تبليغاتX
تأملات واپسین

* در سال ۳۳۷ قبل از میلاد مسیح و در چنین روزی شاهنشاه اردشیر سوم هخامنشی دستور حمله به یونان را صادر کرد. این واپسین فرمان حمله در تاریخ از جانب پادشاهی از امپراتوری پارس به تمدّن یونان است.

* یکبار در چنین روزی بسال ۱۶۳۵ میلادی شهر ایروان و توابع آن توسط هجوم ارتش امپراتوری عثمانی از خاک ایران جدا شد که البته بعداً در همان عهد صفوی بازپس گرفته شد. بار دیگر طی قرارداد ننگین ترکمنچای در ۱۸۲۸ میلادی (۱۲۰۷ خورشیدی) ایروان – پایتخت جمهوری ارمنستان کنونی – برای همیشه از خاک ایران جدا شد که آنوقت به مالکیت روسیه درآمد.

* سه روز پس از کودتای ننگینی که به سقوط دولت ملی محمد مصدق منجر شد، شاه از ایتالیا به ایران بازگشت و مورد استقبال کودتاچی اعظم خود فضل الله زاهدی قرار گرفت: در ۳۱ امردادماه ۱۳۳۲ خورشیدی. زاهدی در بدعتی که از پیروزی انقلاب مشروطه تا بدان روز نظیر نداشت تنها به رأی شاه به مقام نخست وزیری رسیده بود. این بدعت تا به انقلاب بهمن ۵۷ و فروپاشی نظام پادشاهی در ایران ادامه یافت.

فضل الله زاهدی و محمدرضا شاه پهلوی

با اینکه پیش از کودتا بازنشسته شده بود اما پس از آن دوباره لباس نظامی بر تن کرد و در منش نظامی نخست وزیر ناموجه و غیرقانونی شاه کودتاچی شد.  در راست: فضل الله زاهدی

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

* هزار و پانصد و شصت و هشت سال پیش در چنین روزی، شاهنشاه وقت پارس – یزگرد دوم ساسانی – به جهت جلوگیری از مهاجرت اقوام نیمه وحشی شمالی به درون دروازه های تمدن، پایتخت امپراتوری را از تیسفون به نیشابور منتقل کرد.

* محمدرضا شاه پهلوی، پنجاه و شش سال پیش در چنین روزی از ایتالیا نطقی را برای مردم قرائت کرد که صدایش از رادیو تهران پخش شد. او کودتای بیست و هشتم امرداد را بطریقه ای بسیار مفتضحانه "قیام مردمی" خواند و وعده ی برقراری دموکراسی واقعی داد تا پس از آن در مملکت به اجرا درآید! این در حالی بود که نمایندگان واقعی ملت را از دو روز پیش از آن تحت پیگرد قضایی قرار داده بود، تنی چند کشته و مجروح شده بودند، به اموال عمومی و خصوصی مخالفان خسارات بسیاری وارد شده بود، بسیاری از جمله دکتر مصدق و افراد نزدیک به او بازداشت شدند و تعداد بیشتری در انتظار بازداشت و اعدام به سر می بردند.

* چنین روزی و در ۱۹۸۳ میلادی بنینو اکینو مخالف سرسخت رژیم استبداد مارکوس در فیلیپین پس از بازگشت به کشور در فرودگاه ترور شد. واکنش به ترور رهبر مخالفان در داخل و خارج از کشور به حدی بود که رژیم مارکوس را به زمین زد و همسر اکینو به عنوان رئیس جمهور خلق فیلیپین توسط مردم به قدرت برگزیده شد. فیلیپین از آن هنگام به تمرین دموکراسی مشغول است و مردمان این کشور دارای آزادیهای فراگیر مدنی و سیاسی می باشند.

* همچنین در ۲۱ اوت ۱۹۹۱ میلادی کودتای نظامیان طرفدار رژیم کمونیست در مسکو به شکست انجامید و میخائیل گورباچف در مقام رهبری مملکت باقی ماند. با بقاء گورباچف اصلاح طلب در قدرت بر همگان واضح گردید که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به زودی تجزیه شده و جز نام در تاریخ از این امپراتوری گسترده بجا نخواهد ماند. کمتر از دو سال پس از آن، چنین هم شد.   

*****

و در گره ی کور! : « وطن پرستی که زن والی مستبد بود »
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

اتومبیل دکتر مصدق یک روز پس از کودتا

اتومبیل دکتر مصدق یکروز پس از وقوع کودتا

موج دستگیریها از غروب بیست و هشتم امرداد ماه ۱۳۳۲ شروع شد. پاکسازی گسترده ای در ارتش آغاز و اکثر فرماندهان نظامی واحدهای شهرستانها دستگیر شدند یا توسط اراذل باجگیر شاه خائن در دفتر کارشان کشته شدند. زنده یاد محمد مصدق بهمراه دو تن از یارانش از کابینه ی دولت به نامهای آقایان دکتر شایگان و دکتر صدیقی در همین روز بیست و نهم و در پنجاه و شش سال پیش دستگیر شدند و به زندان نظامی منتقل شدند. تیمسار ریاحی و سرهنگ ممتاز هم که فوراً پس از پیروزی کودتا دستگیر شده بودند.

فرماندهان کودتاچی فوراً ترفیع درجه شدند. نصیری، تیمور بختیار و ... به مقامات بالای نظامی گمارده شدند. آنان که لیاقت و شایستگی مملکتداری داشتند به قتل رسیدند یا به پشت میله های زندان رفتند. چاپلوسان و بی لیاقتان بودند که از آن پس بر امورات مملکت حاکم شدند.

آخرین کابینه دولت مصدق کبیر

به استثنای دولت موقت مهندس بازرگان در بهار آزادی انقلاب ۵۷، این تصویر، واپسین کابینه ی ملی ایران تا بدین روز را نشان می دهد. خادمان ملی و مردان باشرف این مرز و بوم را بشناسیم. ایستاده از راست به چپ: آقای ملک اسماعیلی، مهندس جهانگیر حق شناس، دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر مصدق، مهندس رجبی، دکتر حسین فاطمی، صبار فرمانفرمائیان، سرلشکر مهنا - نشسته ار راست به چپ:  دکتر أخوی، دکترعالمی، آقای عبدالعلی لطفی، مهندس سیف الله معظمی، مهندس احمد زنگنه، دکتر آذر

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

بازمانده ای از منزل دکتر مصدق پس بمباران روز ۲۸ امرداد ۳۲ خورشیدی

مادامی که ترومن دموکرات رئیس جمهور ایالات متحده بود، شکایت بریتانیا بر از دست دادن چاه های نفت ایران کار بجایی نمی برد. او مخالف صد در صد مداخله در امورات ایران از جهت ترس از تلافی احتمالی شوروی بود. تا اواسط دهه پنجاه قرن بیستم میلادی، نیروهای نظامی شوروی از توان و قدرت بیشتری نسبت به حریف برخوردار بودند. اما رزولت جمهوریخواه که به قدرت رسید، ورق برگشت.

در روز بیست و هشتم امرداد ماه ۱۳۳۲ خورشیدی عملیات مخفی موسوم به ajax سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا در همراهی کامل سازمان پنجم اطلاعات بریتانیا در برانگیختن مخالفان و سرنگونی دولت ملی مصدق به پیروزی رسید. دلارهای آمریکایی میان بدنامها و اراذل پایتخت پخش شده بود تا در لحظه ی مقتضی به خیابانها بریزند. وعده های آنچنانی به افسرانی چند داده شده بود و آنان در سفارت آمریکا مخفی شده بودند. این افسران عوامل خود را برای روز موعود آماده کرده بودند که به نقاط حساس لشکری و کشوری حمله کنند، دفاتر احزاب را ویران کنند و به روزنامه ها یورش برند.

تانکها و نظامیان دفتر و منزل نخست وزیر را محاصره کرده بودند. تنها سرهنگ ممتاز و افرادش که محافظان نخست وزیر بودند مقاومت می کردند. قبل از حوالی ده صبح تیمسار ریاحی به دکتر مصدق گفت که دیگر ارتش در اختیار او نیست و تقاضای چاره اندیشی داشت. ارتباطات تلفنی قطع شد. یکی دو گلوله ی نخستین از تانکها که به منزل دکتر مصدق برخورد کرد، او و همراهان به خانه های اطراف پناهنده شدند. سرهنگ ممتاز چند ساعت در مقابل کودتاچیان مقاومت کرد و لاجرم بازداشت شد. به منزل نخست وزیر ریختند. هرآنچه را که از ساعتها رگبار مسلسل و تانک نیز در امان مانده بود تخریب کردند و به غارت بردند. بقایای قیمتی منزل مصدق را همان شب به دستفروشها و کاسبها فروختند. زاهدی کودتاچی در حوالی سیدخندان کنونی تهران و در وزارت پست و تلگراف خود را نخست وزیر اعلام کرد و بدعت تعیین نخست وزیر توسط شاه بنیاد شد.

دیگر همه چیز از دست رفته بود، همه چیز. برگ سیاه دیگری به تاریخ وطن افزوده شد.

تصویر سرهنگ عزت الله ممتاز فرمانده ی محافظین منزل دکتر مصدق

این مرد باشرف توانسته بود یک گروهان از ارتش را در ۲۸ امرداد برای محافظت همراه داشته باشد 

*****

و در گره ی کور! بنام محمد مصدق چیزی نوشتم در رابطه با او: « تابلویی که بزرگترین ثروتم شد »

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

یک روز پیش از کودتای ننگین، لویی هندرسون سفیر وقت آمریکا در ایران به منزل نخست وزیر محمد مصدق می رود. به او متذکر می شود که ادامه ی تظاهرات طرفداران حزب توده موجب تهدید اتباع آمریکا در ایران خواهد بود و آمریکا چاره ای نخواهد داشت مگر آنکه ایران را منطقه ی ناامن اعلام کند. مصدق که سیاستمداری کارکشته بود به خوبی معنای این تهدید و عواقب آن را برای اقتصاد مملکت می فهمید. گفته می شود که زنده یاد مصدق در روز بیست و هفتم پس از مشورت با مشاوران و مقامات از مردم خواست که دست از تظاهرات بردارند و آنروز پایتخت نسبتاً آرام بود.

در اجماع سران احزاب و گروه های طرفدار دولت این نکته به چشم می خورد که همگان خواستار برقراری آرامش و عدم تظاهرات برای مدت محدودی بودند. متأسفانه این اجماع از یک فقر سیاسی ناشی می شد. حزب توده نیز به این اجماع رسید. نمونه ای از رسیدن به این تصمیم در نصایح وارده از سفارت کبرای ایران در واشنگتن از جانب دیپلوماتهای کاردان نیز بچشم می خورد. خوف از آن بود که ادامه تظاهرات مسیر را برای یک کودتا باز بگذارد در حالی که کودتا در حال انجام شدن بود. اسناد و مدارک مربوط به روز بیست و هفتم را در اینجا بخوانید. متأسفانه این آخرین چیزی بود که کودتاچیان برای موفقیت طرح خود نیاز داشتند: خالی شدن شهر از تظاهرکنندگان.

مصدق نه تنها نخست وزیر بود و حرفش از مقام قدرت بیان می شد، حکم ریش سفیدی برای بسیاری از گروه های ملی و ایدئولوژیک داشت. حتی برای حزب توده. در بزنگاه تاریخ و در لحظه ای که نماینده ی بزرگترین حزب سیاسی کشور - حزب توده - و نخست وزیر قانونی در روز کودتا و در ارتباط تلفنی به سر می بردند، پیش از آنکه جواب پرسش «تعلل نکنید، اجازه ی آوردن مردم به خیابانها را میدهید؟» از جانب نخست وزیر داده شود، شلیک یک گلوله ی توپ به صندوقچه ی مخابرات منطقه ارتباط را قطع می کند. آنطرف نماینده ی توده ایست و الو الو های پشت سر هم، در طرف دیگر محمد مصدق و سکوت ممتد خط تلفن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

تلفنهای دفتر نخست وزیری یک لحظه آرام و قرار نداشت. مدام گفته می شد که تحرکاتی اطراف پادگانهای نظامی در سراسر ایران دیده می شود. دو فقره تانک هم از کاخ سعدآباد به نقطه ی نامعلومی در خیابان حشمت الدوله می برند. یار وفادار مصدق، سرتیپ ریاحی، رئیس ستاد ارتش هم نمی دانست که واحدهایی از نیروهای تحت امر او علیه دولت مشروع ملی در حال تحرکات هستند. دکتر محمد مصدق که گمان نمی کرد کودتای احتمالی علیه دولت او باشد یک روز قبل تر دستور خلع سلاح گارد شاهنشاهی را داده بود، کسی از دربار علیه پادشاه فراری دست به کودتا نزند. پیش دستی در خلع سلاح به شکست کودتای ۲۵ مرداد مشهور است. ناگفته نماند که زنده یاد مصدق در صحت و صدق دو نامه ی پادشاه – یکی عزل مصدق و دیگری نصب زاهدی – نیز بسیار شک کرده بود.  

