
آخرین شاه ایران هیچگاه نتوانست قاطعانه به نفع بقای خود با گره زدن منافع شخصی به منافع ملی اقدام به اخذ تصمیمات درست داشته باشد. چه آن زمان که جوان بود و خام، چه هنگام میانسالی متأسفانه به جای آنکه خود را وامدار مردم بداند، مدام دسیسه ای می شد در دست سیاستمداران کارکشته عامل روس، انگلیس و آمریکا در ایران. آنها هم دست آخر از او بازیچه ای می ساختند در جهت اهداف بیگانگان در ایران. امروز مختصر یادی خواهیم کرد از دو تن از اینان در مقابل یک تن که مردمی آمد، مردمی ماند و چنانچه با کودتا خلع قدرت شد، مردمی هم از جهان رفت.
پنجاه و هفت سال پیش در چنین روزی اتحاد دوجانبه احمد قوام (قوام السلطنه) دوستدار دربست آمریکا و سیدضیاء (سید ضیاءالدین طباطبایی) کودتاچی اسبق گوش بفرمان انگلیس، با قیام مردمی ۳۰ تیر ماه به شکست انجامید و شاه مجبور شد دوباره از شادروان محمد مصدق که به حالت قهر از تهران رفته بود تقاضا کند حکم نخست وزیری را بپذیرد و کابینه خود را تشکیل دهد. شاه که از اقدامات دولت مصدق در ملی کردن صنعت نفت رودست خورده بود دیگر نمی خواست فرماندهی کل قوای نظامی مملکت را به رئیس دولت بدهد. اما ناچار شد بپذیرد. هم پول نفت از دستش در رفته بود، هم ریاست نیروهای نظامی که دیگر موظف بودند از شخص نخست وزیر منتخب مردم دستور بگیرند. این نتیجه مبارکی بود که پس از قیام ۳۰ تیرماه ۱۳۳۱ خورشیدی بدست آمد و با قلم طلایی ثبت دفتر مبارزات آزادیخواهانه ملت ایران شد. با هوشیاری و اتحاد مردمی، دولت وابسته و ضدملی قوام رفت و دوباره دولت مردمی مصدق برپا گردید.
اما اتحاد نفرینی سه باند قدرت نگذاشت لاجرم آب خوش از گلوی ملت پائین رود. سه محفل شیطانی که به تناوب اتحاد نامقدسشان را در لابلای صفحات تاریخ معاصر شاهدیم. شاه و دربار یعنی شاهزادگانی که همیشه نفع شخصی را به نفع مردم ترجیح دادند و عاقبتش را هم دیدند؛ بیگانگان که همیشه ابتدا در فکر منافع ملی خود هستند، و ارتجاع که اسیر کهنه پرستی و ساده لوحی، هر از گاهی بازیچه ی دست سیاست بازان حرفه ای، منافع ملت خود را نشناخته بنام ملت در ضدیت با آن حرکت کرده اند! تنها سیزده ماه پس از روز قیام ۳۰ تیر اتحاد شیطانی این سه قطب قدرت موفق می شود در یک کودتای طراحی شده توسط بیگانه و با حمایت بی وطنان داخلی دولت ملی محمد مصدق را برای همیشه سرنگون کرده، او را در یک دادگاه فرمایشی محاکمه و سپس به احمدآباد تبعید کند. جایی که تا آخر عمر را در آن سپری کرد.
پادشاهی مشروطه دوباره مبدل به پادشاهی مطلقه شد و تمامی منابع قدرت دوباره در دستان یک نفر جمع گردید فارغ از اینکه قدرت مطلق فساد مطلق در پی خود می آورد. یکجا فساد آنچنان همگانی شود که چنبره قدرت را از داخل چون موریانه خالی کند و تخت استبداد فرو افتد. یا ناگزیر برگ زرین اصلاحات بسته شود و دفتر پر خشونت و خون آلود انقلاب باز شود. و یا ...
اینها همه درسهایی است که مدام تکرار می شوند و بویژه در تاریخ معاصر ما مداوماً تکرار می شوند. چون دیکتاتورها از تاریخ عبرت نمی گیرند. مستبدان را پنداری بکل چشم و گوش نیست. بدین وسیله و در این روز بزرگ سلام و درودمان را به شهدای ۳۰ تیر، شادروان محمد مصدق و همچنین یاران دلاور در خون غلطیده ش در جبهه ملی نثار کنیم و امید داشته باشیم به فرداهای روشن.

