاً سالم استفاده کرد. بازی را اینگونه آغاز کرد که تنها (با خودش) سه نظامی در کابینه باشند. به ظاهر اهل خشونت نبود و تمایلی سیر نشدنی در نزدیکی با زنان داشت. در زمان اشغال مملکت در جنگ دوم بین الملل کتابچه ای شامل تصاویر و مشخصات کامل روسپیان اصفهان در دفتر کارش یافته بودند. فضل الله زاهدی تنها چند کلمه دست و پا شکسته آنهم واژگانی را که با زنان خیابانی رد و بدل می کنند آلمانی میدانست و بس. احتمال میدهم کرومیت روزولت و لوئی هندرسون روزی چندبار سرشان را به دیوار کوبیده باشند که طرف ایرانی کودتا، جناب سرلشکر فضل الله زاهدی، چند کلاسی بیشتر سواد نداشت چه برسد به دانستن زبان خارجه! همین، همین بود و بس – چیز بیشتری در چنته نداشت کودتاچی.
ترکیب نخستین کابینه ی کودتا از این قرار بود: عبدالله انتظام (خارجه)، علی امینی (دارایی)، سرلشکر هدایت (جنگ)، جمال الدین اخوی (دادگستری)[با شادروان علی اکبر اخوی وزیر اقتصاد ملی مرحوم مصدق اشتباه نشود!]، رضا جعفری (فرهنگ)، سرتیپ فرزانگان (پست و تلگراف)، غلامعلی میکده (راه)، علی اصغر پورهمایون (اقتصاد ملی)، احمد حسین عدل (کشاورزی)، دکتر جهانشاه صالح (بهداری)، ابوالقاسم پناهی (کار) و چند مشاور و معاون دیگر.
نوشتم که مزید بر دفعات نسلهای پیشین باز هم در این نسل ثبت شود که کابینه ی کودتا را چه کسانی تشکیل دادند. قضاوت نهایی بر عهده ی مورخ نیست و در حیطه ی تاریخ و مخاطبان آن است. بنده در مقام مورخ تنها حرف می زنم و می گذرم و آن حرف این است که درود و صد درود بر شرف «محمد مهران» نامی که وزارت فرهنگ دولت کودتا را قبول نکرد.
همچنین یکم شهریورماه (23 ماه اوت میلادی) مصادف است با:
آغاز جنگ چالدران بین صفویان و عثمانی ها در ۱۵۱۴ میلادی | زادروز تولد لوئی شانزدهم فرانسه در ۱۷۷۴ میلادی | استقلال مکزیک پس از سیصد سال حاکمیت اسپانیا بسال ۱۸۲۱ میلادی | امضای پیمان دوجانبه ده ساله ی حفظ خطوط مرزی بین شوروی و آلمان هیتلری در ۱۹۳۹ میلادی | فرمان فرمالیته رضاشاه مبنی بر خروج بیکاران اتباع آلمانی از ایران بسال ۱۳۲۰ خورشیدی (۱۹۴۱ م) | دیدار مخفی کرومیت روزولت (رئیس مأموریت ajax) با محمدرضا شاه در ایران بسال ۱۳۳۲ خورشیدی | وقوع تغییراتی در جبهه ملی ایران و شکلگیری مثلث فروهر – بختیار – سنجابی بسال ۱۳۵۷ خورشیدی | خروج نیروهای جنبش الفتح به رهبری وقت یاسر عرفات از لبنان در پی حملات سهمگین اسرائیل به بیروت در ۱۹۸۲ میلادی
*****
و در گره ی کور! : « استبداد را با زور نتوان شکستن »