 

تصویری از خلع سلاح گارد شاهنشاهی در کاخ سعدآباد تهران متعاقب خروج دو فقره تانک از کاخ – ۲۵/۵/۳۲

در کمپ کودتا علیه دولت مصدق صحبت از این بود که پیرو شکست حملات گارد شاهنشاهی در روز قبل، چنانچه نقشه ی اولیه موفقیت آمیز نباشد، نقشه ی ثانویه را به اجرا بگذارند. نقشه ی دوم این بود که لشکرهایی از واحدهای ارتش به سمت تهران آمده و پایتخت را نخست تصرف کنند و سپس موانع مقاومت را یکی یکی از سر راه بردارند. در همین روز بیست و ششم امرداد ۱۳۳۲ بود که اردشیر زاهدی – فرزند ژنرال بازنشسته ی مخفی شده – در اصفهان با تنی چند از افسران تماس گرفت و معاون لشکر اصفهان به او قول همکاری داد. خائن دیگری در کرمانشاه بنام سرهنگ تیمور بختیار (بعدها به مقام سپهبدی رسید) قول همکاری صد در صد به حامیان کودتا داد که در صورت نیاز آنان هنگ تحت امر خود را به حومه ی تهران بکشاند.

هیچ نیازی به اجرای طرح دوم نبود. کودتا می رفت که در همان طرح اولیه به پیروزی برسد. خبر فرود آمدن طیاره ی اختصاصی شاه فراری و همسرش ثریا در فرودگاه رُم به تهران رسید. شاه در این روز به این می اندیشید که در صورت شکست طرح کودتا از ایتالیا تقاضای پناهندگی سیاسی خواهد کرد. اما در بازگشت خود به قدرت مطلقه خوشبین بود.

 

تصویر شاه فراری و ثریا در فرودگاه رُم - ایتالیا

 

میدان راه آهن تهران مورخ ۲۶ امرداد ۱۳۳۲ – آغاز برانداختن مجسمه های شاه و پدرش

ریز تلگرافها و مکالمات لشکری و کشوری مربوط به روز ۲۶ امرداد ۱۳۳۲ را در اینجا بخوانید.

مرجع: اسناد و عکس ها برگرفته از اثر "مصدق در محکمۀ نظامی" به کوشش جلیل بزرگمهر چاپ نیلوفر ۱۳۵۸ می باشد.

دیگر اخبار مربوط به روز هفدهم ماه اوت:

تصرف شهر لوس آنجلس واقع در کالیفرنیا توسط ارتش آمریکا و بیرون راندن کشور مکزیک از این ناحیه در ۱۸۴۶ میلادی | فرود سفینه ی بی سرنشین Venera 7 شوروی سابق بر سطح سیاره ی زهره در ۱۹۷۰ میلادی | خودکشی رودولف هِس، معاون ارشد آدولف هیتلر، در حبس برلن پس از چهل سال تحمل میله های زندان در ۱۹۸۷ میلادی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

در تواریخ آورده شده که آن نامه ی کذایی و غیرقانونی شاه مبنی بر عزل مصدق در ساعت ۲ بامداد روز بیست و پنجم امرداد ماه ۱۳۳۲ خورشیدی توسط سرهنگ نصیری به خانه ی نخست وزیر آورده شد. او که فرمانده ی یک واحد از گارد شاهنشاهی بود به جرم دخالت در اقدامی غیرقانونی توسط محافظین دکتر مصدق بازداشت شد. ناگفته نماند که پس از انقلاب بهمن ۵۷ به جرم دست داشتن در کودتای ننگین ۲۸ مرداد به اعدام محکوم شد. گارد شاهنشاهی توسط شهربانی مرکز خلع سلاح شده بود. خبر بازداشت نصیری که به شاه رسید، طیاره ی او و ثریا از کلاردشت پرید و عازم عراق شد. بعداً سر از رُم درآورد.

در همین روز تمامی تصاویر شاه از ادارات دولتی جمع شد. ژنرال بازنشسته فضل الله زاهدی که به فرمان غیرقانونی مشابهی توسط شاه، نخست وزیر شده بود تحت پیگرد قانونی قرار گرفت. حکم بازداشت زاهدی توسط نخست وزیر محمد مصدق امضاء شد. وزیر امورخارجه ی وقت ایران، زنده یاد دکتر فاطمی در گزارش به ملت اقدام شاه را "فرار" و به منزله ی استعفای او از تخت شاهی نام گذاشت. همزمان از تمامی سفارتخانه های ایران سراسر جهان خواست که به استقبال شاه فراری نروند چرا که دیگر سمتی ندارد.

در همان روز مجسمه های شاه و پدرش توسط مردم خشمگین از خیابانها جمع شد. عده ای در مقابل ساختمان مجلس شورای ملی اجتماع کرده و خواستار انحلال سلطنت و برقراری ساختار جمهوری شدند.

تاریخ از شانزدهم ماه اوت بسیار خبرها دارد که  در اینجا به برخی از مهمترین ها اشاره می کنم:

سالروز استقلال جزیره ی قبرس از استعمار بریتانیا در ۱۹۶۰ میلادی | روز پایانی شورش نژادی سیاهان لوس آنجلس در ۱۹۶۵ میلادی پس از ورود گارد ملی به مناقشه | روز اعلام آتش بس ارتش ترکیه به جمهوری قبرس پس از اشغال نیمی از جزیره در دفاع از ترک نشینان در ۱۹۷۴ میلادی | بنگلادش در طرح کودتایی بسال ۱۹۷۵ میلادی از هند جدا شد | بالاگرفتن درگیری لفظی رئیس جمهور بنی صدر و نخست وزیر رجایی بر سر انتخاب وزراء کابینه در ۱۳۵۹ خورشیدی

*****

و در گره ی کور! چیزی نوشته ام برای فرزندان غیور این خاک که نخستین تجربه ی جنسی شان ناخواسته بود ... بطری شکسته بود و جوارح خونین و مثله شدن اندرون: « تو خود واژه ی دردی »

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

در پانزدهم اوت ۱۷۶۹ میلادی در جزیره ای بنام کورسیکا از توابع فرانسه، ناپلئون بناپارت چشم به جهان گشود. او مبدل به یک جنگجوی وطن پرست فرانسوی شد. در سلسله وقایع پس از انقلاب کبیر فرانسه به قدرت رسید و چندی پس از آن خود را امپراتور فرانسه خواند. در دوران حاکمیت او اصلاحات بسیاری به ساختار سنتی مذهبی و قضایی فرانسه وارد شد؛ بنای مدرنیته بنیاد شد. ناپلئون پیش از هر چیز یک نابغه ی نظامی بود و سرزمینهای بسیاری را فتح کرد. اما از آنجا که آدمی جایزالخطاست ژنرال اعجوبه از نبوغ خود ضربه خورد و زمین نشست. گفته می شود که لجاجت او در تداوم حمله ی نظامی به روسیه یک اشتباه محض بود.

شصت و دو سال پیش در چنین روزی، جنبش عدم خشونت ماهاتما گاندی به فرجام پیروزی رسید و هندوستان بعنوان کشوری مستقل و آزاد در جهان به رسمیت شناخته شد. امپراتوری بریتانیا به مدت صد و چهل و هفت سال هند را مبدل به یکی از مستعمرات خود کرده بود. فلسفه عدم خشونت در جنبش استقلال طلبی هند باعث شد که این کشور پس از رهایی از دست بیگانه به دموکراسی و آزادی نیز برسد. والا بعید نبود در گردابی که خشونت می آفریند این کشور غرق شود و سر از بنیادگرایی افراطیون درآورد، لاجرم صد تکه شود.  

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

پنجاه و شش سال و یک روز پیش این، شاه وقت ایران، محمدرضا پهلوی شبانه و عاجل در اقدامی خلاف نص صریح قانون اساسی پادشاهی مشروطه ایران در واکنش به  انحلال مجلس هفدهم شورای ملی توسط نخست وزیر محمد مصدق او را از قدرت عزل کرد. متعاقب حکم غیرقانونی عزل که هنوز به نخست وزیر ابلاغ نشده بود بهمراه همسر آنوقتش ثریا اسفندیاری ابتدا به رامسر و سپس کلاردشت روانه شد چنانچه افرادی از دیوان عالی کشور یا از طرف شخص نخست وزیر حکم جلب شاهنشاه را امضاء کرده باشند از ایران بگریزد.

محمدرضا شاه و همسرش ثریا

در محضر قانون: چنانچه عیان گردید انحلال مجلس هفدهم شورای ملی به پشتوانه، آگاهی و حضور مردم صورت می گرفت و این عمل در حیطه ی قدرت نخست وزیر بود. بنا بر قانون اساسی پادشاهی مشروطه ایران تنها مجلس شورای ملی توان عزل و نصب نخست وزیر را داشت، نه شاهنشاه! در دوره ی بین المجلسین هیچ کس توان عزل نخست وزیر را نداشت مگر دادگاه دیوان عالی کشور که شرایط آنرا نیز قانون مشخص کرده بود. حال اینکه امضاء نامه ی عزل نخست وزیر توسط شاه ایران اقدامی کاملاً غیرقانونی بود و جرم محسوب می شد. رسیدگی به این جرم نیز در حیطه ی دادگاه دیوان عالی کشور بود. اصلاً مجال ندادند در هر دو حالت دیوان عالی متشکل از چند قاضی القضات مستقل تشکیل جلسه دهد.

در بیست و سوم امرداد ماه ۱۳۳۲ خورشیدی، زنده یاد محمد مصدق همچنان خود را نخست وزیر قانونی ملت ایران می دانست و مردم نیز حامیان او بودند. پیش از آن مصدق خصوصی به شاه جوان اخطار کرده بود چنانچه فراتر از حیطه ای که قانون برایش تعیین کرده قدم بردارد، ناگزیر کیفرخواستی را علیه شاه به دیوان عالی کشور خواهد فرستاد. همان شب بیست و دوم امرداد ماه بود که افراد وابسته به گارد شاهنشاهی دوتن از یاران و مشاوران دکتر مصدق به نامهای آقایان زیرک زاده و حق شناس را ربودند. همچنین سرتیپ مدبر، رئیس شهربانی وقت کل کشور نیز برای سرپیچی از اوامر مافوق خود – شخص نخست وزیر – تحت فشار دربار و گارد شاهنشاهی قرار گرفت.

نخست وزیر و شاه ناگزیر در مقابل یکدیگر قرار گرفتند؛ بحران به نهایت خود رسیده بود. اولی وظیفه ی قانونی ش را انجام می داد و دومی خود را شخصیتی فراقانونی می پنداشت. شمارش معکوس برای سقوط دولت ملی دکتر محمد مصدق آغاز شده بود.

*****

آخرین نوشته ی گره ی کور! همان است که دیروز نوشتم: « ترقی ایدئولوژی نمی شناسد » در ستایش جمهوری ترکیه و آغاز هشتاد و هفتمین سال حاکمیت دموکراتیک ترک بر سرنوشت خویش.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

مصطفی کمال «آتاتورک»

یک ژنرال تحصیلکرده به اسم مصطفی کمال پاشا در چنین روزی بسال ۱۹۲۳ میلادی به عنوان نخستین رئیس جمهور کشور تازه تأسیس ترکیه سوگند یاد کرد. آن جمهوری هنوز هم پا برجاست. هشتاد و شش سال از عمر آن می گذرد. ترکها در سرتاسر ترکیه چنین روزی را جشن جمهوری برپا می کنند. به پاس خدمات مصطفی کمال پاشا او را پدر ترک «آتاتورک» لقب داده اند.

فیدل کاسترو

همچنین فیدل کاسترو انقلابی افراطی کمونیست و رهبر چند دهه استبداد کمونیستی بر کوبا در چنین روزی بسال ۱۹۲۷ میلادی دیده به جهان گشود. ایشان هنوز در قید حیات هستند اما یکی دو سالی می شود که برادر خود را به مقام رهبری کوبای کمونیست برگزیده اند. دلیل آن عدم توانایی جسمی در اداره مملکت ذکر شده است. کما اینکه به عقیده ی نگارنده او و دیگر انقلابیون افراطی هیچگاه از توانایی عقلی اداره ی ممالکشان برخوردار نبوده اند.

*****

و در گره ی کور! : « ترقی ایدئولوژی نمی شناسد »
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

کاترین لی بیتز Katharine Lee Bates شاعر و نویسنده ی آمریکایی در ۱۸۵۹ میلادی، ژاستینو مارتینز Justino Martinez نویسنده ی اسپانیایی در ۱۸۶۶ میلادی، ادیث هامیلتون Edith Hamilton نویسنده ی آمریکایی در ۱۸۶۷ میلادی و ویلیام گلدمن William Goldman فیلمنامه نویس آمریکایی در ۱۹۳۱ میلادی؛ همه در این روز یعنی دوازدهم اوت (بیست و یکم امرداد) دیده به جهان گشودند. اما ایان فلمینگ Ian Fleming داستان نویسی برجسته ی بریتانیایی در چنین روزی در ۱۹۶۴ میلادی درگذشت. بیشتر شهرت فلمینگ بابت آفرینش نقش مرد ۰۰۷ «جیمز باند» در داستانی تحت همین عنوان بوده است.  