بنام خدای انسان که بزرگی چون محمّد (سلام و درود خداوند بر او باد) را از قامتش برآورد. هزار و چهارصد و سی سال پیش در چنین روز فرخنده ای، مردی از تبار ناشناختگان، از سرزمین نادانستگان و از میان گمنامان آنچنان از خویش برون آمد که دوست و دشمن به برگزیدگی از جانب باریتعالی او را پذیرفتند. از خویش برون آمده بود تا که ساختارشکند، غریب بنوازد، ظلم بخشکاند، رحمت آفریند، انسان بسازد، اخلاق بپروراند، دولت حق بگستراند و بذر امید را در دلهای زخم خوردگان، بی کسان، شکست خوردگان و نیکان عالم بکارد. و چه بزرگ از خویش برون آمده بود.
قامت استوارش تکیه گاه مظلومان بود و هیبت نگاهش ظالمان را از درون می شکست. طنین صدایش یک تنه کاخهای ستم را فرو ریخت و قدمهای استوارش مسیر برپایی جامعه آرمانی را طی کرد و از خود مکتبی برجا نهاد سرشار از اندیشه، عشق، انسان، ایمان، اخلاق، آزادی، عدالت، امید، رحمت، پاکی و البته حقانیت. او در طول حیات مبارکش ثابت کرد که می توان خانه خراب شد و خانه خراب نکرد، دشنام شنید و دشنام نداد، کتک خورد و کتک نزد، شکنجه شد و شکنجه نکرد، ظلم دید و ظلم نکرد، دشمن دید و دشمنی نکرد، نفرین شد و نفرین نکرد، خوار شد و خوار نکرد، محدودیت دید و محدود نکرد، زشتی دید و زشتی نکرد؛ شاهد بی اخلاقی بود و بی اخلاقی نکرد.
به گواه تاریخ او مرد بی نظیری بود در قامت خدای خود به گستره لامتناهی معنویت که ابعاد شخصیتش از ازل تا به ابد امتداد خواهد داشت. سالروز برگزیده شدن برگزیده ترین انسانها، محمّد بن مصطفی (سلام و درود خداوند بر او باد) از طرف پروردگار هستی بر جمیع رهروان خالص و حقیقی ش گرامی باد.
«... جمیع ملائک و مقربین درگاهمان را از خاک تا عرش فرمان دادیم بر انسان سجده کنند ... همه چنین کردند الی یکی ... همانا بزرگترین طردشدگان است ... بهراسد انسان از روزی که طرد شده ی اعظم در او حلول کند ... آن روز، روز عذاب بزرگ است ...»
***
پی نوشت: چه خوب می شد اگر از جانب هیأت دیپلوماتیک یکی از ممالک مترقی دارای جمعیت اکثریت مسلمان تلاشهایی صورت می گرفت تا که سازمان ملل متحد روز ۲۷ رجب یا بیستم ژوئیه را بنام روز انسان نامگذاری کند. از اتاق فکر دیپلوماسی دولت عقب افتاده ی کنونی ایران که بجز تلاش برای مجهز کردن تروریستها، فرافکنی در سطح جهانی و تشدید تنش و خوار کردن نام ایران و ایرانی انتظار دیگری نمی شود داشت گفتم شاید بتوان از دولتهای مترقی ترکیه، مصر، اردن، عراق، افغانستان، تاجیکستان، مالزی، قطر و ... انتظار داشت.
سال پیش همین حوالی بود. مطلبی نوشتم به مناسبت نود سالگی نلسون ماندلا. حیفم آمد امسال مطلب جدیدی بنویسم جایگزین آن! با اجازه کمی دست می برم در آن نوشته و به مناسبت نود و یک سالگی شخصیت بزرگی که ثابت کرد با سکوت می توان خشم و کینه را درهم شکست تقدیم می کنم به همه ی همراهان این سرا. امید که مقبول دلهای شکسته روزگاران کنونی افتد.
***
اعداد و ارقام بی معنا نمی شوند. مفهوم هم كه زايش تراژديست. حالا اگر بگوييم اعداد تراژدی آفرينند، يا لااقل می توانند كه چنين باشند، كسی را آزار داده ايم؟
چهارصد شصت و شش و البته پشتش شصت و چهار، يك عدد اتفاقی بود. او زندانی شماره 466 در سال 64 ميلادی بود و می بايست كه برای يك عمر پشت ميله های زندان بماند. او آدم نكشته بود، به بانويی تعرض نكرده بود، دزدی نكرده بود، آدم زيرنگرفته بود، دعوا نكرده بود، به اموال عمومی صدمه نرسانده بود، فغان نكرده بود، داد و بيداد اش آسمان نگرفته بود، و صدايش را بلند نكرده بود، بستنی طفل هشت ساله ای را ندزديده بود، يا در جايش ادرار نكرده بود، و در خيابان آب دهان نيانداخته بود؛ با مادرش جدل نمی كرد، شيطان نبود، و آدامس اش را هيچوقت روی قالی نيانداخته بود! با اين همه اما در قلب مدينه فاضله آپارتايد به زندان محكوم شد. زندانی شماره ی چهارصد و شصت و شش و شصت و چهار به جرم آنكه خيلی دوردستها را نگاه می كرد محكوم شد به حصار ديده. ديدگانش را محصور كردند به يك اتاقك دو در دو متر با يك پنجره فكستنی كوچك ميله ای...
