تا بگویی دوستت دارم راه درازی پیمودیم به اندازه سی سال و یک ماه... ما همدیگر را در شب های تیره یافتیم و نوری در دلهایمان شروع به تابیدن گرفت که عشق را نیرویی ست برتر!!!
و من بیدار شدم از خوابی که مرا در خود ربوده بود، با صدایی که گفت عشق وجود دارد و انسانی که در همین نزدیکی ها سخنش را با نام انسان شروع می کند... روحی سپید دارد، سهیل را می گویم، چشمانی صادق و دلی دریایی و دستانی گرم...
آهسته گفتم دوستت دارم... زیرا آرامشت آرامشی عظیم است برای من، در کنار تو دنیا با تمام دغدغه هایش رنگ می بازد. من فقط به دوست داشتن می اندیشم و عشق و همین ما را بس...
پی نوشت: عشق، عشق می آفریند . عشق، زندگی می بخشد . زندگی، رنج به همراه دارد . رنج، دلشوره می آفریند . دلشوره، جرات می بخشد . جرات، اعتماد می آورد . اعتماد، امید می آفریند . امید، زندگی می بخشد . زندگی، عشق به همراه دارد . عشق، عشق می آفریند . مارکوس بیکل
دوباره دارم می روم تبریز. غربت چند روزه و دوری یار عذاب دهنده بود. گرچه سرم خیلی بکار شلوغ شده بود. این نوع شلوغی خوب است. انسان بهر کار آفریده شده. والا می پوسد، از بین می رود، بی بهره می ماند. البته که هدف مادیات نیست اما همین ها ضرورت اند به زمانه ی ما چنانچه بخواهی زندگی تشکیل دهی بسیار با اهمیت هستند. امید دارم که آنجا خیلی زود به کاری مشغول شوم و حقوقی داشته باشم. عصرها و شبها هم که تحصیل فلسفه می کنم و به جد برای آزمون ورودی دکتری می خوانم. فی الحال زیاد هم نباید سخت گرفت؛ جهان سخت گیرد بر مردمان سخت گیر. حقیقتی است.
بانو که خود دانشمند است و مقالات بسیار در زمینه جامعه شناسی و فلسفه جامعه شناسی دارد گفت خیلی وقت است در صفحه ات چیزی ننوشتی و حالا که داری می آیی تا مدتها شاید نتوانی چیزی بنویسی. چون آنجا که رایانه و اینترنت ندارم. عصرها هم که بروم دانشکده یکراست باید بروم کتابخانه که حدود سی – چهل کتاب و رساله را تا به روز امتحان مطالعه کرده باشم. گفتم چیزی نوشته باشم به بضاعت اندکم که یادگار هم مانده باشد. امید که بتوانم اینجا را هر از گاهی به نو کنم. میبخشید که روزگار نگذاشته است آنچنان که شایسته بود رسم ادب بجا بیاورم و به دوستان سر بزنم و از نوشته جات شما بهره مند شوم.
هنگام مطالعه نت برداری می کنم. اسمش را گذاشته ام «مجرداته السهیلی». به نوعی تمرینی است برای آزمون تشریحی. گفتم یکی دو فراز کوتاه را که بیشتر نوشته بود تا رسم الخط و معادلات و عناوین و ... بویژه کاملاً نظر شخصی بوده است در گره ی کور بگذارم.
شاد باشید، امید داشته باشید و به انسان بیاندیشید.