*****

و در گره ی کور! : « ما؛ نفرینیان خاک »

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

دکتر محمد مصدق؛ مجلس آنجاست که ملت ایستاده

در تمامی دموکراسی های پارلمانی دیروز و امروز جهان، دولتی که به نیابت از پارلمان؛ نمایندگانی که به واسطه ی رأی دیگر نمایندگان به وزارت و صدارت می رسند به قدرتهایی فراتر از قدرت پارلمان دست می یابند. معمولاً قانون در مقام موازنه و تعادل قدرت مساله را چنین حل می کند که نخست وزیر به پشتوانه ی رأی مردم بتواند یک دوره ی پارلمان را منحل کند یا انتخابات پیش از موعد برگذار کند. در نقطه ی مقابل، چنانچه اکثریت نمایندگان به بودجه سالانه ی نخست وزیر و هیأت دولت او رای حد نصاب ندهند، آن دولت رفتنی است و پارلمان موظف است شخص دیگری را به مقام نخست وزیری بگمارد. این مقدمه از باب این بود که جانب حق اتفاقی که پنجاه و شش سال پیش در چنین روزی رخ داد را بشناسیم.

دکتر محمد مصدق در مقام نخست وزیر با کارشکنی گسترده چند طیف در هفدهمین مجلس شورای ملی روبرو بود. آن مجلس یکدست نبود، چنانچه هیچ پارلمان دموکراتیکی یکدست نخواهد بود اما مهم این است که پارلمان بتواند در مواردی به اکثریت برسد. مجلس هفدهم شورای ملی در هیچ موردی نمی توانست به اکثریت و اجماع برسد. بدیهی است که در چنین شرایطی کار مردم و مملکت می ماند. در کنار این کارشکنی های عمله ی بیگانه، کهنه پرستان و همچنین دربار سودجو هم مداوماً چوب لای چرخ دولت می کرد. اینچنین بود که شادروان محمد مصدق با استناد بر قانون اساسی وقت اقدام به برگزاری همه پرسی کرد که در تاریخ دوازدهم امرداد ۱۳۳۲ مردم تهران و در تاریخ نوزدهم همان ماه مردم شهرستانها در یک اکثریت نسبی رأی به انحلال هفدهمین مجلس شورای ملی دادند. متعاقب این رأی شخص نخست وزیر به تاریخ بیستم امرداد ماه مجلس هفدهم را منحل کرد تا راه برای انتخابات زودرس و تشکیل مجلس هجدهم شورای ملی باز شود.

همچنین در همان روز به حکم فرمانده ی کل قوای پادشاهی مشروطه ایران، شخص دکتر محمد مصدق؛ شش سرلشکر عالی رتبه و سه سرهنگ ستاد مشترک ارتش بازنشسته شدند که مداوماً از همراهی با اوامر نخست وزیر سرباز می زدند. اما برای جلوگیری از کودتایی که هنوز هیچکس خبر از آن نداشت، دیگر خیلی دیر شده بود.  

نیمه ی دوم امرداد ماه ۱۳۵۷ خورشیدی شاهد اوج گرفتن قیام ملت ایران بود. در چنین روزی و در سی و یک سال پیش، شهرهای اصفهان، شیراز، قزوین و تبریز شاهد تظاهرات گسترده بود. تنها در اصفهان چهار کشته و شصت مجروح اعلام شد. از همان شب در اصفهان حکومت نظامی اعلام شد. تصویر صفحه ی نخست روزنامه اطلاعات مورخ ۲۱ امرداد ماه ۱۳۵۷ نشان می دهد که در جریان حکومت نظامی و منع عبور و مرور شبانه، تانکها و نفربرهای ارتشی به خیابانها آورده شدند.

*****

و در گره ی کور! : « اعتراف نامه ای برای آیندگان »

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

* هزار و هشتصد و نود و دو سال پیش در چنین روزی امپراتور هادریانوس رُم (همان که به واسطه دیوار فراخ و بزرگش در مرز انگلستان و اسکاتلند معروف است) فرمان صلحی را از جانب شاهنشاه وقت پارس، اوسرو (خسرو – اشک بیست و هفتم اشکانیان) به امضاء رساند. هادریانوس تنها سه روز بود که به تخت امپراتوری می نشست. امپراتور پیشین توسط شاهنشاه اوسرو در جنگ شکست خورد و کشته شد.  

* در دهم اوت ۱۹۴۵ میلادی، ژاپن (متحد آلمان هیتلری) رسماْ شکست در جنگ را پذیرفت و سوت پایان نبرد دوم بین الملل نواخته شد. بمباران اتمی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی ژاپن توسط نیروی هوایی ارتش ایالات متحده آمریکا در حالی که ارتش ژاپن نیمی از چین و ممالک اطراف خود را در نوردیده بود، به تنها عامل پذیرش شکست توسط این کشور مبدل شد. یک روز پیش از آن آمریکا هشدار داده بود چنانچه ژاپنی ها در پذیرش شکست تعلل کنند، دیگر شهرهای این کشور را نیز مورد بمباران اتمی قرار خواهند داد. گفته می شود که ژاپنی ها پیشرطی برای پذیرش شکست اعلان داشتند. ایالات متحده پذیرفت که امپراتوری در ژاپن باقی بماند. ژاپن، همچنان دارای یک پادشاهی مشروطه پارلمانی است که از آن تاریخ برگ نوینی در سیاست آن مملکت ورق خورد.  

* پنجاه و سه سال پیش در چنین روزی، قمرملوک وزیری، نخستین بانوی آوازه خوان ایرانی درگذشت. او ترانه خوانی را در جامعه ای آغاز کرد که به سختی زنان را از اندرونی خارج می کردند و فعالیتهای اجتماعی بانوان ناچیز و عمدتاً صفر بود.

* سناتور محمود جم از جمله رجال سیاسی اواخر عهد قاجار و دوران دو پهلوی در سن نود سالگی در چنین روزی و در چهل سال پیش درگذشت. او در پرونده ی خود مشاغل بسیاری چون نخست وزیری، نمایندگی مجلس سنا، تصدی وزارتخانه، استانداری و فرمانداری را در طول دوران خدمت نسبتاً طولانی ش بهمراه داشت.

* نمی دانم چه تعداد از شما فیلم Son of Sam را دیده اید. بسیار خوب. این فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده. یک کارمند معمولی اداره ی پُست در شهر نیویورک آمریکا در چنین روزی بسال ۱۹۷۷ میلادی به جرم قتل شش نفر و مجروح کردن هفت نفر در دفعات، محکوم به حبس ابد شد که همچنان در زندان بسر می برد. ایالت نیویورک آمریکا مجازات اعدام را به رسمیت نمی شناسد. در دادگاه مشخص شد که دیوید برکویتس بر اساس یکسری عقده های روانی اقدام به قتل جوانان عمدتاً فاسد داشته و به مدت چندین ماه فضای رعب و وحشتی را بر محافل شبانه و جوان پسند این شهر حاکم کرده بود. او پس از هر قتل یادداشتی که بر روی آن عبارت «قتل کار پسر سام است!» تایپ شده بود، از خود بجا می گذاشت. تابستان سال ۱۹۷۷ میلادی در تاریخ شهر نیویورک آمریکا به "تابستان پسر سام" مشهور است.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

چند سال پیش یک کارگردان سینمای هالیوود بر اساس یک کتاب تخیلی اقدام به ساخت فیلمی بنام 300 کرد که نه تنها به مزاج ایرانیان خوش نیامد بلکه اعتراضهای گسترده ای نیز علیه آن در جهان هنر رخ داد. نویسنده ی آن کتاب تخیلی نه تنها تاریخ را تحریف کرد که کاملاً ناشیانه آنچه آمال و آرزوهای خود بود بر سیر تاریخ تحمیل کرد. آرزو بر کودکان و افراد صغیر صد البته که عیب نیست. اما گمان نکنند که بدین حربه ها حقیقت را کتمان می کنند که گمان حقیرانه ای ست. واما واقعیت تاریخی نبرد ترموپیل Thermopylae چه بود؟

دو هزار و چهارصد و هشتاد و نه سال پیش در چنین روزی یا فردایش، واحدهای ویژه ی کوهستان نیروی زمینی ارتش عظیم امپراتوری پارس تحت امر شاهنشاهان خشایارشا (فرزند شاهنشاهان داریوش بزرگ Cyrus the Great هخامنشی) در ارتفاعات تنگه ی ترموپیل واقع در سلسله جزایر یونان توانستند مدافعان دولت-شهر اسپارت به همراه شاهشان لئونیداس را سربریده، موانع رسیدن نیروی زمینی ارتش به دولت-شهر آتن (قلب تمدن یونان) را هموار کنند. واحدهای دوره دیده و ویژه ی رزم کوهستان ارتش پارس، نخست «امان در مقابل تمکین» را به اسپارتی ها وعده دادند. اسپارتی ها اما چنین متذکر شدند که بر اساس آئین خود نمی توانند به قدرت خارجی سر تعظیم فرود آورند و می بایست تا آخرین قطره ی خون از سرزمین مادری شان هلاس (یونان) دفاع کنند. اینچنین شد که واحدهای ویژه، حلقه ی محاصره را بر جنگجویان بومی در ارتفاعات تنگ کردند، همه شان را کشتند و گردن شاه آنان را نیز بریدند.

آنگاه یکی از کماندوها مسئول شد که به سمت شرق برود و خبر گشوده شدن دروازه های تمدن یونان را به رئیس ارتش برساند. متعاقب رسیدن این خبر، نیروهای زمینی و دریایی ارتش هخامنشی از دو جهت به سمت آتن روانه شدند. اما مانعی نیز بر سر راه نیروهای دریایی ارتش بود. از اینرو مهندسان ارتش دست بکار شدند و آبراه بزرگی را در خشکی ایجاد کردند تا ناوگان نیروی دریایی بدون نیاز به دور زدن دریای مواج سلسله جزایر یونان مستقیماً به قلب یونان برسد. نهایتاً آتن از زمین و دریا محاصره شد که آن داستان جنگ دیگری است.

نبرد و پاکسازی ترموپیل سه روز تمام بطول انجامید که مورخین غربی پایان آنرا به نهم یا دهم ماه اوت (هجدهم یا نوزدهم امرداد) دانسته اند. وسعت بزرگترین امپراتوری روی زمین در ۴۸۰ قبل از میلاد مسیح از دیواره های فلات هند و چین آغاز می شد و تا دریای مدیترانه با اختیار داشتن تمامی دریای کاسپین و قفقاز از شمال؛ نیمه شمالی اقیانوس هند، فلات عربستان، دریای سرخ و سرزمین مصر از جنوب امتداد می یافت. تمامی این امپراتوری عظیم هزاران هزار قوم، در ید قدرت پارس ها بود: پارسیان پارسا.

*****

و در گره ی کور! : « اعترافات؛ یک واجب کفایی! »
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

امروز روزی است که در دو هزار و چهل و نه سال پیش ابرقدرت زمان، امپراتوری پارس توانست قوی ترین رقیب خود امپراتوری تازه تأسیس رُم را در صحرای (سوریه کنونی) شکست دهد و به سمت غرب فتوحاتی از جمله سرزمین فلسطین و تمام خاورمیانه را بنام پارس ها سند بزند. پادشاه وقت پارس، فرهاد چهارم (یا اشک چهاردهم اشکانیان) بود. ریاست سپاه پارس ها در این جنگ بر عهده ی خود شاهنشاه بود. در جبهه ی مقابل اکتاویوس (یا اکتاویان) نخستین امپراتور رُم به همراه سردارش مارکوس آنتونیوس (ملقب به مارک آنتونی) قرار گرفته بودند. فرهاد چهارم بسیار قدرت طلب و خونریز بود. آورده اند که به مجرد پادشاه شدن به قتلعام عظیمی در خاندان خود دست زد. او همچنین پدر خود ارد اول (اشک سیزدهم) را از پا درآورده بود. از میان سی خواهر و برادر تنها دو تن را نکشت زیرا آنها پیشتر در نبرد با رُمی ها کشته شده بودند. به اشاره ی تاریخ آن دو بسیار لایق، جنگاور و شجاع بودند: برادرش ارتشدار پاکور و خواهرش سپهبد سورنا.

فرهاد چهارم بیست و پنج هزار اسیر از رُمی ها گرفت. آنها را به ناحیه ارومیه فرستاد تا به بیگاری بر روی زمین کشاورزی گمارده شوند. این شکست برای رُمی ها بسیار سنگین و تلخ افتاد. آورده اند که مارک آنتونی در راه فرار به رُم و در گذر از دریای سیاه وقتی به بالای تپه های مشرف بر فلات پارس (آناتولی کنونی) رسید به عقب خیره شد. همین که سپاه شکست خورده و اسیر خود را دید که دست بسته به سمت شرق برده می شوند از اسب به زمین افتاد و بسیار گریست. تا هفتاد و یک سال بعدش هیچ برخوردی بین پارسها و رُمی ها رخ نداد.

*****

پی نوشت: راستش، کمی خاک گرفته بود آن صفحه ی قدیمی که سالیان آنجا می نوشتم. گفتم، بروم گردگیری کنم و بعد از این هرچه جز تاریخ روز است در گره ی کور! م بنویسم. اجالتاً چیزی نوشتم برای آنجا: رسم بودن مان!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

پرزیدنت آیزنهاور Eisenhower در هفتم اوت ۱۹۵۳ (شانزدهم امرداد ۱۳۳۲) و در یک نطق مطبوعاتی از گسترش نفوذ کمونیسم در ایران ابزار نگرانی کرد. به دولت وقت ایران به ریاست زنده یاد محمد مصدق گفت که انتظار نداشته باشد ایالات متحده در چنان شرایطی سکوت پیشه کند. به دنبال انتشار سخنان او در جراید ایران موج اعتراضی توسط حزب توده هدایت و به خیابانها آورده شد. در جریان تظاهرات گسترده پیروان حزب توده اخبار ورود محرمانه ژنرال شوارتسکوف آمریکایی و شاهزاده اشرف پهلوی (از تبعید) به ایران گوش به گوش رسانده شد. گمانه زنی در خصوص رخداد وقایعی آغاز شده بود.