او فكر می كرد كه با نژاد سپيدپوست برادر است. فكر كردن برای زندانی شماره 466 و 64 يك تفريح ساده بود. آخر او تفريح ديگری نداشت كه بدان واسطه خود را سرگرم دورماندن از عوالم سپيدپوستان كند. لاجرم فكر كرد و چون فكر كرد، با عوالم سپيدپوستان تداخلی رخ داد و شد زندانی شماره ی 466 و 64. بيست و هفت سال در اتاقی كه پنجره ی كوچكی داشت حبس شد. هجده سال از آن را در جزيره ای محبوس به چهار ديواری تنها زندان منطقه بود. اما بازهم افق فكرش فراتر از حصر زندان بود. آن افق گيرا لاجرم يكجا تار و پود سيمانی زندان را درهم شكست. توگويی انفجاری در بتن رخ داد! زندانی شماره 466 و 64 آزاد شد و رژيم آپارتايد يكجا نتوانست که نپذيرد او رئيس جمهور مملكت شود. وقتی دربهای زندان را بر او گشودند، همی که چند قدم در راهرو برداشت فردی خود را به پایش انداخت. او دلا شد و بلندش کرد، در آغوش گرفتش و آنگاه دست در دست هم از راهرو زندان خارج شدند. آن فرد، شکنجه گر سالیان دراز گذشته او بود.

آن رژيم به آرامی ساقط شد، به راحتی، چون زندانی شماره 466 و 64 باور داشت به افقی كه روزگاری جرم محسوب می شد. نخستین رئیس جمهور آفریقای جنوبی تنها چند سال را در قدرت ماند تا که خیالش جمع باشد مردمسالاری واقعی بر میهنش طلوع کند. صندلی قدرت را با اینکه می توانست نگهدارد رها کرد و آفریقای جنوبی به جمع دموکراسی های راستین جهان پیوسته بود.
يكجا می بايست بايستی و قدرت را به چالش بكشی. و به او حالی كنی كه محال است اگر او را فراموش كنی. محال است فراموش اش كنی كه همواره به ياد داشته باشی بر تو چه گذشت و با تو چه کرد. اما ببخشی قدرت عريان را كه اگر در چرخش روزگار به دست تو آمد، نكنی با او همان نامردمی ها كه او با تو كرد. «فراموش نمی كنيم اما می بخشيم» زندانی شماره 466 و 64 اسطوره ای آفرید بنام نلسون ماندلا. اسطوره ای که هنوز زنده است و او مسبب دموكراسی بنيادينی در آفريقای جنوبی پس از دهه های سياه استبداد شد.
زندانی افق خاطره، شماره 466 و 64، تولد نود و یک سالگی تان با یک روز تاخير مبارك باد! اگر پروردگاری را در اين نزديكی ها منزلی بود - گرچه ميدانم باریتعالی در استبداد خانه نمی كنند - حتما از ايشان اجازه می گرفتم بر شما سجده كنم. لااقل دستان سياه سالخورده ای را بوسه زنم كه روزگاری عدد 46664 را بر آن حك كردند و امروز تداعی كننده مردی است كه توانست با حفظ آرامش و سکوت و صبر و استقامت و ایمان پرده ی بیشرمی بر اندازد، نظم نوین انسانی را حاکم کند و از همه مهمتر کینه و خشونت را درهم بشکند، له کند، خورد کند و دور بیاندازد. تو چه بزرگی آنگاه كه محبت تو كينه را درهم بشكند.
نود و یک سالگی نلسون ماندلا، این اسطوره ی زنده، بر جمیع شیر زنان و بزرگ مردان آزاده ایران مبارك باد!