راهی شدم به صبح دوشنبه نهم شهریورماه ۱۳۸۸ خورشیدی و جمعه ساعت نه و سی دقیقه سیزدهم شهریورماه ترمزدستی را در پارکینگ کشیدم وقتی زندگی م از این رو به آن رو شده بود برگشته بودم تهران: این شهر خراب شده که دیگر بیش از هر وقت دیگری انگیزه دارم از آن فرار کنم. قصدم این بود که سفرنامه مازندران، گیلان و آذربایجان بنویسم که به دلایل شخصی منصرف شدم. از تهران به چالوس رفتم و از آنجا به رشت. رشت را یکشب ماندم که چه شهر زیبایی بود و چه مردمان غیوری داشت. فردا صبحش راهی شدم به سمت آذرآبادگان. گیلان را رفتم تا آستارا و سپس به سمت اردبیل و نهایتاً در تبریز بود که توقف کردم. خبر نداشتم، نمی دانستم به برق نگاهی عاشق خواهم شد. خبر نداشت، نمی دانست به برق نگاهی عاشق خواهد شد.
و بالاخره یافتم او را که ایده آل ذهنی م ترسیم می کرد. کمرهمت بربسته ام که تشکیل زندگی دهم. اول اینکه دیگر یک پایم اینجاست و یک پایم تبریز که تلاش دارم پای تهران را بیشتر در همان تبریز بگذارم زمین. قصد کرده ایم در تبریز بمانیم که او اهل آذربایجان است. من عاشق آذربایجان بوده ام همیشه. دو سال تمام در ترکیه زندگی کردم، سه سال و نیم در قبرس ترکنشین تحصیل کرده ام و اینها همه قبل از آنکه به انگلستان می رفتم حادث شد و از آن وقت بود که عاشق صداقت، صمیمیت و انسان دوستی ترکها شده بودم. دوم اینکه آخر همین هفته دوباره می روم تبریز. به زودی، تلاش دارم البته، که نقل مکان کنم به آنجا: به سرزمین تاریخ سازان، به سرزمین بزرگان ایران، به سرزمین مردمان همیشه متعهد و پیشرو. سوم اینکه آبان ماه امتحان ورودی دکتری دارم. باید بخوانم برایش. مدتهاست که با محیط آکادمیا Academics بیگانه بوده ام. دو سال می شود.
او که برق نگاهش مرا بنده خود ساخت در شرف آغاز دوری دکتری جامعه شناسی است اما تنها چهار سال از آغاز بیست سالگی ش می گذرد: یک نخبه ی زیبارو و روشنفکر تمام عیار است. چهارم اینکه خربزه کمی آب است و چون آب زیاد دارد مثل نان نیست که شکم را سیر کند و ... آنچنان فرصت نوشتن در اینجا را ندارم. نیامده دارم بر می گردم تبریز تا بیشتر تلاش کنم برای تشکیل یک زندگی دیگر. زندگی خوب و شاداب و سالم و فرهنگی اما منهای سیاست که این آخری در خاورمیانه خربزه است پدرجان، باید فکر نان بود.
قلم دست می گیرم. اول نگاه می کنم خودنویس را صاف گرفته باشم و جهت روی درب آن همتراز نوک شده باشد. مایل می گذارمش روی کاغذ. برش میدارم! دوباره مایل ش می کنم روی کاغذ، همین که می آیم فشار بدهم چیزی نوشته شود، برش می دارم! چندباری اینکار تکرار می شود. دست آخر چیزی می کشم روی ورق. چیزی ست شبیه: "بنام انسان". می خواستم بنویسم "بنام امید" دیدم انسان خالق امید است، گفتم اول خالق را سلام باید گفتن.
این داستان چند روز من است که می خواهم بنویسم برای شمایی که نشانم دادید امید هست، انسان هست؛ دوست هست، انسانیت هم هست. گرچه سختی ها بسیار، مقاومت جانانه می بایست بودن. اما از عوارض همان کسالت باید باشد که نشد چیز به درد بخوری برایتان حاضر کنم. وسواس دارم روی شما و زمانی که گرفته می شود تا اینجا را بخوانید. در توانم نیست وقت شما را با یک مطلب چرت بشکنم و دور بریزم و هدر بدهم. چند روزی را از دستگاه و رایانه و اکثریت اجزاء فنآوری ارتباطات به دورم. قول می دهم وقتی برگردم، چیز به درد بخور برایتان خواهم نوشت. اگر در توان داشته باشم تاریخ روز را در این صفحه پی خواهم گرفت و هر از گاهی چیزی در گره ی کور خواهم نبشت. اگر توانش نباشد به یکی از این دو بسنده کنم به گمانم بهتر باشد. و پیشاپیش پوزش بابت اینکه پیغامهای گهربارتان را تا به وقت بازگشتن نخواهم توانست دیدن و خواندن و پاسخ گفتن.