وابستگان دیپلوماتیک سفارت آمریکا در تهران به وزیر کشور وقت – دکتر صدیقی – متذکر شدند چنانچه دولت مطبوع او هیچگونه پشتیبانی از احزاب و عقاید کمونیستی ندارد بهتر آنکه به سرکوب تظاهرات بپردازد. بگفته ی دیپلوماتهای آمریکایی خطر حمله به سفارت آمریکا، کنسولگریهای آمریکا در سراسر ایران، موسسات فرهنگی و آموزشی آمریکایی در جریان تظاهرات حزب توده که با نفرت و انزجار از آمریکا همراه بوده شدت گرفته بود. در مکاتبات دکتر صدیقی با مقامات سفارت آمریکا در تهران به کرات بر صلح آمیز بودن تظاهرات تأکید شده و همچنین کشور ایران بعنوان مملکتی آزاد معرفی شده است که در آن تجمعات و راهپیمایی ها مادامی که به تخریب اموال عمومی و جرم و جنایت کشیده نشود آزاد است.

این سخنان، آمریکایی ها را که به شدت از نفوذ شوروی سابق در ایران واهمه داشتند اقنا نکرد. در واشنگتن چنین باوری قوّت گرفته بود چنانچه ایالات متحده دولت مصدق را به هر نحو سرنگون نکند ایران با ذخایر عظیم نفت و گاز و مجاورت به آبهای گرم جهان به زودی به پشت پرده آهنین فرو خواهد رفت و بخشی از اتحاد جماهیر شوروی خواهد شد. وابستگان درباری شاه در تبعید و لابی بریتانیا بیشترین نقش را در دیکته کردن این باور غلط در محافل سیاسی واشنگتن داشتند. ایالات متحده چنانچه بعدها نیز اعلام شد در آن تاریخ کمترین آگاهی از مکانیزمهای درونی سیاست ممالک خاورمیانه نداشت.
 
                                                          *****
پی نوشت بی ربط: حقیقت، نمی شود از کنار ظلم گذشت و ساکت ماند. چند سطری قلمی کردم برای سعید عزیز: سعید حجاریان. مطلب را می توانید در وبلاگ سعید تحت عنوان "سعید حجاریان؛ نمادی که با رنج هم آمیخته است" بخوانید.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

  آنتونی ایدن وزیر امورخارجه وقت بریتانیا در ششم اوت ۱۹۴۱ (پانزدهم امرداد ۱۳۲۰) در صحن پارلمان این کشور به دفاع از حمله نظامی به ایران پرداخت و این ایده را تنها راه پیش روی بریتانیا و متحدانش در جریان نبرد دوم بین الملل دانست. هجده روز پیش از آن دولتهای بریتانیا و روسیه اولتیماتوم متحدی را علیه پادشاهی ایران اعلام داشتند چنانچه ایران دست از حمایت گسترده آلمانهای فاشیست برندارد و مستشاران نظامی آن کشور را اخراج نکند می بایست منتظر عواقب وخیم آن باشد. لشکر ۹ زرهی ارتش بریتانیا در بصره برای حمله به ایران آماده می شد. بعدها مشخص شد که رضاشاه از صدور اولتیماتوم باخبر نشده بود. اطرافیان به سمع و نظرش نرسانده بودند. چنانچه آن اطرافیان دارای فهم دیپلوماسی بین الملل می بودند – که شک داریم! – می بایست از لحن محتوای ضرب الاجل می فهمیدند که ایران در خطر حمله نظامی قریب الوقوع روس و انگلیس قرار دارد. دولتی که اعتراف می کرد بیطرف است اما در عمل به ستون پنجم رژیم فاشیستی هیتلر مبدل گشته بود در شهریورماه همان سال ساقط شد. ایران از شمال و جنوب تسخیر نظامی شد. رضاشاه دستگیر و به تبعید فرستاده شد. پسرش محمدرضا پهلوی سلطنت خود را آغاز کرد.

 سی و دو سال پیش در چنین روزی، محمدرضا شاه پهلوی، امیرعباس هویدا نخست وزیر سیزده ساله ش را از قدرت برکنار و جمشید آموزگار را بجای او نشاند. این در حالی است که طبق قانون اساسی پادشاهی مشروطه ایران تعیین، عزل و نصب نخست وزیر در حیطه ی قدرت مجلس شورای ملی بود و نه شخص شاه. اداره امورات مملکتی از جمله قوای مجریه و مقننه به مجلس شورای ملی – بالاترین نهاد ملی تصمیم گیری مملکتی – سپرده شده بود. در پنجاه و سه سال حاکمیت دو پهلوی بجز یک دوره ی دو ساله ی صدارت دکتر محمد مصدق، هیچگاه مجلس شورای ملی در رأس قدرت قرار نگرفت.

 هجده سال پیش در چنین روزی، دکتر شاپور بختیار – واپسین نخست وزیر پادشاهی مشروطه ایران – به ضرب گلوله ی ناشناس وابسته به سفارت جمهوری اسلامی در پاریس از پا درآمد. او که عضو جبهه ملی طرفداران دکتر مصدق بود تنها زمانی به قدرت رسید که آخرین شاه ایران در ضعیف ترین هنگام حکمرانی خود به سر می برد. اعضای جبهه ملی ایران پس از سقوط دولت مصدق هیچگاه نتوانستند حتی پائین ترین مقامات کشوری و لشکری را بدست آورند. زنده یاد بختیار وقتی در هیاهوی انقلابی مردم ایران به نخست وزیری رسید به جای تصویر شاه زیر عکس مرحوم دکتر مصدق نشست. او در واپسین روزهای منتهی به انقلاب بهمن ۵۷ در یک مصاحبه مطبوعاتی در اشاره ی مستقیم به آیت الله خمینی گفته بود (نقل به مضمون) ایشان با خود خبر از "استبداد نعلین" می آورد.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

چرخ روزگار را ببین چه بازیها دارد. مثل توپی که می اندازی بالا هزار چرخ می خورد تا بیاید پائین. دیر زمانی در این ملک جنبشی شد. ده-پانزده سال مجاهدتها و شهادتها و قهرمانی ها که پشت سی-چهل سال تلاش فکری اهل قلم رخ نمایانده بود منجر به پیروزی آن جنبش شد و ملت ایران رسماً خواست مشروطیت را کوبید بر ملاج شاه خودکامه و مغرور. مظفرالدین شاه قاجار که پیش و پس از رسیدن به تاج و تخت هیچ حق سیاسی برای ملت قائل نبود آنقدر توسط مشروطه خواهان و مردم تحت فشار قرار گرفت که چهاردهم امرداد ۱۲۸۵ هجری خورشیدی ناگزیر «فرمان مشروطیت» را امضاء کرد. امروز در تاریخ ملت ایران ثبت شده است که توانستند نخستین مجلس قانونگذار ملی این کشور را فارغ از اراده ی حاکمان تشکیل دهند. نامش شد «مجلس شورای ملی» و مکانش در خانه ملت که ملک بخشیده ی مرحوم میرزا حسین خان سپهسالار بود به ملت ایران واقع در میدان بهارستان جنب مسجد، مدرسه و بازار سپهسالار. یک عدد تابلوی «عدل مظفر» را کوبیدند به سر درش و بدون هیچ فیلتر و نظارتی نمایندگان منتخب ملت داخل شدند تا مردم خود حاکم بر جان و مال و ناموس خود باشند بعلاوه اینکه اراده ی خود را به حاکم تحمیل کنند. فراز و نشیبهایش آغاز شد.

آن را پس از چندی به توپ بستند و مدتی تعطیل شد. دوباره به راه افتاد و آزادیخواهان درونش از هر سو فریادها می زدند. قلیل کهنه پرستی که وارد می شد بانگ غرغر سر می داد. محدودیت بر آن گذاشتند، پچ پچ ها شروع شد. استبداد روی کار بود و نفس همه را می برید. مستبدان یکی پس از دیگری نامه خفیه می نوشتند به اهل مجلس چنانچه حرفی بزنند گلویشان را بیخ تا بیخ خواهند برید. دوباره سکوت بر خانه ی ملت حکمفرما می شد. این شاه می رفت و آن یکی می آمد؛ یک سلسله می رفت و سلسله بعدی می آمد، خانه اما پابرجا بود. تا انقلاب بهمن ۵۷ تابلوی عدل مظفر بر سر درش بود و تا ۱۳۶۸ خورشیدی نامش همچنان مجلس شورای ملی باقی ماند. قرار بود سمبل مشروطه ملت ایران باشد؛ یعنی که نماد حق حاکمیت مردم در تعیین سرنوشت خویش بماند. نشان دهد که مشروعیت یک حکومت تنها و تنها برآمده از مردم است، جغد در آن لانه کرد... فرزندان این جغد دیگر بزرگ شده اند و قرار است امروز یکی از آنان با دهن کجی کامل به ملت ایران در خانه ی ملت ایران یکبار دیگر سوگند دروغین برجا بیاورد. آنچه قدر مسلم است اینکه خانه ی ملت پابرجاست و خواهد ماند؛ مستبد است که می رود. چون آن دیگران نماندند، این نیز نخواهد ماند.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

تقدیم به روان پاک زنده یاد دکتر محمّد مصدق؛ روحش شاد، نامش جاوید و راهش پر رهرو باد.

شاعر بزرگ ما مهدی اخوان ثالث غزلی سروده بود و آنرا به "پیرمحمّد احمدآبادی" تقدیم کرد. پیرمحمّد یک خان زاده ی قجری بود. در احمدآباد برایش قلعه ای مانده بود. آن قلعه تنها دارایی ش نبود. اینجا و آنجا در همان حوالی زمیندار بود. اینها هم تازه تنها دارایی ش نبودند. پنج نفر رعیت داشت و کدخدای احمدآباد بود؛ سه تا حاجب و یک نگهبان هم داشت. یک گاو داشت، سه تا گوسفند، دوتا خروس و هشت عدد مرغ. باز اینها هم تنها دارایی ش نمی شدند. یک چیز دیگر هم داشت که به شهادت تاریخ بزرگترین دارایی پیرمحمّد بود. او توانسته بود دل ملت ایران را بدست آورد. این جاودانه ترین دارایی ش بود. چه ثروتی از این بالاتر که اموال ملتی را به خودشان ببخشی و در عوض دل آنان را از آن خود کنی؟ آنوقت به قدرتی دست می یابی که پسرک را وادار می کند از استخوانهای پوسیده بر زیرخاک رفته ی تو نیز واهمه داشته باشد. مهم نیست آن پسرک چند صد هزار قزاق و میلیون سرباز و ده ها میلیون پاسدار داشته باشد یا نداشته باشد. مهم نیست چه تعداد تانک و فانتوم و موشک و بمب اتم داشته باشد یا که اصلاً نداشته باشد. مهم نیست صفرهای مقابل جمع کل ثروتش که همه با خون مردم شیشه کردن حاصل شده از تعداد ستارگان آسمان نیز بیشتر باشد یا که نباشد. آن پسرک اصلاً ثروت و شوکت و قدرتی ندارد در مقابل تو که پیرمحمّد احمدآبادی.   

اما آن پسرک به همان یک قلم دارایی جاودانه ی پیرمحمّد حسد برد. آنگاه بزرگترین ثروتش به بزرگترین گناهش مبدل گشت. او را که عمری از کف اخلاص برای مردمش خدمت کرده بود به جرم آنکه قانون مدار بود، ملی گرا بود، تحصیلات عالیه حقوق داشت و استعمار ستیز بود گرفت و حبس کرد و سپس به قلعه ی آباء و اجدادیش تبعید شد. پدر و پسرک چشم دیدن پیرمحمّد را نداشتند. پدر پسرک وزارت امورخارجه را از او ستاند و به قلعه احمدآباد تبعیدش کرد. پسرک نیز دولت ملی او را با یک کودتای ننگین ساقط کرد، در یک تئاتر نمایشی "دادگاه نظامی" فاقد هرگونه وجاهت قانونی و مشروعیت مردمی به سه سال حبس انفرادی در زندان لشکر ۲ زرهی ارتش پادشاهی ایران محکوم شد. آن سه سال کذایی در دوازدهم امرداد ۱۳۳۵ خورشیدی خاتمه می یافت که دو هفته زودتر از ترس پسرک به فرمان نخست وزیر تدارکاتچی ش حسین علاء تبعید دائم شد به قلعه ی احمدآباد. این اقدام هم فاقد هرگونه وجاهت قانونی بود. پیرمحمّد خودش را برای بازگشتن به آغوش ملت آماده می کرد و پنجاه و سه سال پیش چشم به چنین روزی یعنی سیزدهم امرداد بسته بود. نشد! پسرک می ترسید. از آن ثروت جاودانه پیرمحمّد می ترسید. در حصر خانگی ماند تا که ده سال و هفت ماه بعد در چهاردهم اسفند ماه ۱۳۴۵ خورشیدی دارفانی را وداع کند. پسرک می گفت که پیرمحمّد به خواست خود به ملک آباء و اجدادی بازگشته است در حالی که تا بهار آزادی انقلاب بهمن ۵۷ نه گذاشت کسی زنده اش را ببیند نه آنکه سرخاکش برود. پسرک حقیر کودتاچی از استخوانهای پوسیده بر زیرخاک رفته ی پیرمحمّد هم واهمه داشت.