روز شهادت حضرت موسی کاظم (رحمة الله علیه) است امروز. در این بابت حواله تان می دهم به نوشته زیبایی از دوستم سارا در چون آدمک و تسلیت عرض می کنم به جمیع مسلمانان آزاده بویژه ایرانیان تحول خواه و تحت ستم. آنچه شنیدم که بر شیخ مهدی کروبی روا داشتند دیروز، و عکسی که از آن دیدم قلبم را آزرد. نمی دانم نام این زشتی را چه می شود گذاشت اما مصداق تاریخی برای آن پیدا کرده ام که برایتان بازگو می کنم. زهی خیال باطل به آنان که با این رفتارهای ناپسند گمان می برند آن شخص از محبوبیتش کاسته شود!
----------
محمدعلی شاه که مجلس یکم مشروطه را با آن فضاحت به توپ بست یا بقول احمد کسروی «بمباردمان» کرد و تا توانست از وکلای ملت گرفت و به حبس و زنجیر سپرد از هر طرف نجوایی برخاست. هرکس کمی صدایش بلندتر از مابقی بود بالفور می گرفتندش به چهارمیخ می کشیدند بابت عبرت سایرین هم که شده در راه زندان زشتی ها صورت می دادند. البته بی اخلاقی ها هنوز به آنجا نرسیده بود که قزاق ها فی المثل جرأت پیدا کنند نزدیک زنی شوند چه اینکه بخواهند شاید چارقد از سرش پائین کشند یا جسارتی بکنند. همه ترسیده بودند و مدتی پنداری در مملکت سکوت کامل برقرار شد. آرامش ظاهری اما دیری نپائید که ابتدا تبریز شلوغ شد. با شلوغی تبریز قوّت به دل دیگر ولایات آمد و جاهای دیگر هم سر به شورش گذاشتند. یکی از این ولایات اسپهان (اصفهان) بود. شاه مستبد، اقبال الدوله کاشانی را که در سرکوب شورش توپخانه تا می توانست شهید روی دست ملت گذاشته بود با فرمانی روانه اسپهان کرد. در آنجا هم تا توانست کشت و به زنجیر کشید و حتی بی اخلاقی کرد.
از جمله متولیان شورش دو برادر به نامهای آقا نجفی و حاج آقا نورالله که از آخوندهای سرشناس و منبری های باخدا و پیغمبر بودند دست از مبارزه علیه استبداد بر نمی داشتند. آقا نجفی کمی دم دمی مزاج بود و برای مخالفت با دولت دست به هر کاری می زد ولو لطمه زدن و ضدیت با مشروطه. برادرش اما حاج آقا نورالله (رحمة الله علیه) که مجتهد هم بود احترام خاصی داشت و یک صراط بیشتر نمی شناخت و می گفت که چون مشروطه شده ایم راه برگشت نداریم و باید مبارزه کنیم با استبداد. همیشه مشروطه خواه بماند و مردم را به در صحنه بودن نیز تشویق می کرد. گفته شده که منبر پر شوری هم داشت.

یکروز در کشاکش شورش های یومیه، اقبال الدوله ی نامرد با دو کرور سرباز آمد عمامه شیخ را گرفت کشید از بالای منبر آوردش پائین و کشان کشان بردش و این زشتی بسیار را مرتکب شد. به خیال خودش از ارج آخوند مجتهد کاسته باشد اما کینه مردم نسبت به خود را دو چندان کرد و مهر شیخ نیز به دل مردم دو چندان شد که همان شب شورشی کردند که در تاریخ بماند. نه تنها نتوانست شیخ را به زنجیر کشد که پا به فرار گذاشت.
پس اسپهان دومین شهر پس از تبریز شد که حاکم ضد مشروطه را پس فرستاد و به کمک ایل مردان بختیاری آزادی در آنجا بنیاد شد. صمصام السلطنه از طرف مردم به حکومت اسپهان برگزیده شد و «خبر چون پراکنده شد از تبریز و استانبول و نجف و دیگر جاها تلگرافها بصمصام السلطنه و انجمن اسپهان فرستادند و مبارک باد گفتند انجمن سعادت بگردن گرفت تلگرافهای آنجا را نیز بهمه جا رساند.» حاج آقا نورالله دوباره منبر رفتن از سرگرفت و در ضرورت دفاع از انجمن مشروطه خطبه ها گفت جانانه. تازه این اول داستان بود. و مشروطه خواهان راه بسیاری در پیش داشتند.