افتخار می کنم به انسان که همنوع خویش را همچنان دوست میدارد و او را به زمان سختی کمک می کند و دست می گیرد. افتخار می کنم به این بنی آدم که همه اعضای یک واحدند، کافی ست عضوی دردش آید، دیگر اعضا هم ماتم می گیرند، درد می کشند، به کمک آن عضو درد دیده می روند. (نقل به مضمون از عالیجناب سعدی) و در این میان چنانچه کسی از بدنه ی بنی آدم دیگر اعضا را بفریبد، آزار کند، عذاب دهد، توهین کند و ناراحت کند: همان عضو سرطانی بدنه ی بشریت است. همان عضوی که می بایست با بصیرت گرفت و کند و بیرونش انداخت. و ریشه کن ش کرد. همه ی ما یک پیکر واحدیم. اما پیکر واحدیم که چندین مرکز سرطانی دارد و می بایست آنها را ریشه کن کند.
سپاس می گزارم شما مخاطبان نازنین این درگاه را که هرچند پر ز مشغولیت و سختی و گرفتاری و کثیر دردهایی که می کشید اما مرا مداوم مورد الطاف بسیار زیبا و دلگرم کننده خودتان با روحیات بالای انسانی و بسیار گرم که الحق و النصاف تنها ایرانی را برازنده است و لاغیر قرار می دادید؛ سپاسگزام. به معنای کامل واژه ی سپاسگزاری دستتان را می فشارم، روی ماهتان را می بوسم و بابت این همراهی از شما تشکر می کنم. سپاسگزارم که می خواندید این خزعبلات را و هر "کامنت" تا "کامنت" کران از کرانی را برایم بازگشا بود و عمیق سوادم را بالا می برد.
۱
شصت و هشت سال پیش در چنین روزی قوای متحد شوروی و بریتانیا از شمال و جنوب مملکت، تجاوز نظامی خود را به خاک میهن آغاز کردند. این درحالی بود که ایران از قبل بیطرفی در نبرد دوم بین الملل را رسماً اعلام کرده بود. بالفور توجیه جریان هجوم نظامی توسط وابستگان سفارتخانه های متجاوز در نامه ای به حضور نخست وزیر وقت علی منصور رسید. ظهر هنگام جلسه ی هیأت وزیران به ریاست رضاشاه برگذار شد. اندیشه شد که وطن مقاومت کند. ستاد جنگ به ریاست سرلشکر ضرغامی تشکیل شد و واحدهایی به نقاط نفوذ دشمن فرستاده شدند. عدد سربازان میهن به سیصد هزار تن می رسید. بعدازظهر خبر رسید که ناوگان نیروی دریایی کشور در خلیج فارس درهم شکسته و بسیاران کشته شده اند، دریادار بایندر، ژنرال ارشد نیروی دریایی تا آخرین لحظه در دفاع از میهن مقاومت کرده و شهید شده است. سربازان بریتانی از بوشهر و هرمزگان داخل شدند. ارتش کمونیست شوروی نیز که در ارتفاعات گیلان با مقاومت وطن پرستان نیروی زمینی مواجه شده بود، دیگر واحدهایش از گذرگاه های آذربایجان خود را به سرعت به تهران می رساندند.