آری، جهان به مردمان توان گرفت، نه به مزدوران و غداره بندان چاپلوس. آن پدر و پسرک کودتاچی که هر دو رفته اند و ننگ بر نام خویش نهادند؛ پیر احمدآباد هم دیگر چهل و سه سال است رفته و نیک نامی از خود برجا گذاشته است. حال که این چرخ گردون در دستان ماست بهتر آنکه عمیقاً تأمل کنیم: چون آن پدر و پسرک کودتاچی باشیم که با هزاران نیروی امنیتی و میلیونها پاسدار به همهمه ی شبانه مردمی لرزه بر انداممان افتد یا که چون پیرمحمّد شویم. او که با یک گاو و دو-سه تا گوسفند و چند تا مرغ و خروس به تنهایی زلزله ای بود بر تمامیت رژیم سیاسی پسرک. و افق دیدش در نهایت پایه های حکومت ظلم پسرک را فرسایش داد. نام نیک می خواهیم و آرامش خاطر یا که ننگ و نفرین و ذلالت ابدی؟ کلید حل این سئوال داخل دل مردمان است. آنان که رسیدن به دل ملتی را بلدند از ننگ و نفرین و ذلالت به دورند. درست مثل پیرمحمّد.    

*****

پی نوشت *: عنوان، برگرفته از سخنان زنده یاد دکتر علی شریعتی است که فرمود: "... من پرورده آزادیم، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پرصبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید..."

پی نوشت بی ربط: درود بر شیخ مهدی کروبی، این مرد بزرگ عصر حاضر، که بی ترس و شجاع است. مثل علامه نائینی، علامه طباطبایی، سید مدرس و سید طالقانی مردمدار و با خداست. مدام از مصدق می گوید و دفاع می کند و او را تکریم می کند. چشم دشمنانش کور و حسد تکه تکه شان کند که دوستش داریم: خانه شان ویران، دودمانشان بر باد، نامشان ننگین است.  

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

تاریخ حکام جور و ستم را چنین هشدار می دهد: هرگاه که خونی به ناحق از دستان حاکمی جائر ریخته شد، به هر قطره اش در گوشه ای از سرزمین او دلیری مردمدار برخاسته است.

چون اکثریت مصلحین و آزادگان و بزرگان ایران قرون و اعصار، اهل آذربایجان بود. یک آرمان در سر می پروراند و آن رهایی ایران و ایرانی از چنگال بیگانه و اتحاد دوباره سرزمین پارسیان بود. و معتقد بود که این مسیر جز با پس زدن چهارچوب اندیشه و مبانی دین اعراب مسلمان نمی توانست محقق شود. این باور اکثریت قاطع ایرانیان آزاداندیش در دو سده ی نخست ظهور اسلام بود. (۲) او پیرو آئین درست دینان (خرّمیان یا خرم دینان) بود که تلفیقی از مذهب زردشت و آئین مزدک بود. همزمان با خلافت مأمون (از سلسله ی بنی عباس) بسال ۱۹۵ هجری خورشیدی در آرتاویل (اردبیل کنونی) سر به قیام گذاشت. نامش بود بابک خرم دین.

بیست سال جنگید و مبارزه کرد تا که دست اعراب بیگانه از خاک پارسیان پارسا کوتاه شود. مأمون رفت و به جایش معتصم بالله بر تخت خلافت نشست. اصولاً عباسیان در مسیر چیرگی بر بنی امیه بسیار مدیون ایرانیان شدند. بی کمک آنان چنین اتفاقی در تاریخ رخ نمی داد و بعید نبود امویان برای سده های بیشتری بر امپراتوری نوظهور اسلامی حاکم بمانند. اما وقتی به قدرت رسیدند به ولی نعمت خود جفا کردند. در همان حوالی زمانی قیام بابک، سردار دیگری در طبرستان (مازندران کنونی) سر به قیام گذاشت. نامش بود مازیار.

معتصم بسیار تلاش کرد تا به دایره مقاومت بابک وارد شود. در نهایت توانست با کمک عنصر وسوسه متحد سابق او افشین را به خیانت وا دارد. یکهزار و یکصد و هفتاد و دو سال پیش در چنین روزی که دوازدهم امرداد باشد بسال ۲۱۶ هجری خورشیدی در حوالی همین خاک پارسیان پارسا به نیرنگ و حیله ی فراوان لاجرم به دام افتاد و از ارمنستان دست بسته به سامرا فرستاده شد. معتصم او را تکه تکه کرد. نخست دستها و سپس پاهایش را برید و در نهایت سر از تنش جدا کرد. وقتی اولین دستش را قطع کردند سریعاً از خون جاری شده با دست دیگرش به صورت مالید مبادا رنگ پریدگی در نگاه شاهدان قتلگاه تعبیر به ترس او شود. اندام تکه شده ی او را به دار کشیدند و سرش را برای عبرت ایرانیان دور تا دور آذربایجان بزرگ آن زمان گرداندند. مازیار را هم گرفتند و کشتند. ارتشدار افشین نیز در نهایت چوب خیانت به خرّمیان و همکاری با اعراب چشید و در زندان مخوف معتصم کشته شد.

محققین تاریخ عقاید بر چنین باورند که با شکست قیام بابک اندیشه احیای دینی در قالب ناسیونالیسم ایرانی متوقف می شود. اما فراموش نمی شود و چندین قرن بعد به عهد صفویان در قالبی دیگر عیان می گردد. بابک خرم دین واپسین ایرانی آزاده از واپسین عصر مقاومت مانی تباران در مقابل مذهب نوظهور اسلام است. از هر قطره ی سه خون ریخته شده آزاده ای در قرون و اعصار متمالی بر می خیزد که زنجیر اتصال ما بر حقیقت قیام بابک و رهروانش گردد؛ در غیر اینصورت امروز حتی نامی از بابک نشنیده بودیم. نامش جاویدان.

*****

پی نوشت ۱:

این بوم شوم

که گهگاه می کند لانه

-          در این خانه؛

خدایا؛ دودمانش را بده بر باد

لانه ش ویران باد

 

پی نوشت ۲: بنا بر تحقیقاتی چند در فلسفه دین و تاریخ تکامل ادیان اعتقاد راسخ بر این است که هرگاه جامعه ای در مسیر گذار از یک دین به دین دیگر قرار گرفته باشد التهاب های اجتماعی عصر گذار (عصر زایمان های ممتد اجتماع) را همگی از چشم آئین نوظهور می بینند و نسخه ها در بازگشت به عصر مذهب پیشین مطرح می گردند. این به خودی خود دلیلی بر حقانیت یک آئین یا ناحق بودن یک آئین دیگر نمی شود. حقانیت تنهابا عناصر درون دینی قابل سنجش است و هیچگاه تحولات اجتماعی نماد ناحقی آئینی نمی توانند باشند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

شاهزاده اشرف پهلوی، خواهر دوقلوی پهلوی دوم، به گفته ی بسیاری در رأس مافیای فساد رژیم سابق بود و بیشتر فعالیتهای غیرقانونی در زمینه ی فساد اخلاقی و قاچاق مواد مخدر تحت اراده ی عوامل او در دربار پهلویان صورت می گرفت. بنده این اطلاعات تاریخی را نه تأئید می کنم و نه تکذیب، چرا که به اسناد محکمه پسند که بتواند وجدان مورخ را قانع کند نرسیده ام؛ چنانچه موجودیت اسنادی در این زمینه را هم منکر نخواهم شد فرض بر آنکه تحقیقاتم جامع نبوده باشد. بساط دستگاه مافیای فساد او که گفته می شود در دهه ی آخر رژیم پهلوی دوم به ساختارهای سیاسی نیز وارد شده بود و بسیاری از دگراندیشان و هنرمندان مخالف را با عوامل پلیس سیاسی (ساواک) سرکوب می کرد، از روز به تخت نشستن محمدرضا خان جوان به جای پدر آغاز شد. او بسیار به برادر خود حسد می ورزید و علاقمند بود به جای او به تخت سلطنت نشیند. به هر تقدیر بسیاری او را صحنه گردان اصلی سیاست ایران در عصر پهلوی دوم دانسته اند که با ابزار مافیای قدرت اراده ی خود را همواره به شاه تحمیل کرد و حتی برای زندگی خصوصی برادرش تصمیم می گرفت.

در سراسر دوران سلطنت پهلوی دوم تنها یک نفر جرأت کرد که قدرت شاهزاده اشرف پهلوی را به چالش بکشد، البته چوبش خورد و فرجامش را دید. او کسی نبود بجز مرحوم محمد مصدق؛ دکتر مصدق فقید. ابتدا از طریق شاه متذکر می شد. او آنوقت میانسالی باتجربه بود و شاه جوان را نصیحت می کرد نگذارد خواهرش در امورات مملکتی دخالت کند. افاقه نکرد. شخصاً در مقام نخست وزیر ملت ایران به دربار اخطار فرستاد چنانچه دخالتهای فراقانونی شاهزاده در امورات مملکتی متوقف نشود چاره ای نخواهد داشت بجز تبعید ایشان. و چنین هم شد. در دهم امرداد ۱۳۳۱ خورشیدی حکمی صادر کرد و به فرماندهی نیروهای انتظامی تحت امر نخست وزیری داد تا با احترامات تمام در خور مقام سلطنتی آنرا به شاهزاده تحویل کنند و با همان احترامات ایشان را از کاخ گلستان به فرودگاه مهرآباد همراهی کنند. اشرف به اروپا تبعید شد. شاه جوان هم مجبور شد چندی بعد به او بپیوندد و ... مابقی این داستان غم انگیز را همگان می دانیم به کجا ختم شد. دولت دموکراتیک و قانونی محمد مصدق در یک کودتای خونین به رهبری آمریکا سرنگون شد.

ما هزاره هاست که تحت عوارض استبداد آموخته ایم که این "خانه پارسایان" (۱) را خود به آتش بکشیم. هزاره ها قبل در شبی که اسکندر مقدونی  کاخ عظیم تخت جمشید را فتح می کند به آنچنان شعفی دست می یابد بی همتا که توانسته است بزرگترین امپراتوری وقت جهان را تسخیر کند. همانجا فرامین استادش سقراط Socrates را فراموش می کند. معشوقه ی ایرانی ش به او شراب بسیار می خوراند. عقل دلیرترین جنگاور زمان خاموش می شود. از زن زیباروی ایرانی می پرسد "با این کاخ چه کنیم؟" و جواب می شنود: "بسوزانش اسکندر، بسوزان ش!" و این را با لحنی آمیخته با شهوت و نفرت و حسد که تنها در توان یک بانوی خاورمیانه ای ست ادا می کند. مشعل آتش به دستان اسکندر مست می دهد تا با پرتاب به سمت پرده های کاخ، روشنایی مراسم همبستر شدن را دو چندان کرده باشد.

آتش که به جان این خاک می افتد، قهقهه ی تاریخ بلند می شود: بسوزانش بیگانه، بسوزان ش!

*****   

(۱)   اشاره به نخستین بیانیه ی رئیس جمهورم میرحسین موسوی در بخشی که با "خطاب به ملت شریف ایران" آغاز می شود: "... دشمنان ملت ابایی ندارند از اینکه این خانه پارسایان به آتش کشیده شود..."

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

یکصد و یازده سال پیش در روز سی ام ژوئیه (هشتم امرداد) معمار آلمان نوین درگذشت. اوتو فن بیسمارک Otto Von Bismarck نابغه ی سیاسی یا بهتر گفته باشم سیاستمدار نابغه ی ملل ژرمن در «امپراتوری پروس» بود. آرمان او اتحاد همه ی اقوام ژرمن تحت یک حکومت واحد بود که با نبوغ و تلاش توانست آنرا تحقق بخشد. به گفته ی خودش با طراحی سه جنگ محدود مقدمات فروپاشی امپراتوریهای فرسوده ی «شلسویگ-هلشتاین» و «پروس» را موجب شد، مناطق ژرمن نشین کشورهای دانمارک و فرانسه را پس گرفت و کشور متحد آلمان متولد شد. به مدت بیست و هشت سال هم صدراعظم، نخستین صدراعظم آلمان واحد بود. او تمام معادلات سیاسی زمانه ش را بهم ریخت و امپراتوری که او بنیان نهاد در اوایل قرن بیستم و پس از نخستین جنگ بین الملل در فرایندی صلح آمیز به یک جمهوری دموکراتیک مبدل گشت. اما از آنجا که ملت نوظهور آلمانی تبار به حد نیاز مشق دموکراسی نکرده بودند از دل «جمهوری وایمار» آلمان، مستبدی خون آشام ظهور کرد که خود را مؤسس سومین امپراتوری (رایش سوم) می دانست. آدولف هیتلر فاشیست که کاملاً دموکراتیک به نخست وزیری رسیده بود، پله های ترقی و تصاحب کامل قدرت را با اعمال فراقانونی و قلدرانه طی کرد و یکجا خود را با افتخاری پوشالی جانشین ویلهلم یکم (زمامدار قرون وسطایی رایش یکم در هزاره ای قبل) و ویلهلم دوم (امپراتور رایش دوم به زمان صدارت بیسمارک) می شناخت. اما امپراتوری شکست ناپذیر هیتلری که به گفته ی خود او قرار بود هزاران سال بر زمین فرمانروایی کند با جنگ دوم بین الملل شکست. ملت آلمان برای سالیان دراز جنگ سرد به دو مملکت شرقی تحت اراده ی بلوک کمونیست و مملکت غربی تحت نفوذ بلوک سرمایه داری تجزیه شد. با فروپاشی شوروی، جمهوری فدرال آلمان متحد متولد شد که یکی از نمونه ترین دموکراسی های حال حاضر جهان است. آلمانها که دیگر بسیار مشق دموکراسی کرده اند اکنون ارزش آزادی می شناسند و میدانند که قدرت در دست زنان بهتر نمایندگی می شود. بر کسی پوشیده نیست که یک بانوی آلمانی در مقام والاترین شخص مملکت و فرمانده ی کل قوای نظامی و انتظامی بعنوان نخست وزیر به نیابت از طرف ملّت متحد آلمان، اکنون حکومت را در دست دارد و دل مردمانش را همچنین. این دولت عزت است که مستدام می ماند!