داستان تقریباً از اواخر عصر صفویان آغاز شد. البته فقه شیعی چون تفکرات دینی اهل سنّت پیش از آن نیز هیچگاه آرام و قرار نداشت. در شریان تکامل فقه شیعی آنزمان دو مکتب پدیدار شد. «اخباریان» که معتقد بودند همه چیز در قرآن و سنّت رسیده از پیامبر اکرم و دوازده امام موجود است و صلاحیت فهم حقایق نیز در مومنین یافت می شود. اگرچه در زمان غیبت بسر می بریم اما این تفاوت هیچ فرقی با عصر امام حاضر ندارد. آنچنان که در عصر امام حاضر مردم زندگی شان را می کردند و دم به دقیقه درب منزل امام را برای هر اصل و فرع خاص و عامی نمی کوبیدند، تازه هیچکس هم نمی آمد اصرار اندر اصرار که حضرت امام بزرگوار مدیریت اجتماع را در اختیار بگیرد والا بنده همینجا تحصن می فرمایم: چون مملکت شاه داشت و وزیرالوزراء داشت و وزیر داشت و احتمالاً قانون هم داشت! اکنون نیز آنان خود می توانند مفسر اصول و فروع دین خود باشند و مگر در مباحثی جزعی، که عموماً خارج از نیازهای روزانه دینی است، نیازمند رجوع به عالم دینی نیستند. اینها به مرجعیت هیچ اعتقادی نداشتند و سیستم متمرکز حوزی در نجف را مرجعی برای متمایز کردن دسته ای خاص از عالمان دین نمی دانستند. عالمان اخباری چون مابقی مردم به مشاغل روزانه متعددی مشغول بودند و از عامه بر می خاستند و چون عامه دیده از جهان فرو می بستند. ناگفته نماند که ایشان همچنین معتقد بودند که چون یازده امام گرانمایه ی شیعی زندگی می کردند و بقول مستحکم ایشان امامان نیز در زمان حیات خود نانوا و بقال و نجار و آهنگر و آشپزباشی و حمامی و ... بودند. مهم منش بغایت انسانی ایشان بود که باعث می شد مهرشان به دل همگان بنشیند و این وظیفه عالم دینی است که اولین تلاش را در جلب قلوب مسلمین بداند.
در نقطه مقابل، «اصولیان» که بعدها به «مجتهدان» نیز مشهور شدند معتقد بودند که چون در زمان غیبت امام دوازدهم بسر می بریم و در این عصر جامعه بطریقه ای بسیار بسیار ویژه نیازمند مرجعی است که تمامی شبهات دینی او را پاسخ گوید. ای داد بیداد! این شبهات را یک انسان عامی نمی تواند خود پاسخی یابد از اینرو محفلی لازم است برای تربیت عالمان خاص شیعی. واویلا! برای معتقدین به این نحله داستان اینطوریهاست که از بالاترین و سخت ترین مسائل فقه تا سهل ترین و عامه فهم ترین مباحث را می بایست در حوزه های متمرکز فقه شیعی (ابتدا فقط در کربلا بود و بعدها به ایران نیز کشیده شد) آموخت تا به مردم منتقل کرد. آخ چشمم! گفته می شود که این نحله فکری از تفکرات آقا محمدباقر بهبهانی (1085-1169 هجری خورشیدی) که معتقد بودند همه مومنان یک مرجع واحد می خواهند نشأت گرفت. دِ بیا! و البته به واسطه گرانمایه ی ایشان بود که فرقه اصولیان بر اخباریان پیشی گرفتند و بطوریکه سده ای بعد دیگر خبری از اخباریان در میان امت شیعه دوازده امامی نبود که نبود. ای داد بیداد! و چندی نگذشت که افرادی آنچنان تربیت شدند که نامهای آیت الله و آیت الله العظمی بر خود یدک می کشیدند و چه سنگین و رنگین قدم بر می داشتند و به هیچ یک از مشاغل عرفی اجتماعی اشتغال نداشتند و عموم مخارجشان را مردم کوچه و بازار می پرداختند. وا مصیبتا!
در اصولیان نیز بعدها انشعاباتی رخ داد که برخی از آنان همچنان پابرجا هستند و از میان این برخی، برخی احتمالاً پدر ملت به اشد آن می سوزانند و تعدادی نیز به تاریخ تعلق دارند که خداوند رحمتشان کند ... و البته نهضت همچنان با قوّت و انسداد کامل کلمه ادامه دارد!