چون شکست آشکار گردید عده ای قلیل از عالی رتبگان نظامی خیانت کرده و دستور مرخص شدن سربازان را صادر کردند. سرباز و سرلشکر میهنی را وظیفه است تا به آخرین قطره ی خون خود از خاک کشور دفاع کرده، ولو آنکه شکست حتمی بنماید از هیچ مقاومتی دریغ نکند. برخی این نکردند. برخی دگر شهید شدند و برخی اسیر. شرف سرباز به شهادت است و اسیری برای خاک وطن. خبر خیانتها که به دربار رسید و دو لشکر بیگانه که با سرعت به سمت پایتخت می شتافتند، گفته می شود رضاشاه لگد محکمی به منقل نواخت و وافور شکست. کار تمام شده بود.
۲
"می خواهم به انسان ها معنای هستی شان را بیاموزانم؛ اَبَر انسان را که آذرخشی ست از ابر تیره ی انسان." چنین گفت زرتشت - کتاب یکم
همچنین بیست و پنجم ماه اوت مصادف است با سالروز مرگ فیلسوف کبیر ملل ژرمن، فردریش ویلهلم نیچه، که در سال ۱۹۰۰ میلادی و در ۵۶ سالگی دیده از جهان فرو بست. رهبران آلمان همواره او را احترام کرده اند. گفته می شود او یکی از دو شخصیت محبوب آدولف هیتلر نیز بوده است. در کنار تصویر ویلهلم دوم که هیتلر همواره آنرا تعظیم می کرد مجسمه ای از نیچه مورد احترامش بود. هیتلر تنها این دو شخصیت را احترام کرده بود و بس. به اجماع فلاسفه نیچه از ابرفلاسفه ی جهان ماست. حتی به عقیده ی برخی او از افلاطون و ارسطو والاتر بوده است چنانچه آنان را با منطق خودشان خوب نواخته است و اخلاقیاتشان را خط بطلانی کشیده است.
*****
و در گره ی کور! : « امین السلطان کاسه لیس روس »
از عوارض استبداد است متاسفانه که حاکم-شاه-ولی-رئیس مستبد برای آسایش خود مردمان را در جهل و بی خبری نگاه می دارد. هرآنچه دایره ی این عمل نادانی خود را گسترش می دهد آسایش بیشتری در جامعه برای بقاء او فراهم می شود. احساس رضایت می کند که باقی خواهد ماند. فارغ از اینکه آسایش و آرامش اجتماعی حاصله تنها سطحی است. یکجا دامنه ی جهل و بی خبری آنقدر گسترده می شود که دامان نزدیکان خود او را هم می گیرد. حوزه ی وظایف دولتی دگرگونه می شود. آنانی را که به حکم ضرورت حفظ منافع ملی می بایست از محرمانه ترین اسناد و مدارک باخبر باشند به دنبال نخود سیاه می فرستند. نتیجه این می شود که در دولت مستبد هیچ چرخی درست نمی چرخد و امورات آنقدر آشفته می گردد که از زاویه ی همین نقص مملکت و دولت استبدادی فروپاشد.
رضاشاه شصت و هشت سال پیش در دوم شهریورماه و یکروز پیش از اشغال نظامی ایران توسط قوای متفقین درگیر در جنگ دوم بین الملل، هیچ خبر از تحرکات مرزی مشکوک نداشت. پنداری ولو یک نفر صاحب نظر در معادلات سیاست بین الملل در جمع محدود عزیزان اندرونی خود نداشت. عمده وظیفه و ارجحیت وظایف وزارتخانه ی اطلاعات مرکزی در هر کشور در این است که از احوالات سری بیگانگان باخبر شود، نه آنکه در خفا سر وقت مخالفان داخلی رود! یک نفر در دایره ی اطلاعات و امنیت ملی مملکت وظیفه ی خود را به درستی انجام نمی داد که میهن به اشغال نظامی ارتشهای شوروی و بریتانیا در نیاید. همه ناشی از ترس از مستبد اعظم که آن بالا نشسته است. این ترس را خود او در کالبد اجتماع می دمد که یکجا بالاخره نفس خودش را می برد.