آنجلا مرکل اوتو فن بیسمارک

فراموش نکنیم سی و هفت سال پیش در چنین روزی، سخنگوی نیروی دریایی ارتش «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» با افتخار و غرور آنچنانی اعلام داشت که این نیرو قادر است در یک لحظه تمامی ناوگان دریایی ممالک بلوک غرب به رهبری آمریکا در سراسر آبهای جهان را نابود سازد. کمتر از هجده سال بعد جز نامی ننگین در تاریخ از آن رژیم باقی نمانده بود. ولو یک قایق موتوری تحت آن آرمان، امروز در آبهای جهان حضور ندارد. آری، ادموند بُرک Edmund Burke – فیلسوف شهیر انگلیسی سده ی هجدهم میلادی – حق داشت با اطمینان اعلام کند، امپراتوریهای استبدادی لاجرم زیر بار وزن سنگین خود می شکنند و با همان نیرو فرو می ریزند.  

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

سالروز تولد «الکسی دوتوکویل» Alexis de Tocqueville است امروز. او فیلسوف سیاسی فرانسوی تبار سده ی نوزدهم میلادی است. اندیشه های توکویل عمق و غنای ویژه ای بر مفهوم دموکراسی بخشید. او در عصری زندگی می کرد که دو انقلاب بزرگ را از سر گذرانده بود. یکی انقلاب کبیر فرانسه بود در جهت احقاق حقوق شهروندی، برقراری آزادی و به رسمیت شناختن حق مردم در تعیین حاکمیت خویش. آن دیگری انقلاب استقلال آمریکا بود که در جهت رفع تبعیض، تعیین یک حاکمیت ملی فدرال برآمده از اراده ی ایالتهای متحد، و دفاع از حقوق شهروندی و تأکید بر مردم سالاری بوقوع پیوست. خمیرمایه ی هر دو انقلاب یک چیز بود: مشروعیت تنها از آن ملت است و بس!

انقلاب فرانسه در فراز و نشیبهای خاص خود به استبداد منجر شد. آزادیخواهان دیروز مبدل به غداره بندان گیوتین سوار شدند و ملت را به عصر وحشت و ارعاب کشاندند که در اندیشه ی سیاسی آناتومی انقلاب ها، به عصر ترمیدور مشهور است. عصر ترمیدور همیشه یک جواب داشته است: ظهور دیکتاتور! انقلاب کردند که از پادشاهی به جمهوری برسند، از جمهوری قتلعام به امپراتوری استبداد رسیدند. ناخواسته به جنگ کشانده شدند و هزینه ها پرداختند. دوباره قیام کردند و جمهوری دوم را بنیان نهادند. جمهوری دوم هم مبدل به حاکمیت استبداد شد. سه باره قیام کردند و جمهوری سوم را بنیان نهادند که سرآغاز رسیدن ملت فرانسه به آزادی گشت اما برای نهادینه شدن دموکراسی راه طولانی تری در پیش بود.

توکویل که عمرش قد نداد شاهد روی کار آمدن جمهوری سوم فرانسه و بهار آزادی باشد، سرخورده از آنچه در سیکل باطل انقلاب-خشونت-جنگ-استبداد رخ می داد بسیار دلبسته ی انقلاب استقلال آمریکا شد. انقلابی که از همان آغاز زدودن قدرت امپراتوری بریتانیا از خاک آمریکا به بهار آزادی منجر شد و کعبه آمال بسیاری از اندیشمندان اروپایی بویژه توکویل گشت. باری، برای نهادینه شدن دموکراسی ملت آمریکا نیز محکوم به طی کردن یک مسیر طولانی عبور از سنگلاخهای جنگ داخلی و مبارزات مدنی بی خشونت بود. اما اسیر سیکل باطل نشد که دوباره و سه باره سر از منزل اول درآورد. چیزی که توکویل به آن امید داشت در فرانسه رخ دهد و برایش بزرگترین اثر خود «تحلیل دموکراسی در آمریکا» را نوشت. روانش شاد که اگر امروز بود ۲۰۴ ساله شده بود و شاهد به وقوع پیوستن آرمانش.

به هر تقدیر، سیر تاریخ سیاسی ملل مترقی برایمان درسها دارد که در این مجال متأسفانه نمی گنجد. مهمترین شاید این باشد که از بهار آزادی تا رسیدن به دموکراسی راه طولانی و پر فراز و نشیبی در پیش است. رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود. کینه و خشم را در خود بشکند، خرد کند، له کند و نابود سازد و دوست داشته باشد. چون انسان لایق دوست داشتن است و لاغیر. و دوست داشتن احترام گذاشتن به عقاید و مذاهب و مرامها را بهمراه می آورد. حرکت در مسیر مردمسالاری واقعی به رهرو می آموزد که با شعار «زنده باد مخالف من!» بدیها را ببخشد اما آنها را فراموش نکند. فراموش نکند که چه بدیها و زشتیها در حق امثال او روا داشته شد تا که او با دیگری آن نامردمیها نکند.

*****

پی نوشت قضیه: قبلاً، شاید خیلی قبل، چند مطلب مرتبط راجع به اندیشه ی سیاسی توکویل نوشتم که آنرا می توانید در اینجا: «الکسی دی توکویل» مطالعه کنید.  

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

بیست و هشتم ژوئیه که امروز باشد مصادف است با تولد دو شخصیت بزرگ اندیشه ورز جهانی و یک سیاستمدار مردمدار:

«ابوبکرمحمدبن علی» معروف به ابن عربی Ibn al-Arabi، شیخ الاکبر و ابن افلاطون بسال ۵۶۰ هجری قمری در اسپانیا دیده به جهان گشود که در وادی اندیشه ی عرفان، قرآن و حدیث اسلامی صاحب سبک و تألیفات متمایزی نسبت به اسلاف خود گشت. روحش شاد. «ارنست کاسیرر» Ernest Cassirerفیلسوف آلمانی پیرو نظریات نوکانتی، مدافع ایدآلیسم نظری و روسو شناس برجسته در ۱۸۷۴ میلادی و در خانواده ای یهودی متولد شد. او در جریانات منتهی به جنگ دوم بین الملل همچون بسیاری از هموطنان یهودی خود مجبور به هجرت از خاک پدری شد. روانش شاد.

«سالوادور آلنده» Salvador Allende اگر امروز را می دید صد و یک ساله شده بود. او رئیس جمهور مخلوع شیلی است. مصلحی سوسیالیست که با آراء مردم به قدرت رسید و توسط کودتای نظامی وزیر دفاع یا رئیس ستاد مشترک ارتش کشورش از قدرت برکنار شد. هوادارانش معتقد بودند که او دولت مزخرفی داشت اما دولتش از جنس مردم بود. دولتی بود که فضای رعب و وحشت بر مملکت حاکم نکرد و گذاشت مخالف و موافق از آزادی بیان بهره مند باشند. حسن آلنده در همین بود: در برپایی فضای آزاد و احترام به خواست مردم. او به وزیر دفاعش اعتماد کرد و رئیس ستاد مشترک ارتش جواب اعتماد او را با یک کودتای نظامی داد. تانکها به خیابانها کشیده شدند. موافقان دولت را در همه جا به توپ و گلوله بستند. کاخ لاموندا، مقر ریاست جمهوری را محاصره کردند. اولین گلوله تانک که ساختمان کاخ را به لرزه درآورد برای آلنده چاره ای نمانده بود جز اینکه هفت تیر بر شقیقه گذارد و ... او بارها گفته بود مادامی که با رأی مردم در کاخ ریاست جمهوری است با پای خود آنرا ترک نخواهد کرد. سر حرفش ماند و آن گلوله را شلیک کرد. روانش شاد. کودتاچی ظالم امّا، آگوستو پینوشه، با زور بازو قدرت نامشروع خود را بر اراده ی مردم شیلی به مدت چند دهه حاکم کرد. سرکوب کرد، زندانی و اعدام کرد؛ مخالفان را دمادم به خاک و خون کشید و قتلعام کرد. خانواده های بسیاری را داغدار کرد. صداها در گلو و استخوانها زیر چکمه خرد کرد. اما از آنجا که رسم دیکتاتوری بر زمین نماند، او هم رفت و به تاریخ پیوست. یکجا قدرت از او سلب شد و به تیغ تیز عدالت سپرده شد. باشد که لعنت خدا به تمامی بر او روانه گردد.

آنچه بالاخره می رود استبداد است. هرچه ننگ و نفرین بر نام دیکتاتورهاست که می نشیند. و تاریخ این قاضی القضات بی رحم را تو گویی هیچ خطا در کارش نیست. بدکاران را بدنامی و مردم داران را نام نیک می نهد. خوشا به سعادت غائی آنان که دل مردم را شاد می کنند و بد به احوال آن بی مردمان که دل مردمی را خون کنند. آری، تاریخ را هنر سخت قضاوت کردن است.     

*****

اطلاعات تکمیلی راجع به دولت آلنده و کودتای پینوشه را در «شیلی سرزمین آتش» بخوانید.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

یک دولت مدرن را می بایست به واسطه ی قابلیتهایش شناخت. قابلیتهای دولتها در تخصص و تجربه رئیس و مشاوران، وزراء و معاونان آنها بویژه در رویارویی با بحرانها نمود می یابد. هنگامی که هنوز یک بحران فراگیر نشده چه بسا به وقوع نیافته است، وظیفه دولت وقت است که قادر باشد دست به پیش بینی زده راهکارهای موجود را بررسی کرده و سریعاً منابع ملی را به سمت مهار بحران متمرکز کند. پیش از آنکه مردم اثرات یک بحران را در زندگی روزانه خود احساس کنند، دولت وظیفه دارد آنرا پیش بینی و به موقع مهار کند. متأسفانه در ایران پس از انقلاب که ایدئولوژی به جای تخصص در تعیین صلاحیت قرار گرفته است بیشتر شاهد ناکامی دولتها در مهار بحرانها بوده ایم.

مهار بحران به معنای گذر از آن بدون ضربه خوردن به منافع ملی در داخل و خارج می باشد. حال اینکه در سی سال گذشته هر بار بحرانی از سرگذرانده شده بخشی از منافع ملی صدمه ها دیده است. صدماتی که گاهاً جبران ناپذیر نیز بوده است. بدترین چیز برای مواجهه با یک بحران اعلان آماده باش برای سرشاخ شدن با آن است. این رویه را محال است در دموکراسی های توسعه یافته جهان کنونی شاهد بود. چون آنها به خوبی در مسیر توسعه یافتگی با مطالعه تجربه پیشگامان و با آزمون و خطا دریافتند که بحران به مثابه ی مانعی است که در بهترین تلاش می توان از آن پرش کرد و عبور نمود. تعلل در مقابل یک بحران پیش رو خود به بحران عظیم تری منجر خواهد شد که منابع را به حداکثر دچار فرسایش می کند. ایستادگی در مقابل بحران نیز به فرسایش منابع و صدمه دیدن منافع ملی منجر خواهد شد. بدترین رویکرد اما سرشاخ شدن با بحران به مثابه چرخش بر مدار منطق بحرانی است. از آنجا که از نام و مفهوم بحران عیان است در خود قابلیتهای به سقوط و اضمحلال کشاندن را دارا می باشد بنابراین گلاویز شدن یا سرشاخ شدن با آن مثل سرشاخ شدن گاوچران با گاو وحشی است.

با مقایسه کارنامه دولتهای گذشته در سی سال اخیر، بهترین نمره ی مهار بحران را می توان نخست به دولت میرحسین موسوی و سپس محمد خاتمی داد. این دو دولت در مواجهه با بحرانها با رویکرد تعلل و ایستادگی در مقابل بحران درخشانترین نمرات در حد پتانسیل جمهوری اسلامی را از آن خود کردند و این در حالی است که با کمال تأسف دولت فعلی ایران بدترین نمره را در مقایسه با دولتهای پیش و پس از انقلاب در مواجهه با بحران در کارنامه خود ثبت کرده است. رویکرد دولت فعلی در مواجهه با بحران سرشاخ شدن با آن است که به جرأت می توان گفت نمونه ای کم نظیر در طول تاریخ مدیریت دولتی است.