در مکتوبات بازمانده از میرزا فتحعلی آخوندزاده می خوانیم که میرزا ملکم خان ناظم الدوله حدود چهل و چهار سال پیش از اعطای فرمان مشروطیت که اگر آنرا 1287 خورشیدی بگیریم، سرانگشتی می شود حوالی 1243 خورشیدی عرضی داشته ظریف و زیرکانه. آخوندزاده می گوید خود «شنیده» و بالفور «مرقوم» داشته تا از یادها نرود این سخن که تا پیش از این در مغرب مرسوم بود که نیکان و مردم داران و اهل خرد و شایستگان، ظالم را مداوماً پند و اندرز می دادند تا یکجا شاید خجالت بکشد و دست از ظلم بر دارد. صدها سال اینچنین می کردند و افاقه نمی کرد. ضجه می زدند، گوش نمی داد. خودشان را تکه پاره می کردند، اصلاً نگاه نمی کرد... ببینیم این سخن چیست:
فی الحال به تجربه می آموزیم که «وعظ و نصیحت برای ترک آن [ظلم] در طبیعت ظالم هرگز موثر نمی افتد... [پس منش دیگر پی گرفته می شود و] قریب به اوایل قرن حال [این سخن در سده سیزدهم هجری یا هجدهم میلادی گفته شده]، حکما و فیلسوفان و شعرا و فصحا و بلغا و خطبای سحبان منش در فرنگستان مثل ولتر و روسو و مونتسکیو و میرابو و غیرهم فهمیدند که بجهت رفع ظلم از جهان، اصلاً به ظالم نباید پرداخت. بلکه به مظلوم باید گفت که ای خر، تو که در قوّت و عدد و مکنت از ظالم بمراتب بیشتری، تو چرا متحمل ظلم می شوی... وقتی که مظلومان از اینگونه افکار عقلا واقف گشتند... ظالم را از میان برداشته برای آسایش و حسن احوال و اوضاع خودشان قوانین وضع کردند که هرکس از افراد ناس مباشر اجرای همان قوانین بشود، اصلاً به زیردستان یارای ظلم کردن نخواهد داشت... الان اداره و سلطنت قونسی توسی [Constitution به معنای مشروطه] که در اکثر ممالک یوروپا موجود و معمول است نتیجه همین افکار است...»
![]()
اگر کسی احیاناً هوس کرد گفتار را خودش دنبال کند می تواند به رساله «الفبای جدید و مکتوبات» آخوندزاده از صفحه 216 به بعد رجوع کند.
بد نیست در این حال و هوای ویژه ی این روزها یادی کرده باشیم از آنها که پیشتر تجربه کرده اند آنچه ما این روزها شاهدیم. نسلها پیش و حتی به جرأت می توان گفت نزدیک به صد سال پیش و در اوج کشاکش جنبش مشروطه وقتی مشروطه خواهان در همان مجلس یکم با یک عزم ملی در پی متمم قانون اساسی جدل و جنجالهایشان که تا به آن روز در ایران سابقه نداشت بالا گرفته بود، حضرت دیکتاتور محمدعلی شاه، سراسیمه مجلس را با قوای تربیت شده ی دست روس به توپ بست و آنرا تعطیل کرد. به یک سال و اندی نمی کشید فضای نیم بند آزادی در آن زمان. و شاید بتوان گفت که متاسفانه مجلس شورای ملی، آن میثاق بزرگ مشروطه خواهی هنوز یکساله هم نشده بود. بگیر و ببندها شروع شد و استبداد که از پیروزی انقلاب مشروطه تا آن روز به هر شکل و شمایلی خود را از اذهان مخفی نگاه داشته بود، رخ نمایاند و نیت درونی خود را فاش کرد. آزادیخواهان گفتند عصر استبداد صغیر آغاز شد. شاه مملکت علناً مشروطه ها را تعقیب می کرد و به زندان و شکنجه و چوبه دار می سپرد. فضای سنگین خفقان و سرکوب بر مملکت حاکم شد.
بیائیم از زبان شیوای زنده یاد احمد کسروی بشنویم که او هم بزرگ آزادیخواه ملت ایران است و متاسفانه فرجامش نه چندان خوشایند...

قوای قزاق به فرماندهی لیاخوف روسی در دوم تیرماه 1287 خورشیدی به فرمان بالاترین مقام سیاسی مملکت، محمدعلی شاه قاجار از چهار طرف مجلس شورای ملی در بهارستان را به توپ می بندند و با آغاز دستگیری های گسترده شروع می کنند به گستراندن فضای رعب و وحشت «آنانکه براستی آزادیخواه بودند، هر یکی به کنجی خزیده، دم فرو بستند. هرکسی می پنداشت نام مشروطه در ایران دیگر شنیده نخواهد شد. تا کم کم آوازه ایستادگی های تبریز پراکنده گردید... و از اینجا روزنه امیدی در دلها پدید آمد و هر زمان مژده های نوینی از تبریز رسیده بر استواری آنان افزود. تا آنگاه که تبریزیان دولتیان را از شهر بیرون راند[ند]... این فیروزیها مردم را در همه جا به تکان آورد و در تهران و مشهد و رشت و دیگر جاها تکاپوها پیدا شد.»