زاهدی بسیار اصرار بر آن داشت که «کودتا» کودتا جلوه نکند! اتفاقاً کودتاچیان نوع ایرانی همواره سعی فراوان در مخفی کردن عمل زشت خود داشته اند. باری، زاهدی در چنین روزی و در پنجاه و شش سال پیش کابینه ی خود را تشکیل داد و با ترفند و دغلبازی از رجال بدون پیشینه و نسبتاً سالم استفاده کرد. بازی را اینگونه آغاز کرد که تنها (با خودش) سه نظامی در کابینه باشند. به ظاهر اهل خشونت نبود و تمایلی سیر نشدنی در نزدیکی با زنان داشت. در زمان اشغال مملکت در جنگ دوم بین الملل کتابچه ای شامل تصاویر و مشخصات کامل روسپیان اصفهان در دفتر کارش یافته بودند. فضل الله زاهدی تنها چند کلمه دست و پا شکسته آنهم واژگانی را که با زنان خیابانی رد و بدل می کنند آلمانی میدانست و بس. احتمال میدهم کرومیت روزولت و لوئی هندرسون روزی چندبار سرشان را به دیوار کوبیده باشند که طرف ایرانی کودتا، جناب سرلشکر فضل الله زاهدی، چند کلاسی بیشتر سواد نداشت چه برسد به دانستن زبان خارجه! همین، همین بود و بس – چیز بیشتری در چنته نداشت کودتاچی.
ترکیب نخستین کابینه ی کودتا از این قرار بود: عبدالله انتظام (خارجه)، علی امینی (دارایی)، سرلشکر هدایت (جنگ)، جمال الدین اخوی (دادگستری)[با شادروان علی اکبر اخوی وزیر اقتصاد ملی مرحوم مصدق اشتباه نشود!]، رضا جعفری (فرهنگ)، سرتیپ فرزانگان (پست و تلگراف)، غلامعلی میکده (راه)، علی اصغر پورهمایون (اقتصاد ملی)، احمد حسین عدل (کشاورزی)، دکتر جهانشاه صالح (بهداری)، ابوالقاسم پناهی (کار) و چند مشاور و معاون دیگر.
نوشتم که مزید بر دفعات نسلهای پیشین باز هم در این نسل ثبت شود که کابینه ی کودتا را چه کسانی تشکیل دادند. قضاوت نهایی بر عهده ی مورخ نیست و در حیطه ی تاریخ و مخاطبان آن است. بنده در مقام مورخ تنها حرف می زنم و می گذرم و آن حرف این است که درود و صد درود بر شرف «محمد مهران» نامی که وزارت فرهنگ دولت کودتا را قبول نکرد.
همچنین یکم شهریورماه (23 ماه اوت میلادی) مصادف است با:
آغاز جنگ چالدران بین صفویان و عثمانی ها در ۱۵۱۴ میلادی | زادروز تولد لوئی شانزدهم فرانسه در ۱۷۷۴ میلادی | استقلال مکزیک پس از سیصد سال حاکمیت اسپانیا بسال ۱۸۲۱ میلادی | امضای پیمان دوجانبه ده ساله ی حفظ خطوط مرزی بین شوروی و آلمان هیتلری در ۱۹۳۹ میلادی | فرمان فرمالیته رضاشاه مبنی بر خروج بیکاران اتباع آلمانی از ایران بسال ۱۳۲۰ خورشیدی (۱۹۴۱ م) | دیدار مخفی کرومیت روزولت (رئیس مأموریت ajax) با محمدرضا شاه در ایران بسال ۱۳۳۲ خورشیدی | وقوع تغییراتی در جبهه ملی ایران و شکلگیری مثلث فروهر – بختیار – سنجابی بسال ۱۳۵۷ خورشیدی | خروج نیروهای جنبش الفتح به رهبری وقت یاسر عرفات از لبنان در پی حملات سهمگین اسرائیل به بیروت در ۱۹۸۲ میلادی
*****
و در گره ی کور! : « استبداد را با زور نتوان شکستن »