قرارمان بر این بود که در صورت در دست گرفتن قدرت توسط مهندس موسوی برای نخستین بار در ایران پس از انقلاب رویکرد نوین پرش، عبور نرم و دور زدن در مهار بحرانها را به اجرا بگذاریم. برای این مهم قصد داشتیم یک اتاق فکر، جانب کابینه دولت مشتمل بر نخبگان اقتصادی – سیاسی – فرهنگی شکل دهیم که همچون "دولت در سایه بریتانیا" به سازماندهی منابع و انسجام ساختاری تشکیلاتی دست بزنند. وظیفه ی این اتاق در پیش بینی بحرانها، ارایه راهکارهای پیش رو، طرح برنامه های متعدد برای هر بحران و سپس جایگزین شدن موقتی آن تشکیلات با کابینه ی دولت در لحظه وقوع بحران بود. قرار بود اعضای آن فارغ از ایدئولوژیها و دسته بندیهای سیاسی امروز ایران بر اساس تخصص و تجربه انتخاب شوند و ... باری، مجالمان ندادند که معلق مانده است برای آینده.

امروز ۱۵۰ شرکت بزرگ ایرانی در سراشیبی سقوط قرار دارند که هر کدام از آنها به تناسب صنعت مادری که به آن وابسته اند بین پنج تا بیست شرکت دیگر را با خود به ورطه اضمحلال می کشانند. در طول چهار سال گذشته ۱۲ وزیر از مجموع ۲۱ وزیر کابینه تعویض شده اند و معاونان ارشد تمامی شرکتهای دولتی سالانه برکنار شده اند. تمامی سفیران با تجربه ی ما با دیپلوماتهای کم تجربه تعویض شدند و گاهاً در محدوده ای غیر از منطقه ی تخصص خود به خدمت گمارده شدند. کنسول و دبیران سفارتهایمان که در دولت هشت ساله ی محمد خاتمی از کارآزموده ترین و باسوادترین بچه های وزارت امورخارجه و فارغ التحصیلان داخلی و خارجی بودند با افراد بی تخصصی به اسم حزب الهی تعویض شدند و ... همه ی اینها برای این است که مداوماً با بحران مواجه بوده ایم و هربار با آنها سرشاخ شدیم و از هر مشکل بحرانی و از هر بحران، بحران عمیق تری آفریده ایم. گویا متأسفانه تصمیم نداریم بپذیریم که بحرانها از دولتها قوی ترند؛ آنها را می بایست دور زد، نه اینکه سرشاخ شد!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

رضا شاه

سالروز مرگ نخستین دیکتاتور نوین ایران است. در چهارم امرداد ۱۳۲۳ خورشیدی رضاخان میرپنج (پهلوی) اهل سوادکوه در تبعید جزیره موریس درگذشت. گفتم، نخستین دیکتاتور نوین چون استبداد کهن با استبداد نوین اصولاً فرق دارد. قبلاً در اینباره و در مطبوعه ای مقاله نوشتم تحت عنوان استبداد به سبک مدرن بد نیست نگاهی به آن بیاندازید. باری، برای استبداد نوین چند اسم ذکر شده است که جملگی به دنبال شناساندن معنایی مخمصه ای است که از قرن بیستم بر بشریت نازل شد. از آنجا که وقت تنگ است و حوصله مخاطب اندک، اشاره ی بغایت کوتاه داشته باشم بر چند و چون فرهنگی-اجتماعی-سیاسی استبداد نوین.

۱) اصولاً استبداد در جوامع توتالیتر (توده وار) شکل می گیرد. در جوامعی که اکثریت دارای رفتارهای توده وار و متعاقباً گیج، مبهوت و ناشناخته می باشند. در چنین جوامعی یک اقلیت با تکیه بر ابزار چندگانه قدرت می توانند توده ها را به انفعال کشانده لاجرم بر تمامی ارکان اجتماع حاکم شوند. ۲) فقدان نهادهای مدنی ریشه دار و محکم، فقدان احزاب مردمی ریشه دار و پرنفوذ، پائین بودن سطح آگاهی عمومی بویژه شعور سیاسی اکثریت و از این قبیل موانع اصلی شکلگیری جامعه مدنی در آن جوامع می باشند. جامعه مدنی به حکم تعریف واسطه ای ست میان مردم و قدرت. هرچه جامعه مدنی در مملکتی فربه تر باشد درصد شکلگیری استبداد در آن مملکت پائین تر است. ۳) استبداد کهن که معمولاً از کاخ شاهان نشأت می گرفت فاقد ابزارهای مدرن برای در اختیار گرفتن جان، مال و ذهن مردم در جای جای اجتماع بود. لاجرم به مرکزیت کاخ شاهی در دوایری به شعاع محدود، استبداد توان رشد و نمو در اجتماع را پیدا می کرد. استبداد نوین اما با در اختیار گرفتن ابزار الکترونیک و صنعتی در جهت پراکندگی قومی و جمعیتی پیش می رود. به کمک همین ابزار آموزش و پرورش نوین و رسانه های صوتی و تصویری را که پیشتر از برکت مدرنیته ساخته شده است در اختیار می گیرد تا به واسطه ی آن اذهان عمومی را به شستشوی مداوم مغزی دچار کند. دست آخر خودشان هم ندانند چه میخواهند و همان کنند که دیکتاتور از آنها انتظار دارد.

عصری که در آن رضاخان میرپنج سلطنت پهلوی را بنیان گذاشت ابتدای رویارویی تمام عیار ایران و مدرنیته بود. او موسس صنایع و مراکز نوین نه برای اینکه دل در گرو مردم داشت – که نداشت – بلکه برای تثبیت استبداد نوین خود بود. او زمانی توانست به طریقه ی نامشروع کودتا تمامیت قدرت را به نفع خود در اختیار بگیرد که چون امروز جامعه ایرانی در قانون گریز ترین اعصار خود بسر می برد. ولی به هر حال تاریخ خبر از آن دارد که سهمگین ترین دیکتاتوری ها نیز تاریخ مصرف دارند و یکجا فنا می شوند. تنها رژیمهای دموکراتیک هستند که تاریخ مصرف ندارند چون از قابلیت بالایی برای وفق دادن خود با خواسته های نو رسیده نسلهای متمادی برخوردارند.

*****

پی نوشت: جامعه مدنی به مجموعه ی کمی و کیفی سازمانها و موسسات غیردولتی و غیراقتصادی گفته می شود که در یک کشور شکل گرفته باشد. در اواسط ۱۹۹۰ میلادی مسئولین آمار یکی از کشورهای اسکاندیناوی برای تجدید آمار نفوس کشور ابتدا به نهادهای مدنی مراجعه کردند. عدد بدست آمده معادل چهارده میلیون نفر بود. این در حالی بود که آخرین سرشماری جمعیت کشور مربوط به ده سال گذشته ش معادل چهار میلیون نفر را نشان می داد. مسئولین پس از تحقیق و تفحص متوجه شدند که هر یک شهروند بالغ به طور متوسط در چهار نهاد مدنی عضو است. آیا میدانید منطقه اسکاندیناوی دموکرات ترین رژیمهای سیاسی جهان را پرورش داده است؟ آیا میدانید در فنلاند یک شهروند با همراه داشتن تنها پنج شهروند دیگر قادر به تشکیل یک حزب سیاسی خواهد بود و در انتخابات پارلمانی پیش رو یک کرسی را می تواند با تلاش از آن خود کند؟ آیا میدانید در سوئد پلیس ضدشورش عملاً واژه ای بی معناست و در هنگام اعتراضات خیابانی هیچ نیروی انتظامی مجاز به حمل باطوم، گاز اشک آور و البته سلاح گرم نیست؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

۱-      می نویسم به یاد شاعر آزادی، احمد شاملو: دردنامه تابحال منتشر نشده ای از شاملو را می خوانم. سخن را چه زیبا و بجا با برتولد برشت آغاز می کند: «آن که می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است!» نگاهم سر می خورد روی حروف و سطر به سطر می رود پائین؛ غم و اندوهم دو چندان می شود. مثلاً جمعه 2 امرداد سالروز هجرت شاملوست و یادم نبود، یادمان نبود! به شخصه شاعر از او بزرگتر به زمانه ام نمی شناسم و قطعه شعری جز اشعار او به دلم ننشسته و به زبانم زمزمه نشده. بقول زنده یاد فروغ فرخزاد که شاملو را کنار نیما می گذارد و می گوید «شعری که زندگی ست» را وقتی خوانده به عظمت و امکانات زبان فارسی آگاه شده است. بازهم نگاهم سر می خورد و می رود پائین:

«بچه ی بازیگوش کودکستانی دیروز، اکنون انسان پخته ی کاملی است فهیم و پرتجربه و خردمند، که می تواند جامعه را به درک خود و فرهنگ و مفهوم عمیق آزادی ی اندیشه و رهایی از قید و بندهای خرافات مدد برساند.»

آری احمد جان، دخترک شیطان و پسرک بازیگوش کودکستانی دیروز که با نکیر و منکرها رشد یافت و زیربار هزاران سختی روزگاران استبداد پشتش خم شد و شادی از صورتش رفت را هرازگاهی هم دوباره می نوازند با ناسزا و باطوم و شلاق و گلوله. و او فکر می کند که چون فکر می کند مستحق چنین مجازاتهایی نیست؛ لیاقتش بیش از این زندگی ست که دیگران برایش پرورانده اند. آری احمد جان، هنوز هم «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم...» و دوباره چشمانم بر انبوه حروف می لغزد و می رود پائین:

«روزگار ما دیگر روزگار خاموشی نیست، هرچند که بازار دهان بندسازی همچنان پر رونق باشد.»

و دیگر سکوت می کنم! حرف، حرف حساب این بود که خواندم.

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رفت بی صدا ماند

برآن آئینه ی زنگار بسته

برآن گهواره که ش دستی نجنباند

بر آن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کسش ننهاده دیری پای بر سر-

بهار منتظر بی مصرف افتاد!

۲-      مقاله جانانه مریم شبانی به مناسبت ۹۱ سالگی نخست وزیری فئودور کرنسکی که برای یک جمهوری دموکراتیک در روسیه مجاهدت کرد و فرجامش روی کار آمدن استبداد کمونیستی سیاه بلشویکها شد را می توانید در «اعتماد ملی» بخوانید. تنها اینرا گفته باشم که جمله آغازین نوشته بسیار قابل تأمل است: «روسیه از آن سرزمینهای نفرین شده است، از آن کشورهایی که گویی عقد دائمی با دیکتاتوری بسته است.» آری، امروز هم پس از شکست استبداد کمونیستی، استبداد نوع دیگری در آن کشور در جریان است. چه استبداد سهمگینی است: استبداد بی اسم و رسم پوتین ها و مدودف ها.

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

برای مرتبه دوم برنامه سفر به روسیه تدارک دیده شده بود. حتماً خواهید پرسید توسط چه کسی؟ مگر شخص شاه خود تصمیم نمی گرفت؟ البته که نه! شاهان در ایران همیشه آنجا که می بایست امورات را در دست داشته باشند هیچ کاره بودند. نخست وزیر مصلح و مترقی و تحول خواه ناصرالدین شاه در سلسله دیدارهایش از غرب برنامه سفر روسیه را گنجانده بود اما افرادی که به همراه او قرار بود عزم سفر کنند مشتمل می شدند بر وزراء، دیوانیان اعلی مملکتی، مشاوران نخست وزیر و تنی چند از تحصیلکردگان و به اصطلاح آنروز منورالفکرها. اما این نشد. یعنی شاه دوباره مثل سفر اول نصف از این لیست را خط زد، جایش تعدادی چند از زنان خود بعلاوه تعدادی از خانباجی های درباری و شاهزادگان بی مصرف را گنجاند! میرزا حسین خان از همان ابتدا بیمناک شد. به شاه عرض کرد که در مملکت روسیه زنان از حداعلی آزادی برخوردارند و در مجامع و "سرحدات بیرونی با لباس اندرونی" گذر می کنند. و پیشنهاد کرد که از زنان در این سفر استفاده نکند، به خرج شاه نرفت که نرفت. راهی شدند.

شاه سوگلی خود که انیس الدوله نام داشت و زنی بود بغایت عامی و بیسواد را با خود همراه برده بود. این انیس الدوله همه امورات سفر را در دست گرفت و درباریان را هرجور که میخواست و به هرجا که در کاروان میخواست روانه می کرد. رسیدند به روسیه. هیئت روس که برای بدرقه شاه ایران آمده بود یکهو پس از خوشامد گویی رفت سراغ زنانی که به چشم آنها در پتو پیچیده شده بودند. تصورش را بکنید چه صحنه ای شد. اینها در طهران و دهات که بیرون می رفتند چهار گماشته یک طرف و چهار مامور هم یکطرف دیگر مراقب بودند خدای نکرده رعیتی اگر از چند متری زنان شاه رد می شد چنان با لگد او را می نواختند که حد و حساب نداشت. حالا هی مامورین عالی رتبه روس اصرار دارند بروند نزد زنان و دست خود را به حالت ادب دراز کنند و هی زنان جیغ کشان عقب می روند و مامورین ایرانی هم حایل می شوند. افتضاح از همان اول به بار آمد. شاه عصبی شده بود.