(احمد کسروی – تاریخ هیجده ساله آذربایجان یا سرنوشت گردان و دلیران – امیرکبیر 1355 – ص.1)
در همسایگی ام «خس و خاشاکی» است. از دور می بینمش. خیلی سال است که اینجاست. در تمام این سالها که اینجا نبودم او اینجا بوده؛ نه جایی رفته، نه خیال آن دارد که جایی برود.
قدیمها زمستان، زمانی که سرما جولان می داد؛ هر شب وقتی شستن ظرفهای شام پایان می گرفت دو دست ظریفش را می چسباند به شیشه. بخار غلیظی دور دستهای ورم کرده اش را فرا می گرفت. می توانی حدس بزنی چه صحنه جالبی می شد از دوردست. جذابیتی که قطعاً برای چشمان تو بود، نه احساس او. تا به آنجا که به یاد می آورم کار هر شبش بود. آیا لذت می برد از این کار یا که اعتراض می کرد؟ خدا می داند. شاید هم هر دو؛ معترض بالاخره باید یکجا شروع کند به لذت بردن از اعتراض والا اعتراض برایش می شود عصی غورت دادن های شبانه. کما اینکه زن جماعت در خاورمیانه اسلامی، از وقتی که متولد می شود تا روزی که جهان را ترک کند آنقدر بایدها و نبایدها سرش خراب می شوند که نه تنها اعتراض بلکه تمامی زندگی اش بشود یک عصای غورت داده ی خیلی بزرگ!
کاری ندارم آنوقت به چه چیزی معترض بود. بد گفتم! باید بگویم نمی فهمم که او به چه چیز معترض بود. ذهن مردانه ام دست آخر پس از کلی کنکاش به عمق علل اعتراض زنان بخت برگشته ای که در خاورمیانه اسلامی متولد می شوند و در آن می پوسند قد نمی دهد. راحت و ساده و بدون دغدغه و غروری اگر گفته باشم ما مرد جماعت نمی دانیم عمق آتش درونی دل زنان خاورمیانه ای تا به کجاست. حالا که اینطور است من هم اینطور گفته باشم: پس کاری ندارم که به چه چیزی معترض بود آنوقت. اکنون هم معترض است.
حالا اعتراضش برایم ملموس تر و از جنس اعتراض توده ای «خس و خاشاک» است. هر شب پشت همان شیشه آشپزخانه شمعی روشن می کند. از خودم می پرسم کسی را از دست داده؟ به خودم می گویم: چه سئوال احمقانه ای! می تواند کسانی را از دست داده باشد و نداده باشد. کسانی در کنارش دیگر نباشند که برایش بیش از جهانی ارزش داشته اند. می تواند داغدار خیلی چیزها و خیلی افراد باشد. می تواند خیلی غصه ها داشته باشد. می تواند خسته و دل شکسته باشد. می تواند دلی پر از درد و ذهنی پر از آرمان داشته باشد. می تواند کلامی پر از بغض شکننده داشته باشد. و خیلی چیزهای دیگر. اما نمی تواند ناامید باشد چون اگر به فرداهای روشن امید نداشت هر شب شمعی در تاریکی نمی افروخت.
همسایه ی «خس و خاشاک»ی من، هر شب شمعی در تاریکی می افروزد.

درآمد:
بی بهانه می روم سراغ عکسهای تکی که با آهنربای تزئیناتی و به همت یکی از افراد خانواده به در یخچال آویز شده است. از من، چندتایی می شوند. چندتایی هم مال اخوی است. با مال او کاری ندارم. به من چه؟ وکیل ملت که نیستم. طرفدار هیچ حزب و مرام و برنامه سوسیالیستی ای هم نیستم که هرآنچه برای خود مناسب ندانم به زور شمشیر عریان بر ملاج دیگری بنشانم... هرکدام از عکسهایم به زمان و مکانی دست نیافتنی تعلق دارند. به جاهایی که شاید دیگر هیچوقت نروم، از همه مهمتر، به زمانهایی که دیگر هیچگاه قادر به بازگشت به آنها نیستم. چرا؟ چون در گذشته واقع شده اند.