خانباجی های درباری که پس از عمری از آن اندرونی واپسگرای عقب مانده تازه رسیده بودند به مملکت مترقی پر از نور و روشنایی و زرق و برق. به این سادگی ها راضی نمی شدند یکجا بنشینند. مدام میخواستند از این تماشاخانه بروند به فلان خیابان مطربان و از این کنسرت موسیقی بروند به فلان تماشاخانه. از یک طرف به غیرت آن شاه و همراهان مغز نخودی بر میخورد و از طرف دیگر می بایست هرجا که اینها میخواستند بروند مامورین گردن کلفت ایرانی را همراه بکنند و این در قوانین روسیه ممکن نبود. این شد که شاه یکجا جلوی سوگلی ش ایستاد و او و نیمی از خانباجی ها را روانه ایران کرد. انیس الدوله در راه برگشت شروع کرد به سمپاشی علیه نخست وزیر بخت برگشته که چرا متذکر نشده بود سرزمین کفار چه خبر است؟! حالا ترقی و توسعه میخواهد که مملکت ما را مثل این مملکت کفار کند؟! از ابتدا آنقدر این مزخرفات در گوش اطرافیان خواند تا رسیدند به ایران و با تمام تلاش همچنان ادامه میداد.

ناصرالدین شاه و انیس الدوله

بیچاره نخست وزیر هر وقت چیزی به گوشش می رسید جوابیه ای برای دربار می فرستاد که در غیاب شاه رویه مسالمت پیش گرفته باشد. می گفت، شما اگر برای موسیقی رفته بودید که "بنده دسته موزیکان از اطریش اجیر کردم" هر شب و همه شب برای سایه همایونی بنوازند. تماشاخانه را یکبار می رفتید که از سرّ آن آگاه شوید و همت شود در ایران مشابهش را بسازیم و ... فایده نداشت. در ۱۲۵۲ خورشیدی شاه از سفر روسیه بازگشت. به گیلان که رسید خیل عظیمی از مردم به تحریک دربار و روحانیون خواستار عزل نخست وزیر شدند. با اینکه نمی خواست دوباره داستان امیرکبیر را تکرار کند، مجبور شد سپهسالار را از صدارت اعظم بردارد و به حکومت گیلان نهد. چند سال بعد از آن نیز مجبور می شود چند وزراتخانه باقی مانده در دست سپهسالار را از او بگیرد. سپس فرمان دهد که گیلان آباد شده است و حکومت گیلان را هم از او بگیرد و وی را برای مدیریت آستان قدس رضوی و حکومت خراسان بفرستد مشهد. میرزا حسین خان یکسال پس از ماموریت مشهد به طرز مشکوکی جان می سپرد در ۱۲۵۹ خورشیدی.

این هم فرجام دومین دولت اصلاحات عصر ناصری. اولی که به رگ دست زدن در باغ فین کاشان منتهی شد، دومی به قتل سرّی در مشهد. دولت مصلح سومی برپا نشد. دیدند فایده ندارد اصلاح یا به بن بست می رسد یا حرکتش را کور می کنند؛ بجایش جنبشی برخاست تا از بالا تا پائین را اصلاح کند که نامش نهادند نهضت مشروطیت و آن البته داستان دیگری است.  

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

از «کلمه سبز» خواندن محروم شدیم، شکرخدا «اعتماد ملی» می خوانیم! باری، فعلا که صفحات وزین دارد و یکی دو صفحه اش بیش از مابقی چشمم می گیرد. تاریخ و فرهنگ و اندیشه و از این قبیل صفحاتش را اول می خوانم، بعد می روم سراغ سرمقاله و ستونهای صفحه اول. بگذریم! در صفحه تاریخ مورخ یکم اَمرداد ماه که دیروز بود، ستونی راجع به تاریخ روسیه خواندم که نقل قولی آورده بود از کارل مارکس شهیر وقتی در ژورنالها، تاریخ روسیه می نوشت و مجبور شده بود به واسطه ش تحقیقات عمیقی نیز بر تاریخ روس بعمل آورد. حیفم آمد چنانچه شما موفق به مطالعه آن نوشته ی دیروز نشده باشید، آن قول را ثبت اینجا نکنم.

عالیجناب کارل مارکس که معرّف حضورتان هست؟ همو که با مکتب مارکسیسم ش پدر از پدرجد قرن بیستم که خود رنگ آنرا ندید در آورد. ولی خدای مکتب بی خدایش رحمت کند! خوب کاری کرد که ملل را آگاه ساخت والا بعید نبود تا به امروز همه ی جهان اسیر مثلث شیطانی و پوسیده ی شاه و اربابان و دین باقی نمی ماند. قیامی که کمونیستها در ممالک بلوک شرق لااقل علیه دین به اسم مبارزه با بورژوازی داشتند جانانه بود. تابوی خدا بر روی زمین را شکست و لااقل مسیر نقد دین را در دیگر ممالک باز کرد. بماند که خود برای درهم شکستن استبداد آمده بودند و استبداد بدتری آفریدند. هنوز هم تکه پاره ها و نخاله هایش این طرف و آن طرف دنیا به اسم رژیمهای خلقی خون ملل در شیشه می کنند و هر از گاهی همچون رُم باستان، چون آن گلادیاتور که کنام شیر می شد و عمله ی سادیسمی قدرت پشت حفاظ سکوهای چند ده متری قهقهه سر می دادند، ضد شورشها و کماندوهایشان را چون خون آشام سر مردم خراب می کنند و پشت جعبه ی جادویی خرخنده سر می دهند. امروز در خبرهای شبکه الجزیره شنیدم، اطلاعاتی بدست آمده که در کره شمالی بر روی انسان آزمایشهای شیمیایی و میکروبی انجام میدهند. مخالفان سیاسی و عقب ماندگان ذهنی و معلولین و زندانیان را در صف نخست این جنایت قرار داده اند. آنچنان هم با تبلیغات بر تار و پود اجتماع داخلی کاملاً بسته و بی خبر از دنیا جولان داده اند که همگان این عمل را عین اخلاق بدانند! گفته بودم مستبدین سادیسم دارند؟ آنهم چه سادیسمی، از نوع حاد. دیکتاتورهای مریض احوال بیچاره... این هم بماند، برویم سراغ گفته ی عالیجناب!

«مسکو در مکتب نفرت انگیز و رقت آور بردگی مغول بالیده و برکشیده است. مسکو عظمت خود را تنها از این رو به دست آورده است که در ترفندهای بردگی به استادی رسید. مسکو حتی پس از آزادی ش نیز نقش دیرینه برده ارباب شده را همچنان ادامه داد. سرانجام پطر کبیر مهارت سیاسی برده مغول را با آرمان مغرورانه فرمانروای مغول یکی کرد که چنگیزخان واپسین درخواست خود، یعنی فتح جهان را به او واگذار کرده بود.»

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |

ناصرالدین شاه هوس کرده بود دوباره برود خارج. البته باعث و بانی اصلی این نیّت، میرزا حسین خان سپهسالار صدراعظم مترقی و تحول خواهش بود. او بود که وقتی سفیرکبیر ایران در استانبول بود آنقدر نامه نوشت و تلگراف زد تا دست آخر شاه خرافاتی قبول کند که یک سفر به سرزمین کفار آنچنان هم خالی از فایده نیست. منطق این سیاستمدار آزادیخواه این بود که اگر شاه شخصاً در رأس یک هیأت از تحصیلکردگان و صاحب منصبان دولتی از ممالک مترقی اروپا دیدن کند شاید با اصلاحات همدلی بیشتری نشان دهد. تجربه امیر شهید را داشت و گمان می کرد اگر به زمان او شاه غرب را دیده بود، تحت فشار مرتجعین و مفسدین دست به عزل او نمی زد و با آن افتضاح حکم قتل کسی را که خود "امیرکبیر اتابک اعظم" لقب داده بود صادر نمی کرد. بار اول به طریقه ای زیرکانه بازدید از عراق (آنوقت استان شرقی عثمانی) را در دستور کار شاه قرار داد که هم زیارت باشد و هم دنبال کردن سیر ترقی ترکها. همین که شاه و همراهان به نجف اشرف رسیدند، میرزا حسین خان هم از استانبول آمد تا شرح «تنظیمات» مصلحانه ی عثمانی ها را ریز به ریز و قلم به قلم همراه با مشاهدات به عرض شاه برساند.

در سرتاسر استان عراق عثمانی ها سفر کردند و پادگانهای جدید را دیدند و اداره جات تازه تاسیس را از نزدیک نظاره کردند و دیدند که مردم چقدر اموراتشان راحتر حل و فصل می شود. کشاورزی مکانیزه را دیدند. زمینهای پربرکت را دیدند. کارگاه های نظامی تازه تاسیس را دیدند. میرزا حسین خان هم آنچنان با آب و تاب از همه چیز و همه جا گفت که شاه نه یک دل که صد دل خاطرخواه او شد و دستور داد با او به طهران بازگردد تا صدارت اعظم دولتی که سیزده سال وزیراعظم نداشت را به او بگمارد. آخرین صدراعظم شاه میرزا آقاخان نوری واپسگرا و دشمن خونی امیرکبیر بود. خودمانی گفته باشم ویرانه ای به اسم ایران را سپردند دست او که تنها در ده سال گذشته اش چهار خشکسالی و قحطی و یکبار هم سال وبایی از سرگذرانده بود. جمعیت کشور نرخ کاهش بحرانی داشت. خزانه مملکتی بکل خالی بود. زمینها بایر بودند. مردم ناله داشتند. هیچکس راضی نبود. چرخ اقتصاد نمی چرخید و تجّار از زمین و زمان ناامید شده بودند و... اول وزارت جنگ را به او داد و بهمراهش لقب "سپهسالار". در ۱۲۵۰ هجری خورشیدی که ناصرالدین شاه از نخستین سفر خارجی زندگی ش بازمی گشت از اولین نسل دست پرورده دارالفنون امیرکبیر که دست بر قضا در کنارش بود بر مسند صدارت نشاند.

میرزا حسین خان سپهسالار که بقول امروزیها نخست وزیر شد گفت که قرار است "سبک جدید" را در اداره امور مملکت بکار گیرد.  ناصرالدین شاه هم که مثل مردمان زمانه ش دچار دوگانگی شخصیت نوسان بین ترقی خواهی و کهنه پرستی بود، پس از عزل نخستین صدراعظم وفادارش نیز دچار افسردگی و ندامت گشته، کفی نواخت و برایش آرزوی موفقیت کرد. فارغ از اینکه خود او دوباره باعث توقف اصلاحات خواهد شد. نخست وزیر برای اولین بار در تاریخ ایران به معنای واقعی نخست وزیر بر مسند قدرت قرار گرفت. بالفور حکم تاسیس وزارتخانه هایی را صادر کرد تا محل دائم داشته باشند. برای دومین بار در تاریخ ایران بخشنامه و آئین نامه اجرایی برای اداره جات زیردست صادر کرد. همه وزیران را به مشورت با خود نصیحت کرد و ملزم داشت. میرزا یوسف خان مستشارالدوله را به وزارت دادگستری و امین الدوله را به وزارت پُست گمارد. هر دو از اصلاح طلبان فرهیخته حلقه ی تفکر دارالفنون بودند. قانون اساسی برای ایران نوشت. چیزی در حد مقدمه به اسم "دستورالعمل نظم امور دیوانی" انشاء کرد و داد به شاه و او هم امضاء کرد. تکاملش دادند و سرجمع به ده اصل تنظیم شد. این نخستین قانون اساسی ایران پس از حمله اعراب بحساب می آید. لیبرالیسم و دموکراسی دو فلسفه ای هستند که جای جای این ده اصل به عناوین مختلف حضور دارند. مشاوران اتریشی گرفت. اتریش آنوقت دولت استعماری نبود و در کنار حق الزحمه خدمات می فروخت. مدرسه آتاماژوری به کمک اتریشی ها تاسیس شد تا ارتش نوین ایران را بسازند. بر افتاد! بعدها جایش قزاق خانه روسها بنیان گذاشته شد که از اولین اصول مکتبی و تربیتی شان دخالت در امورات سیاسی بود. تاریخ هم گواهش داد. خواست راه آهن بکشد، نگذاشتند! این پروژه ملی هفتاد سال به عقب افتاد تا رضاشاه قلدر دست بکار شود و ... 

میرزا حسین خان سپهسالار، دومین مصلح و رفورمیست ایران معاصر است و هر دو در سلطنت ناصری. میرزا به حساب شخصی زمینهایی که امروز به محله بهارستان تهران مشهور است، جملگی به هفتاد تومان از یک شاهزاده ای خرید. در آن مسجد ساخت برای مردم؛ بازار برای روان تر شدن کسب و کار تجّار و خانه ای که برای خودش ساخته بود بعدها شد همان "مجلس شورای ملی". و زمینهای اطراف که هر کدام مصرفی داشتند و هنوز هم دارند. همه و همه را پیش از مرگ سند زد بنام ملت ایران و رفت. روانش شاد.

میرزا حسین خان سپهسالار

   اگر عمری باقی بود، گذاشتند که باقی باشد، اندر احوالات دومین سفر ناصری هم برایتان خواهم گفت.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط سهیل اسدی |