کار من نبود. اعتراف می کنم! عنصر خاص و مشکوکی در خانواده علاقه دارد عکس فرزندانش را چمن در قیچی وار از در یخچال آویزان کند. بی بهانه شاید، به سراغ آنها رفتم. تک تک و دانه دانه از در یخچال می گیرمشان و بدون اینکه نگاه آخر را در آنها غوطه ور شوم، پاره شان می کنم. بدون آنکه نگاهی برای واپسین بار به آنها انداخته باشم یا که مکثی کرده باشم، ولو به عظمت یک ثانیه ی ناقابل؛ درهم می شکنم گذشته ام را. تک تک و دانه دانه پاره شان می کنم. منکرشان می شوم. دلم اینطور می خواهد. توصیف دیگری هم برایش هست؟
همینم که هستم؛ همان که بودم، بی بهانه بود این عمل. غروب بود. پانسمان چشمهایم را تازه باز کرده بودم. کمی عصبی بودم؟ نه! کلافه بودم از این چند روز؟ شاید! در غروب زرد رنگ پر از گرد زرد تهران، تار می دیدم: خیلی تار. هنوز هم کمی تار می بینم: باور کن آینده ام را خیلی بیشتر از آن گذشته های لعنتی.
پیش درآمد:
غروب بود، پانسمان چشمهایم را تازه باز کرده بودم، تار می دیدم، دلم هوس قهوه کرد. فهوه ام را که آوردم روی میز پر از گرد و خاکی که این چند وقت کسی دستی به آن نکشیده، که نگذاشتم کسی به آن نزدیک شود، با کتابهای پخش و پلا و صفحات باز و مبهوت مانده در مقابلم نشستم و ادامه کار را که چند وقت پیش رها کرده بودم، از نو گرفتم. هنوز تار می بینم. می رسم به یک نقل قول شخصی اندیشمند قرن شانزدهمی از خودش. نامش «کامپانلا» است که در زبان محلی عصر خود معنای «زنگ» هم داشته است. می گوید: «من آن زنگم که سپیده جدید را اعلام میدارم.» می گویم:
تف به آن گذشته ای می اندازم که هیچگاه آینده نشود که نشد که نمی شود!
و می روم به آشپزخانه که فنجان خالی شده ی قهوه ام را بشویم. چشمم می افتد به آن عکسها؛ می روم طرفشان. بی بهانه شاید...
انا لله و انا الیه راجعون
شهادت تنی چند از هموطنانمان را تسلیت عرض می کنم. ما برای کشته شدن بسیاریم. ما، ملت شریف و بزرگ و داغدار ایران، برای کشته شدن بسیاریم. ما برای کشته شدن بسیاریم و اقلیتی در میان ما برای به شهادت رسانیدن ما الحق که قلیل اند. ما کشته می شویم تا خیابانها و سنگفرش پیاده روهایمان به رنگ سرخ آذین شوند؛ آنگاه قلیل افرادی که ما را در خون خود می غلطانند بر فراز جنازه هایمان همچنان باطوم و اسلحه بر دست مفتخر بایستاند و نظاره گر کرده خویش شوند. ایشان نام مسلمان بر خود نهاده اند. اسلام به لرزه می افتد هربار که باطومی در هوا به چرخش در می آید یا که گلوله ای شلیک می شود.
ما کشته می دهیم، آنها می کشند. ما برای آزادی، حق و مردم سالاری شهید می دهیم، آنها برای سرکوب آزادی، حق و مردم سالاری می کشند. حق، جانب ما است. ما نیازی به خشونت نداریم. ابزار خشونت به کار ما نمی آید. ابزار خشونت بکار آنهایی می آید که در اقلیت بدنبال چپاول جان و مال و آبروی انسانهای کثیر کوچه و بازار هستند.
ما... ابزار کار ما، گل است و محبت. قاتلانمان را به آغوش بگیریم. به آنها گل هدیه بدهیم. برای کرده شان کف بزنیم. نگاهشان کنیم و برایشان مرتب، البته آرام و به دور از هیاهو، کف بزنیم. ما گل هدیه می دهیم و محبت می فروشیم. بگذار با گلوله جوابمان را بدهند. بگذار گلوله ها شلیک شوند و باطومها ممتد با گوشت و پوست ما عجین گردند، به رویشان لبخند بزنیم، گل هدیه بدهیم برایشان دعا کنیم.
خدایا! خالقا! به من قدرت بده دشمنم را دوست بدارم. هموطنی را که به هر دلیل سد راه توسعه و پیشرفت من شده، خار و خفیف ندانم. به من ایمان را ارزانی دار؛ ایمان به عقیده ام و ایمان به راهم را. به من قوت بده دوست بدارم دشمنم را، به او لبخند بزنم، گل برایش هدیه بیاورم.